شب دلگیریه ، روز دلگیری هم بود با اینکه آفتابی بود و گرمی خورشید ، تیزی سرمای هوا رو گرفته بود . 

دلم می خواست فقط دراز می کشیدم و به بدنم استراحت می دادم ولی نشد. حس می کنم به زور سر پام. خوابم میاد ولی دلم نمی خواد بخوابم . نیم ساعتی میشه که بچه ها با پدرشون بیرونن و من فقط دلم می خواد به یه نقطه زل بزنم و مغزمو از کاسه سرم بیارم بیرون یه مدت بدون اون سر کنم. 

جالب اینجاست تلاش نمی کنم از این حال بیام بیرون. همینطور منگ ، خسته با بدن درد 

دمنوش گل گاو زبون امیدوارم جواب باشه