نگاهی به رنگ و روی روز می‌ندازم،کمی روشن‌تر از ساعتی قبل به نظر می‌رسه.به پهلوی چپ می‌شم، نوزادم خوابه.
به پهلوی راست می‌چرخم، گیسوی بلند دخترم از پتو بیرونه.روی صفحه‌ی گوشی، پیام آخر شب: «دوستت دارم.»اون طرف‌تر، مادرم نوه‌شو به آغوش کشیده.صدای قل‌قل کتری میاد و بوی نون تازه توی خونه پیچیده.پدر زودتر از همه بیدار شده و سفره رو چیده.
خونه غرق آرامش و سکوتِه.

صدای شیرین ذوقِ تهِ خنده‌هاش توی ذهنم میاد.یه آن به خودم میام؛ می‌بینم رو لب‌هام لبخند نشسته.

پتوها رو روی تنشون مرتب می‌کنم و دوباره می‌خوابم.

اگر این خوشبختی نیست، پس چیه؟