صبح بخیر
· · بالاخره بعد چند روز آسمون پیدا شد🌪️⚡🌧️

· · بالاخره بعد چند روز آسمون پیدا شد🌪️⚡🌧️

از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون به اسم پنج دقیقه بچه رو بگیر موهامو شونه کنم ، چهار دقیقه بگیرش برم دست به اب ، یک دقیقه نگهش دارین به غذا سر بزنم و ... ده دقیقه یک ربعی برای خودم چرخیدم و صدام در نیومد😁
+ به خاطر تو توکای عزیز💕
گفته بود برای خروج از ماتریکس نیاز نیست اَبَر کار شاقی انجام بدیم فقط باید شاد باشیم. فرکانس زمین داره میره بالا و باید از این فرصت استفاده کرد . انرژی پایین ها خود به خود حذف می شن.
کاری به کار درست و غلطش ندارم خیلی جاها حرف هاش با ذهنیات من سازگاری نداشت ولی جای دوری نمی ره اگه سعی کنیم شاد باشیم. ( وی همین چند لحظه پیش در فکر بود متنی غم انگیزِ اشک دربیاره خانمان سوز در یک خراب شده ای در غربت بنویسد ) یه جایی خونده بودم یکی از درهای بهشت هم درِ شادیه ، مخصوص کسانی که تو زندگی شاد زیستن( منم ندیدم بوخودا فقط شنیدم )
+ حالا بیابید پرتقال فروش را . منم نمی دونم چجوری باید شاد بود . شوما به من بگو.تنها راه حل من اینه که تو فکر فرو نرم ، صبح مدیتیشن انجام دادم ولی خدا شاهده سر سوزنی اون همه تمرکز کردم که به خودم بقبولونم امروز شاد باشم تاثیری نداشت.
ها! یافتم . فقط رفتن به جنگل ، تو این هوای ابری حالمو جا میاره. یکدفعه تصویر یک درخت عظیم که از سرسبزی به سیاهی می زنه به ذهنم اومد . ولی ازم خیلی دوره ، در توان من نیست در این حد بتونم مخ شووعر بزنم منو تا اونجا ببره.
ولش بابا . خودمو خودتو عشق است . من با تیتاپ هم خر میشم و می خندم😁
ببین همین الانم خودمو کشیدم بالا و حالم خوب شد 😘
کتابی که دیروز معرفی کردم کنار دستمه ولی کتاب قورباغه پر حرف خوندم الانم تو دهن بچه دومی در حال جویده شدنه. از دستش گرفتم بدجوری اعتراض کرد ، هر چی میگم پدرت خوب ، مادرت خوب ، اصلا بیا کتاب منو بجو ، نویسنده اش مشهورتره ،کتابش قطورتره، قبول نمی کنه. الانه که همسایه ها به جرم کودک ازاری زنگ بزنن پلیس. والله با جیغایی که می کشه منم باشم فکر می کنم دارن با کابل بچه رو می زنن😐
باید اعلام کنم بعد از ۱۵ ساعت هنوز نخوابیده ، اخلاقم به خاک عظمی رفت ، کمرم هم به چوخ. من غلط کنم دوباره حتی قهوه بو بکشم. اگه باز رفتم سراغش بهم بگین برگ قلی .
مشقای اقامون نوشتم وسط جیغ جیغای نی نی ،پس امروز تنها دستاوردم زنده موندن نبوده🥲✌️
+ گاهی وقتا فقط رفتن به کما می تونه خستگی از تن به در کنه
می خوام خوندن کتابی که گوشه اش به تاریخ ۲۳/۱۱/۰۳نوشته :«کتاب راستگوترین ، بی توقع ترین ، مفیدترین و همیشگی ترین رفیق برای هر انسانی است» دوباره شروع کنم. البته این متن قرض گرفتم. به جای کتاب و انسان ، اسم نوشته بود
شمام بهش برخوردین؟ ولی من فقط خواستم دو تا از پستهای انار لایک بزنم . به نظرم یه سری محدودیت ها الکی پلکین😒
· · نمی دونم از روی بچگیه ؟ از روی خامیه ؟ از رو چیه که امروز می خوام برم شیرخشک بخرم و چند تا ویتامین از الان مثل مرغ سر کنده بالا و پایین می پرم و مثل خر تیتاپ خورده ذوق دارم بچه ها بیدار شن.
خدایا به نظرت وقتش نشده منو با یه ذوق واقعی امتحانم کنی؟ مثلا چند میلیارد پول ، یه تست کن شاید نتیجه اش تو رو هم ذوق زده کرد
این دیگه چی بود من دیدم؟! می گه ادمایی که سحرخیزن و صبح حالشون خوبه ژنهای بیشتری از نئاندرتال ها دارن 😐
از این به بعد می خوام عصرها سحرخیز باشم، از نئاندرتال ها اعلام برائت می کنم
نگاهی به رنگ و روی روز میندازم،کمی روشنتر از ساعتی قبل به نظر میرسه.به پهلوی چپ میشم، نوزادم خوابه.
به پهلوی راست میچرخم، گیسوی بلند دخترم از پتو بیرونه.روی صفحهی گوشی، پیام آخر شب: «دوستت دارم.»اون طرفتر، مادرم نوهشو به آغوش کشیده.صدای قلقل کتری میاد و بوی نون تازه توی خونه پیچیده.پدر زودتر از همه بیدار شده و سفره رو چیده.
خونه غرق آرامش و سکوتِه.
صدای شیرین ذوقِ تهِ خندههاش توی ذهنم میاد.یه آن به خودم میام؛ میبینم رو لبهام لبخند نشسته.
پتوها رو روی تنشون مرتب میکنم و دوباره میخوابم.
اگر این خوشبختی نیست، پس چیه؟