خشم اژدها کارساز نبود . پسر گوگولی قصه ما امشب مشتری راه دور داشت و حتی شب هم قراره دیر بیاد . بچه دومی از عصر خیلی اذیت کرد ، نمیشه اسمش اذیت گذاشت دنبال پناهی به نام بغل مامان می گشت . هر کسی هم میومد سمتش یه جوری با التماس به من چشم می دوخت که نمی شد بهش نه گفت. اگر می رسیدم کارهامو زودتر انجام بدم حتما دخترمو می بردم پارک تا تابلو شنی که دوست داره درست کنه.

+یه وقتا یه دعایی می کنی ولی میبینی اون زمانی که تو دوست داری انجام نمیشه ، غر نمی زنی ولی دلت می خواسته بشه. دلت می خواسته خدا بگه چشم بنده قشنگم همین الان اوکیش می کنم ولی نمی کنه. می خواستیم موتور بفروشیم تا با پولش یه کاری انجام بدیم ،چند روز قبل برای موتور مشتری اومد چقدر خوشحال شدم که این یکی هم داره فروش میره ولی دویست تومان زیر قیمت پیشنهادی ما قیمت داد و نشد. 

نمی گم خیلی زیاد ولی ناراحت شدم . دیشب که زن و شوهری حرف می زدیم گفت شانس اوردیم نفروختیم ، قیمت موتور افتضاح رفته بالا . کم کم سیصد بالاتر قیمت زدن.

از بدشانسی مشتری قبلی بود که قیمت ما رو نپذیرفت و از بخت خوب ما . دیگه چه کاری با اون پول می تونستیم انجام بدیم که ظرف مدت سه چهار روز سیصد سود بده؟

نمی دونم از این وضعیت باید خوشحال بود یا زار زار گریه کرد.