آرشیو مرداد 1405

پست‌های منتشر شده در مرداد 1405

مورچه

برگ برگ · برگ ·

خونمون داره توسط مورچه ها تسخیر میشه ، تو اشپزخونه ، بالای دیوار ، تو کمد ، تو دستشویی و حموم ، رو تخت خواب ، میون لباسامون ، اینجا ، اونجا ، همه جا

اگه دیوارامونو بشکنیم جای گچ و خاک مورچه میریزه زمین

خونمون هیچوقت غذارو زمین نمی مونه ، اصلا نمی فهمم چرا هستن؟! از دو سال قبل تا الان انقدر سم خوردم خود مورچه ها نخوردن. هر ماه یه مبلغی بابت سموم براشون در نظر می گیریم ، کمک هزینه خرید سم مورچه

امروز از اون روزایی بود که از چند روز قبل شوق شروعش داشتم و همچنین استرس . صبح ما از شش شروع شد با گرسنگی نی نی ، صبحانه همسر و بعدش بچه دوم بیدار شد و دیگه نشد بخوابم. الان دیگه مثل قبل نیاز به خواب چند ساعته ندارم تا خستگیم در بره. یه ربع هم بخوابم حالم خوب میشه . پیام دادن یکم زودتر بیا تا همه ببیننت . بعد مدتها دست به وسایلم زدم و سعی کردم خوش پوش و خوش قیافه باشم ، هر چند بچه اولی منو تو امتیازدهی تو نفر اخر خوش قیافه های امروز هم نذاشت ‌. در مورد یه نفر هم که می دونستم نباید ازش چیزی بگم حرف زدم ، می دونم ناراحت میشه اگه بفهمه چرا گفتم خودمم نمی دونم. موقع گفتنش ذهنم مدام ارور میداد ولی بازم گفتم متاسفانه.

یه عالمه شیرینی خوردم ، همزمان شماره باشگاه هم تو گوشیم سیو کردم . بچه ها می گفتن نه وزن و نه سایز تغییری نکردم ولی من دوست دارم خیلی لاغر شم که متاسفانه این دهن دین سوخته نمی زاره

 

ارتباط روحی

برگ برگ · برگ ·

به نظرتون چی میشد ادما با یه نخ نامریی به هم وصل میشدن؟ مثلا دو تا ادم رندوم و بی ربط هر حسی داشتن طرف مقابل متوجه میشد فارغ از بعد مکان . یکی یمین بود یکی یسار .‌به نظرتون تو دنیای واقعی و غیر فیلم همچین چیزی وجود داره؟ بعد اگه این دو تا ادم همو پیدا کنن و بفهمن همچین ارتباطی بینشونه بعدش چی میشه؟ قراره چه اتفاقی بیفته بینشون؟ اصلا چرا باید به هم وصل شن؟ چه حکمتی پشتش بود؟

آخر شبی

برگ برگ · برگ ·

برای من شبانه روز به اخر رسیده و دیگه وقت خوابه ، بلاگفا مثل شهر مردگان شده ، امروز بازدید وبلاگ حتی به صد تا هم نرسید ، از دوستام تعداد کمیشون پست می زارن ، هم نت ضعیفه هم اکثرا پشت کنکورین ، وبلاگ منم برای خیلیا بالا نمیاد . دلم برای چند نفرشون تنگ شده ، یه سریا بعد جنگ اصلا برنگشتن . 

بلاگفا چند تا ایراد بزرگ داره که احتمالا هم هیچوقت رفع نشه. یکیش کدهای کامنت نویسیه ، یکیشم اینکه نمی دونی جواب کامنتت چی شد تا اینکه دوباره بری همون وبلاگ و همون پست سربزنی و این بده و اینکه نمی دونم چرا ولی تو بلاگفا ...

ولش نگم بهتره

گرخیدم

برگ برگ · برگ ·

خونه خالی بود ، نه بچه اولی بود نه همسر ، فقط بچه دومی بود که داشت گریه می کرد و من که غرغر می کردم که چرا خلق شدم و چرا زن شدم و نونم نبود و ابم نبود ، ادم شدنم چی بود که با یه صدای بچگونه گرخیدم ، چشمام زد بیرون و سر جام خشک شدم ، مثل تو فیلم های ترسناک که موقع هیجان فیلم میرن سمت خطر خودمو ننداختم وسط که مثل داستان اقای اوقات همون اول بی برگ بشین ، تو لحظه از تموم گناهانم استغفار کردم و مثل یه مادر نمونه نی نی مو بغل کردم که اگه جن خواست حمله کنه منو بخوره ، اصلا نمی دونم ادم می خوره یا نه ولی به هر حال خواستم یه فداکاری کرده باشم بعد بمیرم که دوباره همون صدا اومد ، اینبار ولی همه شجاعتمو جمع کردم تو مشتم ، اینکه بچه بغلم بود و خلاصه تو اتاق تنها نبودم هم کم بی تاثیر نبود . اینبار شیش دنگ حواسمو جمع کردم ببینم صدا صدای جن دختره یا پسر و چند صد سالشه ؟ پیره؟ جوونه ؟ میشه باهاش گلاویز شد یا نه ؟ که همون لحظه دوباره صدا اومد و شناختمش ، در خونه رو که باز کردم کله ی بچه ی چهار ساله ی همسایه افتاد تو خونه . نیم وجبی برای اینکه بفهمه بچه اولی تو خونه است یا نه سرشو چسبونده بود به در خونه ما و با صدای بلند با مادرش که طبقه بالا بود حرف می زد ، صداش می پیچید میومد خونه ما شبیه صداهای خوفناک فیلم ترسناک میشد

دست

برگ برگ · برگ ·

یک دستی انجام دادن کارها راحت نیست ولی غیر ممکن هم نیست ، یه دستی لباسا رو از رو بند جمع کنی، تاکنی بزاری سرجاش ، غذا بپزی ، در رب باز کنی ، ظرف اب بکشی ، خونه جارو بزنی ، دستمال زدنا ولی خوب دستت می پوکه دیگه

ولی خوب

مهمونام همگی خسته از یک روز پرتلاش و پر کار بودن زودی رفتن ولی نمی دونم چرا من از کت و کول افتادم . فقط پنج دقیقه بعد رفتنشون نی نی خوابید .‌باید یه برنامه بزارم بهش یاد بدم بدون کمک من بخوابه ، از دیشب شروع کردم ، کلا این بچه برام یه تجربه جدیده انگاری تا الان بچه نداشتم. هر چی بچه اولی تر و تمیز و بدون کمک بزرگ شد ، این بچه برعکسه . از جنسیتشون بگیر تا نحوه خندیدن و خوابیدن و غذا خوردن و اصلا همه چی

شام قورمه سبزی بود ، تنها غذایی که به فکرم رسید بپزم و مجلسیه و دردسر کمتری برای منه مادر داره و البته مهمونام عاشق قورمه سبزی های دست پخت منن .صبح سرگذاشتم تا شب حسابی جا افتاد . غذای برادرم رو هم براش فرستادم قربونش برم نتونست بیاد . جاتون سبز غذا خوشمزه شد. ترکیب سبزیجاتش دسترنج مادرشوهر عزیزه که هر کی از سبزی قورمه چشیده عاشقش شده . حالا متوجه شدین چرا قورمه سبزی دست پخت منو دوست دارن؟😃

تو این مهمونیای هر چند کوچیک ،نوزاد صاحب خونه اذیت میشه . مادر خونه نمی تونه سر ساعت بهش شیر بده ، نمی تونه به اندازه دلخواه نوزادش بغل کنه، هر چقدرم بقیه کمک کنن اون بچه مامانشو می خواد. از دور با یه نگاه معصومی نگام می کرد جیگرم می سوخت بنده خدا

پازل ، قسمت اخر

برگ برگ · برگ ·

چند تا دونه مونده به پایان پازل جمعش کردم. اشتباه محاسباتیم برای رعایت نکردن چند میل فاصله بین پازل ها سر اخر تبدیل به فاجعه شد و تا ثریا رفت این پازل کج 

با اینکه مغزم برای کارای نیمه تموم ارور ۴۰۴میده ولی جمعش کردم. 

مهمونا رو به زور کشوندم بیان. امروز نی نی حسابی گل کاشت ، حدود سه ساعته که خوابه و من جز شستن میوه ها که هنوز بدستم نرسیده کار دیگه ای برام نمونده. بعد چند روز گریه و بی قراری امروز برای من جایزه به حساب میاد😌

بر طبل شادانه بکوب

برگ برگ · برگ ·

چه اتفاقی می تونه بهتر از این باشه؟ اون روزی که مهمون داری بچه ات تا ده صبح بخوابه و اون دسته از مهمونات که باهاشون رودروایسی داشتی کنسل کنن؟ 

دست راستم رو سر همه آرزومندا

این تصویر متحرک انتخاب کردم چون کارگردان قبلا مجوزهاشو گرفته ، حرکات موزون هم توسط یه اقا انجام شده ، منشوری به حساب نمیاد😁