خواب
· · خواندن 1 دقیقه خواب عجیبی بود ، دلم برای زن غریبه ی تو خواب سوخت . انگاری توی خواب فقط دو تا چشم بودم. انگاری تئاتر بود و من تماشاچی بودم.مثل روح سرگردانی که جسم نداره و فقط شاهده.
زن فروشنده ای داشت زندگیشو می کرد که دو تا مرد با بی ادبی میان سمتش و شروع می کنن با دعوا به زن و خانواده اش می گن یک مرد ازش شکایت کرده به خاطر موهای صورتش. خانواده زن از زن دفاع می کنن . دعوا و درگیری میشه و سر آخر داستان من متوجه میشم مردی که شکایت کرده و اثری ازش تو خواب نیست در واقع همسر زن بود . زن با عشق بوسیدتش ولی مرد موهای صورت زن رو نپسندیده . سر آخر زن تسلیم این شکست میشه ولی قلبش میشکنه. به شکلی که من اینو مثل بار غمگین قلبی سنگینی حس کردم. حرف حساب زن این بود که می تونست به خودش بگه . چرا ابروش میون این همه ادمی که دورش جمع شدن برد؟
شاید موضوع خواب مسخره بود ولی غم توی خواب تاثیری عمیقی روی من گذاشت