امروز از اون روزایی بود که از چند روز قبل شوق شروعش داشتم و همچنین استرس . صبح ما از شش شروع شد با گرسنگی نی نی ، صبحانه همسر و بعدش بچه دوم بیدار شد و دیگه نشد بخوابم. الان دیگه مثل قبل نیاز به خواب چند ساعته ندارم تا خستگیم در بره. یه ربع هم بخوابم حالم خوب میشه . پیام دادن یکم زودتر بیا تا همه ببیننت . بعد مدتها دست به وسایلم زدم و سعی کردم خوش پوش و خوش قیافه باشم ، هر چند بچه اولی منو تو امتیازدهی تو نفر اخر خوش قیافه های امروز هم نذاشت ‌. در مورد یه نفر هم که می دونستم نباید ازش چیزی بگم حرف زدم ، می دونم ناراحت میشه اگه بفهمه چرا گفتم خودمم نمی دونم. موقع گفتنش ذهنم مدام ارور میداد ولی بازم گفتم متاسفانه.

یه عالمه شیرینی خوردم ، همزمان شماره باشگاه هم تو گوشیم سیو کردم . بچه ها می گفتن نه وزن و نه سایز تغییری نکردم ولی من دوست دارم خیلی لاغر شم که متاسفانه این دهن دین سوخته نمی زاره

 

حین اماده شدن با دوستم گپ می زدم ، دیگه مثل قبل نیست نه شوری نه هیجانی ، یکم عجیب غریب شده ، حس می کنم دارم کوچیک می کنم خودمو ، اکثرا ارتباط از طرف منه . از طرفی همش گلایه می کنه چرا حالش نمی پرسم ، خیلی وقتها منم دلم می خواد یکی حالمو بپرسه ولی انگاری خیلی اهمیتی ندارم به اندازه بقیه مهم نیستم. واقعیتش هم همینه هیچوقت خیلی ادم مهمی نبودم. الان نمی دونم داستان چیه ؟ دیگه حوصله ارتباط و دوستی رو نداره ؟ پشیمونه از اینکه با من دوسته؟ قهر و اشتی های مداوم خسته اش کرده؟ یا چون همیشه هستم زیاد دم دستی شدم؟ زیاد درگیر زندگی شخصیشه ؟نمی دونم و این باعث میشه نتونم تصمیم درست بگیرم