خونه خالی بود ، نه بچه اولی بود نه همسر ، فقط بچه دومی بود که داشت گریه می کرد و من که غرغر می کردم که چرا خلق شدم و چرا زن شدم و نونم نبود و ابم نبود ، ادم شدنم چی بود که با یه صدای بچگونه گرخیدم ، چشمام زد بیرون و سر جام خشک شدم ، مثل تو فیلم های ترسناک که موقع هیجان فیلم میرن سمت خطر خودمو ننداختم وسط که مثل داستان اقای اوقات همون اول بی برگ بشین ، تو لحظه از تموم گناهانم استغفار کردم و مثل یه مادر نمونه نی نی مو بغل کردم که اگه جن خواست حمله کنه منو بخوره ، اصلا نمی دونم ادم می خوره یا نه ولی به هر حال خواستم یه فداکاری کرده باشم بعد بمیرم که دوباره همون صدا اومد ، اینبار ولی همه شجاعتمو جمع کردم تو مشتم ، اینکه بچه بغلم بود و خلاصه تو اتاق تنها نبودم هم کم بی تاثیر نبود . اینبار شیش دنگ حواسمو جمع کردم ببینم صدا صدای جن دختره یا پسر و چند صد سالشه ؟ پیره؟ جوونه ؟ میشه باهاش گلاویز شد یا نه ؟ که همون لحظه دوباره صدا اومد و شناختمش ، در خونه رو که باز کردم کله ی بچه ی چهار ساله ی همسایه افتاد تو خونه . نیم وجبی برای اینکه بفهمه بچه اولی تو خونه است یا نه سرشو چسبونده بود به در خونه ما و با صدای بلند با مادرش که طبقه بالا بود حرف می زد ، صداش می پیچید میومد خونه ما شبیه صداهای خوفناک فیلم ترسناک میشد