مشغول رقصیدن و خندیدن بودیم که دختر دایی گفت نخوریا و با گوشه چشمش به کلمن شربتی که گوشه جمع بود اشاره زد. چهار پنج نفر از مامان من گرفته تا زندایی و بچه هاش تو یه جمع با بیست سی نفر از یه خانواده دیگه. زنونه مجلس بود( مدل مازندرانی گفتم) قبلش داشتم با ذهنم کلنجار می رفتم که ما تو جمعشون غریبه ایم ، چرا به ما تعارف نمی کنن که خدا خیرش بده دختردایی دنیا دیده امون ما رو از اعتراف به گناهان کرده از زمان خلقت آدم تا خاتم نجات داد . بعله همونی که می دونی توش بود. آهنگ مجلس عوض شد و من اونجا بود فهمیدم چقده خواننده اهل دل و ساقی امشب می بده داریم. اومدم مثل بچه خوبا نشستم ، نه اینکه نخوام باهاشون برقصم ، دیگه حد توان من از اون مدل اهنگای بندری و تک دست مازنی بود که هر جایی از بدنت بلرزه به مثابه رقصه ولی این اهنگا حتما باید یا حرفه ای باشی یا یه چیزی خورده باشی بتونی قرش بدی. 

خلاصه ما که تا اون لحظه نخورده بودیم نون گندم ، خدا خیرشون بده دیدیم رو میز و دست مردم. تغییر حالت هاشون ، از سبک رقصیدن گرفته تا حرف زدن و کم کم قهقهه زدنشون و لپ گلی شدنشون جلو چشممون مرحله به مرحله اجرا شد. تازه داشتم از گرم شدن مجلس لذت می بردم که مامانم گفت پاشو بریم که یه وقت بوش تو هوا مستت نکنه. نیس که بچه مثبتم و سنم کمه یه وقت تَت تاثیر فضا تربیتم دچار اختلال نشه😁