عرررررررر
28 اردیبهشت · · چه لذتی بالاتر از تعویض پوشک ساعت ۳ شب؟🤧
28 اردیبهشت · · چه لذتی بالاتر از تعویض پوشک ساعت ۳ شب؟🤧
27 اردیبهشت · · فقط منتظرم مدرسه اش تعطیل شه . هوووففف
27 اردیبهشت · · تو بی نتی ، از بی حوصلگی ، برنامه عیدی HD امیر حسین قیاسی ، قسمت اول مسعود فراستی می گه بهترین انیمیشنی که دیده رالف خرابکاره
از بعد اون روز بود که برای بار ۱۶۷۵بار بچه بعد اینکه اشتباه کردم و دانلودش کردم داره تماشا می کنه.
27 اردیبهشت · · کارم به جایی رسیده که یکی از مهمترین دستاوردام شده جاروبرقی کشیدن خونه و خرید مرغ . اگه وقت کنم به مامانم زنگ بزنم و گزارش کار بدم هم دستاوردام تکمیل میشه😐
27 اردیبهشت · · در مورد اغوشی یکم از تجربه نصف نیمه ام بنویسم شاید بدرد کسی خورد. هدیه مامانم بود وگرنه عمرا تو این بی پولی ۴۸۰۰ پولشو می دادم. مامانه دیگه . دیده دستام درد می کنه و بچه هم سنگینه اصرار کرد بخرتش ولی
اونقدری که فکر می کنه استفاده ازش راحت نیست. دیروز بستمش و به کارای خونه رسیدم . بچه راحت خوابش برد ولی موقع دولا راست شدن سرش به اینور و اونور میفتاد با اینکه محافظ گردن داره. جلو دیدم گرفته بود و نمی دیدم دارم چیکار می کنم و بعد مدت کوتاهی دیدم پاهای بچه کبود شده . البته پوستش سفیده و راحت رنگ عوض می کنه ولی من سریع از اغوشی بیرون اوردمس.
امروز برای بیرون خونه بستمش با اینکه هوا هنوز خیلی گرم نیست ولی خیس عرق شدم به نظرم برای تابستون کلا کنسله . بازم بچه درجا خوابید معلومه دوسش داره ولی من ظرف ده دقیقه یه کوچولو کمردرد گرفتم پس برای پیاده روی کلا کنسله. ولی بازم بهتر از این بود که خودم بغلش می کردم.
در مجموع پیشنهاد نمی کنم بخریدش . با اینکه مارکی که گرفتم جزو بهترینا بود
27 اردیبهشت · · انقده که به خاطر رفلاکس ، قبل شیر خوردن ، پیشبند بستم به گردنش ، این نیم وجبی ۴۱ روزه فکر می کنه جز تشریفات قبل شیرخوردنشه. با دیدن پیشبند شروع می کنه به ملچ و ملوچ😂
26 اردیبهشت · · نگرانم . کمتر پیش اومد پول کم بیاریم ولی این چند وقت بابت مسائلی که پیش اومد ، هم کاهلی خودش، هم اتفاقاتی که دست خودمون نبود مثل جنگ باعث شد بدجوری به مشکل مالی بخوریم.حالا هم تا خرخره خودشو تو قرض فرو برده به امید اینده تازه . از نگرانی ها و دل مشغولیاتش حرفی نمی زنه ولی من می دونم فکرش مشغوله . ترکیب ادم ریسکی با ادمی که هیچ ریسکی تو زندگیش جز تغییر شغلش نداشته . چه شود
با هم از پس مصائب براومدیم. از اینجا به بعدشم می تونیم. نوشتم که ذهنم اروم بگیره
26 اردیبهشت · · یه خروار سیر له شده تو تشت بود . داره سیر داغ درست می کنه. بچه بغل یکم پیشش رژه رفتم ولی حوصله ام سر رفت . خیز برداشتم که برگردم خونه ، پسرش با صدای بلند (البته بی منظور نسبت به من) می گه موقع کار همه میرن.
راستشو بخوای ناراحت نشدم. حرفش کاملا حق بود😁
این بچه خوب بهونه ای شد برام وگرنه هیکلم بوی سیر می گرفت.
+ دو هفته پیش ترازو دم گوشی بهم گفت دو کیلو دیگه کم کنی به وزن قبل بارداریت می رسی. به نظرم رسیدم شاید یکم بیشتر هم وزن کم کردم ولی ترازو جا زده وزنمو بهم نمی گه.
+ غم همیشه بد نیست . مخصوصا وقتی بخوای لاغر کنی
26 اردیبهشت · · در واقع زندگیم اینجوری نبود . تک بعدی بهش نگاه نمی کردم. همه چیز حول محور بچه نمی گشت . غرق در افکارم ، مخصوصا وقتی تو بلاگفا زندگی می کردم ، دنیای مجزایی ساخته بودم خارج از واقعیت با دوستان ناشناسی که با هم زندگی می کردیم . شاید اگر بازدید اونجا رو تو بلاگیکس داشتم به درامدی که ازش حرف می زنه هم رسیده بودم .
احتمالا تا چند سال اینده وضع همینه . دیگه خبری از خوش گذرونی های اون روزا نیست . شاید دیگه دوست جدید پیدا نکردم شایدم نه. حس می کنم پیدا کردن دوست جدید خیانت به دوستای اونیکی وبلاگمه.
شایدم وقتی به شغل قبلیم برگشتم همه چیز به روال قبل برگرده .فعلا که دری باز شده به فصل جدید زندگی.
+ یه توصیه کوچیک : به چیزی دلخوش نکنید . حتی اگه خیلی ریزه میزه و کوچیک باشه . دنیا حسوده ازتون می گیرتش
26 اردیبهشت · · شش صبح هم شش صبح های قدیم . الان انقده هوا گرم و روشنه انگاری دوازده ظهره . آفتاب می خوره به شیشه پنجره همسایه روبرویی و صاف میاد تو اتاق خوابم.عاشق این لوس بازیای آفتابم🫠
+قراره یه هفته صبح و شب فشار خون مادرشوهر برای پزشکش ثبت کنم. شال و کلاه کردم و رفتم خونشون ولی هفتا پادشاه خوابه. قرار نبود مادرشوهرا زودتر از عروساشون پاشن ؟!😂
راستی راستی یه چیزی بگم؟ بادوم برای اولین بار دیشب برامون با صدا خندید🥹 . بعله حتی تولید خنده صدادار هم واسه پدر و مادر ذوق داره .🙄 ولی نِم دونم چرا برا من فقط اخم و تخم داره . اینم شانس مایه🫤