آرامش در خواب
· · خواندن 1 دقیقه از بعد تولد بچه چقدر عجیب شدم. چقدر خواب میبینم و یادم میمونه. چقدر تنوع لوکیشن و داستان داره. من قبلا اصلا خواب نمی دیدم یا حداقل تو ذهنم نمی موند.
دم دمای صبح بود احتمالا که خواب دیدم مردم. قبرم تو خیابون ، قبل پیچ خونه مامانم بود. روی قبر سبز رنگم که دورش سنگ کرمی گذاشته بودن دراز کشیده بودم و اونوسیله سبز رنگ روی قبرم مثل پتو رو تنم کشیده بودم. همه جا ساکت و اروم و بی صدا بود و من به منظره پهنای اسمون بالای سرم نگاه می کردم. کاملا ابی نبود ، بخار اب رنگش تغییر داده بود. ابرهای نازک و تکه شده کل آسمون گرفته بود و یک هواپیمای مربوط به جنگ جهانی دوم از پشت ابرهای نازک در حال پرواز بود.
این جور مردن قشنگه ها. یه سری هم چند نفر اومدن سمتم سریع چشمامو بستم و خودم به مردن زدم که نگن مرده چرا تکون می خوره😁