تو کی هستی؟
· · خواندن 1 دقیقه چند روز قبل که با بچه اولی از مدرسه برمی گشتیم به اقای پیری رسیدیم که ریش های بلند سفید داشت . نگید که داره جو میده ولی چهره اش سفید و براق بود . اونقدر پیر بود که یه ذره خمیده شده بود . تر و تمیز و مرتب. از دور دیدم به هر کسی میرسه می ایسته و دست روی قفسه سینه می گذاره و با کمی تعظیم به صغیر و کبیر سلام می کنه. حتی به بعضیا دست هم میداد. به من که رسید با بچه دومی خوش و بش کرد و یه شکلات از جیبش دراورد و داد به نی نی. می دونستم حتی اگه الزایمر داشته باشه ، ادم خطرناکی نیست ولی سریع شکلات از دست بچه ی چند ماه ام گرفتم و با خنده گفتم اینکار خطرناکه همه چیو می زاره تو دهنش.
از ما جدا شد و جلو جلو رفت منم پشت سرش . همزمان شده بود با تعطیلی مدرسه پسرونه، همه مسخره اش می کردن ولی همچنان خوشرو به همه سلام می کرد . از اونجایی که این مواقع فکر و خیال می زنه به سرم یه نفس عمیق کشیدم . خط بوی عطری خوشبو ازش حس کردم. یه آن با خودم گفتم نکنه حضرت خضر باشه.
بچه دومی گفت : مامان پسرا مسخره اش می کنن. گفتم پسرا بعد مدرسه با هم که هستن حرفای نادرست زیاد می زنن تو توجه نکن .
نمی دونم کی بود ولی این حجم از مهربونی بی دریغ میون کلی ادم که اخمو و عبوس بودن و از زبون بعضیاشون حرفای نامناسب بیرون میومد به دل نشست
دیگه ندیدمش