<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/"
	version="2.0">
<channel>
	<title>برگ</title>
	<link>https://redcherry1.blogix.ir</link>
	<atom:link href="https://redcherry1.blogix.ir/rss.xml" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<description>بخوان و رد شو</description>
	<language>fa</language>
	<ttl>60</ttl>
	<generator>https://blogix.ir</generator>
	<lastBuildDate>Tue, 15 Sep 2026 20:40:01 +0330</lastBuildDate>
	<item>
		<title>اینجا چراغی سوسو می زنه</title>
		<link>https://redcherry1.blogix.ir/post/347</link>
		<guid isPermaLink="true">https://redcherry1.blogix.ir/post/347</guid>
		<pubDate>Tue, 15 Sep 2026 20:37:42 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[دارم مشق می نویسم ، با چاشنی اهنگ . با هر شعری فکرم به یه سمتی میره . قلبم می سوزه ولی دیگه بهش توجه نمی کنم. خودکار بین انگشتام می چرخه. همون دست زیر چونه می زنم و به کمی اون طرفتر نگاه می کنم. 
 مجید می خونه : «کسی هیچوقت تو فکرم جز تو نمیاد. »به این فکر می کنم وقتی غم دارم ، وقتی شادم ، وقتی یه ب...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>دارم مشق می نویسم ، با چاشنی اهنگ . با هر شعری فکرم به یه سمتی میره . قلبم می سوزه ولی دیگه بهش توجه نمی کنم. خودکار بین انگشتام می چرخه. همون دست زیر چونه می زنم و به کمی اون طرفتر نگاه می کنم. </p><p> مجید می خونه : «کسی هیچوقت تو فکرم جز تو نمیاد. »به این فکر می کنم وقتی غم دارم ، وقتی شادم ، وقتی یه بوی خوبی حس می کنم یا چیز قشنگی میبینم کی به یادم میاد؟</p><p>ولی اگه بخوام در مورد موضوعی با کسی حرف بزنم ... کسی به ذهنم نمیاد . شاید پستهای رمزدار وبلاگ</p><p>یه دنیا ادم دور و برت ولی وسط هیاهو با مشت گره کرده ایستادی ، هم برای دفاع از خودت ، هم قوی نشون دادنت</p><p>این حرفا رو ولش ، آهنگ باید شاد باشه . رضوی جان مثل سهراب دختر ایرونی بخون 😊</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://redcherry1.blogix.ir/post/347/comment</comments>
		<dc:creator>برگ</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>مادر بودن خیلی سخته</title>
		<link>https://redcherry1.blogix.ir/post/346</link>
		<guid isPermaLink="true">https://redcherry1.blogix.ir/post/346</guid>
		<pubDate>Tue, 15 Sep 2026 19:00:03 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[بچه ام پیتزایی که براش درست کردم خورد 🥺 یه برشم به من نداد😭چه بوی خوبی ، چه عطری 🍕]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>بچه ام پیتزایی که براش درست کردم خورد 🥺 یه برشم به من نداد😭چه بوی خوبی ، چه عطری 🍕</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://redcherry1.blogix.ir/post/346/comment</comments>
		<dc:creator>برگ</dc:creator>
		<slash:comments>14</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>دلت که از زمین گرفت به آسمون نگاه کن🌈</title>
		<link>https://redcherry1.blogix.ir/post/345</link>
		<guid isPermaLink="true">https://redcherry1.blogix.ir/post/345</guid>
		<pubDate>Mon, 14 Sep 2026 17:57:49 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[از ساختمون که اومدم بیرون ، آسمون از ابر پوشیده شده بود و با نور خورشید طلایی دیده میشد .‌ بارون با صدای کمی میبارید و درختها خوش رنگ تر شده بودن . چند دقیقه ای بود که دیگه رعد نمی زد. سرمو به سمت اسمون بلند کردم. منتظرش بودم. الان زمان طلایی دیدن رنگین کمون هست. اونم چی دو‌تا رنگین کمون 
 عکس اولی...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>از ساختمون که اومدم بیرون ، آسمون از ابر پوشیده شده بود و با نور خورشید طلایی دیده میشد .‌ بارون با صدای کمی میبارید و درختها خوش رنگ تر شده بودن . چند دقیقه ای بود که دیگه رعد نمی زد. سرمو به سمت اسمون بلند کردم. منتظرش بودم. الان زمان طلایی دیدن رنگین کمون هست. اونم چی دو‌تا رنگین کمون </p><p> عکس اولی خودم از تو ماشین گرفتم با میکروسکوپ می تونی دومین رنگین کمونم تشخیص بدی ، عکس دومی هم از اینستا دوستم کش رفتم😁</p><figure class="image"><img style="aspect-ratio:3157/1986;" src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/h813848_IMG__.jpg" width="3157" height="1986"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1080/1692;" src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/v737385_IMG__.jpg" width="1080" height="1692"></figure>]]></content:encoded>
		<comments>https://redcherry1.blogix.ir/post/345/comment</comments>
		<dc:creator>برگ</dc:creator>
		<slash:comments>4</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>شما هم؟</title>
		<link>https://redcherry1.blogix.ir/post/344</link>
		<guid isPermaLink="true">https://redcherry1.blogix.ir/post/344</guid>
		<pubDate>Mon, 14 Sep 2026 15:25:26 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[چه همه خوشبو و خوشگلن. راه که میرن بوشون سه ساعت بعد رفتنشون میره.‌درسته که مکان مورد علاقه کسی نیست ولی وقتی چند نفر همکار خوش لباس بازنشسته دور هم جمع میشن و حرف می زنن خوشم میاد .‌]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>چه همه خوشبو و خوشگلن. راه که میرن بوشون سه ساعت بعد رفتنشون میره.‌درسته که مکان مورد علاقه کسی نیست ولی وقتی چند نفر همکار خوش لباس بازنشسته دور هم جمع میشن و حرف می زنن خوشم میاد .‌</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://redcherry1.blogix.ir/post/344/comment</comments>
		<dc:creator>برگ</dc:creator>
		<slash:comments>10</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>یک روز خیلی معمولی شهریوری</title>
		<link>https://redcherry1.blogix.ir/post/343</link>
		<guid isPermaLink="true">https://redcherry1.blogix.ir/post/343</guid>
		<pubDate>Mon, 14 Sep 2026 12:48:43 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[هوا قاطی کرده، رعد برق و بارون و باد و آفتاب ، چه شلم شوربایی شده. یه امروز می خواستم پست نذارم موضوعات و اتفاقات شگفت انگیز و مهیج دور و برم نمی زاره که. اگه نگم یکی دیگه بهتون بگه من از دور عقب می مونم.
رمز ادامه مطلب دارین ]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>هوا قاطی کرده، رعد برق و بارون و باد و آفتاب ، چه شلم شوربایی شده. یه امروز می خواستم پست نذارم موضوعات و اتفاقات شگفت انگیز و مهیج دور و برم نمی زاره که. اگه نگم یکی دیگه بهتون بگه من از دور عقب می مونم.</p><p>رمز ادامه مطلب دارین </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://redcherry1.blogix.ir/post/343/comment</comments>
		<dc:creator>برگ</dc:creator>
		<slash:comments>8</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>عینک دودی من کو؟</title>
		<link>https://redcherry1.blogix.ir/post/342</link>
		<guid isPermaLink="true">https://redcherry1.blogix.ir/post/342</guid>
		<pubDate>Sun, 13 Sep 2026 16:37:31 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[هم اکنون حس لیموزین مشکی سواره خفن با راننده شخصی بهم دست داد . درسته ماشین سمند سورن سفیده که راننده جواب سلامم رو به زور داد ولی شیشه هاش که دودیه. درش هم سنگین بود فکر کنم ضد گلوله است😃
خلاصه که حاجیه خانومتون الان خیلی خفنه 
( این ماشینا که روز هم از داخل براشون شبه ، شبا چجوری بیرون میبینن؟🤔)]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>هم اکنون حس لیموزین مشکی سواره خفن با راننده شخصی بهم دست داد . درسته ماشین سمند سورن سفیده که راننده جواب سلامم رو به زور داد ولی شیشه هاش که دودیه. درش هم سنگین بود فکر کنم ضد گلوله است😃</p><p>خلاصه که حاجیه خانومتون الان خیلی خفنه </p><p>( این ماشینا که روز هم از داخل براشون شبه ، شبا چجوری بیرون میبینن؟🤔)</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://redcherry1.blogix.ir/post/342/comment</comments>
		<dc:creator>برگ</dc:creator>
		<slash:comments>18</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>یک جوری بخوابم که مرده نخوابیده باشه</title>
		<link>https://redcherry1.blogix.ir/post/341</link>
		<guid isPermaLink="true">https://redcherry1.blogix.ir/post/341</guid>
		<pubDate>Sun, 13 Sep 2026 11:48:02 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[امروز حس هیچ کاری جز خوابیدن نیست ، احتمالا قضیه ارزو بر دل جوانان بشم. 
دلم از اون مدل خوابهایی که چشم باز می کنی میبینی شب شده و نمی دونی کی هستی ، کجا هستی ، امروزه یا فردا می خواد. آخرین بار ده سال پیش اینجوری خوابیدم ، حیف قدرشو ندونستم. اگه یکبار دیگه قسمت شد و خدا ازم قبول کرد و کائنات و علی...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>امروز حس هیچ کاری جز خوابیدن نیست ، احتمالا قضیه ارزو بر دل جوانان بشم. </p><p>دلم از اون مدل خوابهایی که چشم باز می کنی میبینی شب شده و نمی دونی کی هستی ، کجا هستی ، امروزه یا فردا می خواد. آخرین بار ده سال پیش اینجوری خوابیدم ، حیف قدرشو ندونستم. اگه یکبار دیگه قسمت شد و خدا ازم قبول کرد و کائنات و علی الخصوص سلطان جمع ، بچه کوچیکه لطف کردن و اونجوری خوابیدم به هر کسی این پست لایک کرد یک میلیون تومان میدم</p><p>( اینکه دارم با جیب خالی پز عالی میدم از صدقه سر شاهزاده درونم نیست، مطمئنم حالا حالاها اتفاق نمی افته ، حالا تا بیست سال دیگه یک میلیون ، قدر یک زاری الانم ارزش نداره😁)</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://redcherry1.blogix.ir/post/341/comment</comments>
		<dc:creator>برگ</dc:creator>
		<slash:comments>15</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>از مزایای پولدار نبودن</title>
		<link>https://redcherry1.blogix.ir/post/340</link>
		<guid isPermaLink="true">https://redcherry1.blogix.ir/post/340</guid>
		<pubDate>Sat, 12 Sep 2026 22:32:57 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[چه خوبه که پولدار نیستم. هیچ کار خدا بی حکمت نیست میبینی تو رو خدا؟ تصور کن الان پولدار بودم و برای بستن قرارداد مهمی باید فردا صبح استانبول می بودم .‌بلیط خریده ، هتل رزرو کرده ، ادکلن زده ، تی تیش مامانی می رفتم فرودگاه ، مرز بسته بود و پروازها لغو. چقده بد میشد؟ دیدی؟ خدا یه چیز می دونست دیگه.
ال...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>چه خوبه که پولدار نیستم. هیچ کار خدا بی حکمت نیست میبینی تو رو خدا؟ تصور کن الان پولدار بودم و برای بستن قرارداد مهمی باید فردا صبح استانبول می بودم .‌بلیط خریده ، هتل رزرو کرده ، ادکلن زده ، تی تیش مامانی می رفتم فرودگاه ، مرز بسته بود و پروازها لغو. چقده بد میشد؟ دیدی؟ خدا یه چیز می دونست دیگه.</p><p>الان ته تهش مواد غذایی نتونه وارد بشه و نون نتونم بخورم دیگه . غیر اینه؟ </p><p>+ولی مغزم اونقدر پولدار فکر نمی کنه که اگه جت شخصی داشتم قوانین و مقررات اجازه میداد رد بشم یا نه.</p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://redcherry1.blogix.ir/post/340/comment</comments>
		<dc:creator>برگ</dc:creator>
		<slash:comments>30</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>رهد و بَهَرق</title>
		<link>https://redcherry1.blogix.ir/post/339</link>
		<guid isPermaLink="true">https://redcherry1.blogix.ir/post/339</guid>
		<pubDate>Sat, 12 Sep 2026 15:20:28 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[هوا دیگه کنترل خودشو از دست داده ، هم زمان که رعد و برق می زنه ، آفتاب هم می تابه .‌رسما هممون داریم شفت میشیم . هم ما هم کائنات😐]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>هوا دیگه کنترل خودشو از دست داده ، هم زمان که رعد و برق می زنه ، آفتاب هم می تابه .‌رسما هممون داریم شفت میشیم . هم ما هم کائنات😐</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://redcherry1.blogix.ir/post/339/comment</comments>
		<dc:creator>برگ</dc:creator>
		<slash:comments>14</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>بعد عمری</title>
		<link>https://redcherry1.blogix.ir/post/338</link>
		<guid isPermaLink="true">https://redcherry1.blogix.ir/post/338</guid>
		<pubDate>Sat, 12 Sep 2026 10:39:43 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[اومدم یه حلوا درست کنم ، ده جای دستمو سوزوندم ، عین دست و پا چلفتیا 
قیافه نداره ولی تا دلت بخواد طعم 😋یامی یامی😌]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>اومدم یه حلوا درست کنم ، ده جای دستمو سوزوندم ، عین دست و پا چلفتیا </p><p>قیافه نداره ولی تا دلت بخواد طعم 😋یامی یامی😌</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://redcherry1.blogix.ir/post/338/comment</comments>
		<dc:creator>برگ</dc:creator>
		<slash:comments>18</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>صبح بخیر</title>
		<link>https://redcherry1.blogix.ir/post/337</link>
		<guid isPermaLink="true">https://redcherry1.blogix.ir/post/337</guid>
		<pubDate>Sat, 12 Sep 2026 07:39:20 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[بالاخره بعد چند روز آسمون پیدا شد🌪️⚡🌧️]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>بالاخره بعد چند روز آسمون پیدا شد🌪️⚡🌧️</p><figure class="image"><img style="aspect-ratio:3072/4080;" src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/e814369_IMG_20260912_073100.jpg" width="3072" height="4080"></figure>]]></content:encoded>
		<comments>https://redcherry1.blogix.ir/post/337/comment</comments>
		<dc:creator>برگ</dc:creator>
		<slash:comments>34</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>پنج دقیقه ای که دروغ بود</title>
		<link>https://redcherry1.blogix.ir/post/336</link>
		<guid isPermaLink="true">https://redcherry1.blogix.ir/post/336</guid>
		<pubDate>Fri, 11 Sep 2026 15:41:02 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون به اسم پنج دقیقه بچه رو بگیر موهامو شونه کنم ، چهار دقیقه بگیرش برم دست به اب ، یک دقیقه نگهش دارین به غذا سر بزنم و ... ده دقیقه یک ربعی برای خودم چرخیدم و صدام در نیومد😁
+ به خاطر تو توکای عزیز💕
 ]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون به اسم پنج دقیقه بچه رو بگیر موهامو شونه کنم ، چهار دقیقه بگیرش برم دست به اب ، یک دقیقه نگهش دارین به غذا سر بزنم و ... ده دقیقه یک ربعی برای خودم چرخیدم و صدام در نیومد😁</p><p>+ به خاطر تو توکای عزیز💕</p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://redcherry1.blogix.ir/post/336/comment</comments>
		<dc:creator>برگ</dc:creator>
		<slash:comments>16</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>چگونه ادم شادی باشیم</title>
		<link>https://redcherry1.blogix.ir/post/335</link>
		<guid isPermaLink="true">https://redcherry1.blogix.ir/post/335</guid>
		<pubDate>Sun, 06 Sep 2026 14:54:06 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[گفته بود برای خروج از ماتریکس نیاز نیست اَبَر کار شاقی انجام بدیم فقط باید شاد باشیم. فرکانس زمین داره میره بالا و باید از این فرصت استفاده کرد . انرژی پایین ها خود به خود حذف می شن.
کاری به کار درست و غلطش ندارم خیلی جاها حرف هاش با ذهنیات من سازگاری نداشت ولی جای دوری نمی ره اگه سعی کنیم شاد باشیم...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>گفته بود برای خروج از ماتریکس نیاز نیست اَبَر کار شاقی انجام بدیم فقط باید شاد باشیم. فرکانس زمین داره میره بالا و باید از این فرصت استفاده کرد . انرژی پایین ها خود به خود حذف می شن.</p><p>کاری به کار درست و غلطش ندارم خیلی جاها حرف هاش با ذهنیات من سازگاری نداشت ولی جای دوری نمی ره اگه سعی کنیم شاد باشیم. ( وی همین چند لحظه پیش در فکر بود متنی غم انگیزِ اشک دربیاره خانمان سوز در یک خراب شده ای در غربت بنویسد ) یه جایی خونده بودم یکی از درهای بهشت هم درِ شادیه ، مخصوص کسانی که تو زندگی شاد زیستن( منم ندیدم بوخودا فقط شنیدم ) </p><p>+  حالا بیابید پرتقال فروش را . منم نمی دونم چجوری باید شاد بود . شوما به من بگو.تنها راه حل من اینه که تو فکر فرو نرم ، صبح مدیتیشن انجام دادم ولی خدا شاهده سر سوزنی اون همه تمرکز کردم که به خودم بقبولونم امروز شاد باشم تاثیری نداشت. </p><p>ها! یافتم . فقط رفتن به جنگل ، تو این هوای ابری حالمو جا میاره. یکدفعه تصویر یک درخت عظیم که از سرسبزی به سیاهی می زنه به ذهنم اومد . ولی ازم خیلی دوره ، در توان من نیست در این حد بتونم مخ شووعر بزنم منو تا اونجا ببره. </p><p>ولش بابا . خودمو خودتو عشق است . من با تیتاپ هم خر میشم و می خندم😁</p><p>ببین همین الانم خودمو کشیدم بالا و حالم خوب شد 😘</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://redcherry1.blogix.ir/post/335/comment</comments>
		<dc:creator>برگ</dc:creator>
		<slash:comments>26</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>روز قشنگیه مگه نه؟ مخصوصا از صبحش پیداست😁</title>
		<link>https://redcherry1.blogix.ir/post/334</link>
		<guid isPermaLink="true">https://redcherry1.blogix.ir/post/334</guid>
		<pubDate>Sun, 06 Sep 2026 09:47:48 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[کتابی که دیروز معرفی کردم کنار دستمه ولی کتاب قورباغه پر حرف خوندم الانم تو دهن بچه دومی در حال جویده شدنه. از دستش گرفتم بدجوری اعتراض کرد ، هر چی میگم پدرت خوب ، مادرت خوب ، اصلا بیا کتاب منو بجو ، نویسنده اش مشهورتره ،کتابش قطورتره، قبول نمی کنه. الانه که همسایه ها به جرم کودک ازاری زنگ بزنن پلیس...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>کتابی که دیروز معرفی کردم کنار دستمه ولی کتاب قورباغه پر حرف خوندم الانم تو دهن بچه دومی در حال جویده شدنه. از دستش گرفتم بدجوری اعتراض کرد ، هر چی میگم پدرت خوب ، مادرت خوب ، اصلا بیا کتاب منو بجو ، نویسنده اش مشهورتره ،کتابش قطورتره، قبول نمی کنه. الانه که همسایه ها به جرم کودک ازاری زنگ بزنن پلیس. والله با جیغایی که می کشه منم باشم فکر می کنم دارن با کابل بچه رو می زنن😐</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://redcherry1.blogix.ir/post/334/comment</comments>
		<dc:creator>برگ</dc:creator>
		<slash:comments>40</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>اجازه بدین غش کنم</title>
		<link>https://redcherry1.blogix.ir/post/333</link>
		<guid isPermaLink="true">https://redcherry1.blogix.ir/post/333</guid>
		<pubDate>Sat, 05 Sep 2026 22:51:07 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[باید اعلام کنم بعد از ۱۵ ساعت هنوز نخوابیده ، اخلاقم به خاک عظمی رفت ، کمرم هم به چوخ. من غلط کنم دوباره حتی قهوه بو بکشم. اگه باز رفتم سراغش بهم بگین برگ قلی .
مشقای اقامون نوشتم وسط جیغ جیغای نی نی ،پس امروز تنها دستاوردم زنده موندن نبوده🥲✌️
+ گاهی وقتا فقط رفتن به کما می تونه خستگی از تن به در کن...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>باید اعلام کنم بعد از ۱۵ ساعت هنوز نخوابیده ، اخلاقم به خاک عظمی رفت ، کمرم هم به چوخ. من غلط کنم دوباره حتی قهوه بو بکشم. اگه باز رفتم سراغش بهم بگین برگ قلی .</p><p>مشقای اقامون نوشتم وسط جیغ جیغای نی نی ،پس امروز تنها دستاوردم زنده موندن نبوده🥲✌️</p><p>+ گاهی وقتا فقط رفتن به کما می تونه خستگی از تن به در کنه</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://redcherry1.blogix.ir/post/333/comment</comments>
		<dc:creator>برگ</dc:creator>
		<slash:comments>26</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>هنر خوب زندگی کردن</title>
		<link>https://redcherry1.blogix.ir/post/332</link>
		<guid isPermaLink="true">https://redcherry1.blogix.ir/post/332</guid>
		<pubDate>Sat, 05 Sep 2026 16:18:25 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[می خوام خوندن کتابی که گوشه اش به تاریخ ۲۳/۱۱/۰۳نوشته :«کتاب راستگوترین ، بی توقع ترین ، مفیدترین و همیشگی ترین رفیق برای هر انسانی است» دوباره شروع کنم. البته این متن قرض گرفتم. به جای کتاب و انسان ، اسم نوشته بود]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>می خوام خوندن کتابی که گوشه اش به تاریخ ۲۳/۱۱/۰۳نوشته :«کتاب راستگوترین ، بی توقع ترین ، مفیدترین و همیشگی ترین رفیق برای هر انسانی است» دوباره شروع کنم. البته این متن قرض گرفتم. به جای کتاب و انسان ، اسم نوشته بود</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://redcherry1.blogix.ir/post/332/comment</comments>
		<dc:creator>برگ</dc:creator>
		<slash:comments>10</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>پسندیدن بیش از ده پست از یک وبلاگ در روز ممکن نیست</title>
		<link>https://redcherry1.blogix.ir/post/331</link>
		<guid isPermaLink="true">https://redcherry1.blogix.ir/post/331</guid>
		<pubDate>Sat, 05 Sep 2026 10:52:07 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[شمام بهش برخوردین؟ ولی من فقط خواستم دو تا از پستهای انار لایک بزنم . به نظرم یه سری محدودیت ها الکی پلکین😒]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>شمام بهش برخوردین؟ ولی من فقط خواستم دو تا از پستهای انار لایک بزنم . به نظرم یه سری محدودیت ها الکی پلکین😒</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://redcherry1.blogix.ir/post/331/comment</comments>
		<dc:creator>برگ</dc:creator>
		<slash:comments>16</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>تیتاپ</title>
		<link>https://redcherry1.blogix.ir/post/330</link>
		<guid isPermaLink="true">https://redcherry1.blogix.ir/post/330</guid>
		<pubDate>Sat, 05 Sep 2026 07:54:39 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[نمی دونم از روی بچگیه ؟ از روی خامیه ؟ از رو چیه که امروز می خوام برم شیرخشک بخرم و چند تا ویتامین از الان مثل مرغ سر کنده بالا و پایین می پرم و مثل خر تیتاپ خورده ذوق دارم بچه ها بیدار شن. 
خدایا به نظرت وقتش نشده منو با یه ذوق واقعی امتحانم کنی؟ مثلا چند میلیارد پول ، یه تست کن شاید نتیجه اش تو رو...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>نمی دونم از روی بچگیه ؟ از روی خامیه ؟ از رو چیه که امروز می خوام برم شیرخشک بخرم و چند تا ویتامین از الان مثل مرغ سر کنده بالا و پایین می پرم و مثل خر تیتاپ خورده ذوق دارم بچه ها بیدار شن. </p><p>خدایا به نظرت وقتش نشده منو با یه ذوق واقعی امتحانم کنی؟ مثلا چند میلیارد پول ، یه تست کن شاید نتیجه اش تو رو هم ذوق زده کرد </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://redcherry1.blogix.ir/post/330/comment</comments>
		<dc:creator>برگ</dc:creator>
		<slash:comments>10</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>دیگه اینستا تعطیل</title>
		<link>https://redcherry1.blogix.ir/post/329</link>
		<guid isPermaLink="true">https://redcherry1.blogix.ir/post/329</guid>
		<pubDate>Fri, 04 Sep 2026 16:32:34 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[این دیگه چی بود من دیدم؟! می گه ادمایی که سحرخیزن و صبح حالشون خوبه ژنهای بیشتری از نئاندرتال ها دارن 😐
از این به بعد می خوام عصرها سحرخیز باشم، از نئاندرتال ها اعلام برائت می کنم🫩]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>این دیگه چی بود من دیدم؟! می گه ادمایی که سحرخیزن و صبح حالشون خوبه ژنهای بیشتری از نئاندرتال ها دارن 😐</p><p>از این به بعد می خوام عصرها سحرخیز باشم، از نئاندرتال ها اعلام برائت می کنم🫩</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://redcherry1.blogix.ir/post/329/comment</comments>
		<dc:creator>برگ</dc:creator>
		<slash:comments>20</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>✨چالش خوشبختی اگر نسیم ✨</title>
		<link>https://redcherry1.blogix.ir/post/328</link>
		<guid isPermaLink="true">https://redcherry1.blogix.ir/post/328</guid>
		<pubDate>Fri, 04 Sep 2026 11:21:04 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[نگاهی به رنگ و روی روز می‌ندازم،کمی روشن‌تر از ساعتی قبل به نظر می‌رسه.به پهلوی چپ می‌شم، نوزادم خوابه.
به پهلوی راست می‌چرخم، گیسوی بلند دخترم از پتو بیرونه.روی صفحه‌ی گوشی، پیام آخر شب: «دوستت دارم.»اون طرف‌تر، مادرم نوه‌شو به آغوش کشیده.صدای قل‌قل کتری میاد و بوی نون تازه توی خونه پیچیده.پدر زودت...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>نگاهی به رنگ و روی روز می‌ندازم،کمی روشن‌تر از ساعتی قبل به نظر می‌رسه.به پهلوی چپ می‌شم، نوزادم خوابه.<br>به پهلوی راست می‌چرخم، گیسوی بلند دخترم از پتو بیرونه.روی صفحه‌ی گوشی، پیام آخر شب: «دوستت دارم.»اون طرف‌تر، مادرم نوه‌شو به آغوش کشیده.صدای قل‌قل کتری میاد و بوی نون تازه توی خونه پیچیده.پدر زودتر از همه بیدار شده و سفره رو چیده.<br>خونه غرق آرامش و سکوتِه.</p><p>صدای شیرین ذوقِ تهِ خنده‌هاش توی ذهنم میاد.یه آن به خودم میام؛ می‌بینم رو لب‌هام لبخند نشسته.</p><p>پتوها رو روی تنشون مرتب می‌کنم و دوباره می‌خوابم.</p><p>اگر این خوشبختی نیست، پس چیه؟</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://redcherry1.blogix.ir/post/328/comment</comments>
		<dc:creator>برگ</dc:creator>
		<slash:comments>8</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>مادربزرگ بروسلی وارد می شود</title>
		<link>https://redcherry1.blogix.ir/post/327</link>
		<guid isPermaLink="true">https://redcherry1.blogix.ir/post/327</guid>
		<pubDate>Fri, 04 Sep 2026 09:01:21 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[هفت صبح با صدای بومب و سپس این صحنه از خواب و حالت افقی یهویی عمدی شدم و سلام نظامی دادم بعدش متوجه مزه کف و خون تو دهنم شدم ، قلبم پریده بود تو دهنم.
این شما و این ورود شکوهمند مادربزرگ بروسلی
و اینم صحنه بعد از ورود موفق و بیدار کردن اعضای خونه
لازم به ذکره بلافاصله بعد از ورود دستاشو گرفتیم زمین...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>هفت صبح با صدای بومب و سپس این صحنه از خواب و حالت افقی یهویی عمدی شدم و سلام نظامی دادم بعدش متوجه مزه کف و خون تو دهنم شدم ، قلبم پریده بود تو دهنم.</p><p>این شما و این ورود شکوهمند مادربزرگ بروسلی</p><figure class="image"><img style="aspect-ratio:564/780;" src="https://cdn.yjcnews.ir/files/fa/news/1395/11/13/5786012_420.jpg" width="564" height="780"></figure><p>و اینم صحنه بعد از ورود موفق و بیدار کردن اعضای خونه</p><figure class="image"><img style="aspect-ratio:550/759;" src="https://cdn.yjcnews.ir/files/fa/news/1395/11/13/5785993_882.jpg" width="550" height="759"></figure><p>لازم به ذکره بلافاصله بعد از ورود دستاشو گرفتیم زمین نخوره😁</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://redcherry1.blogix.ir/post/327/comment</comments>
		<dc:creator>برگ</dc:creator>
		<slash:comments>14</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>دندون لق</title>
		<link>https://redcherry1.blogix.ir/post/326</link>
		<guid isPermaLink="true">https://redcherry1.blogix.ir/post/326</guid>
		<pubDate>Thu, 03 Sep 2026 19:13:28 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[همه چی بچه دومی متفاوت از اولیه، از جنسیتشون بگیر تا ظاهر و رفتارهای نوزادیشون و  ... امیدوارم اخلاقشون هم تو قسمتهایی که مورد پسندم نیست با هم متفاوت باشه.
مثلا من نه و نیم ساله که بچه ترسو داشتم ، اینبار می خوام بدونم بچه شجاع داشتن چطوریاست
دندونش لق شده ، نه می زاره ببینیم تو چه وضعیه ، نه خودش...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>همه چی بچه دومی متفاوت از اولیه، از جنسیتشون بگیر تا ظاهر و رفتارهای نوزادیشون و  ... امیدوارم اخلاقشون هم تو قسمتهایی که مورد پسندم نیست با هم متفاوت باشه.</p><p>مثلا من نه و نیم ساله که بچه ترسو داشتم ، اینبار می خوام بدونم بچه شجاع داشتن چطوریاست</p><p>دندونش لق شده ، نه می زاره ببینیم تو چه وضعیه ، نه خودش بهش دست می زنه، نه غذا می خوره از ترس افتادنش، دیشب موقع خواب از ترس اینکه تو خواب بیفته نمی خوابید، اخرش دستمو گرفت تا خوابش برد</p><p>انقده به مامانت نری تو🙁</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://redcherry1.blogix.ir/post/326/comment</comments>
		<dc:creator>برگ</dc:creator>
		<slash:comments>20</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>نارنگی ژاپنی</title>
		<link>https://redcherry1.blogix.ir/post/325</link>
		<guid isPermaLink="true">https://redcherry1.blogix.ir/post/325</guid>
		<pubDate>Thu, 03 Sep 2026 14:27:32 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[شازده نارنگی ژاپنی سبز ولی شیرین مثال قندی هستن که یحتمل می رسن به منازل شما
بوی تفت پوستش بهتون رسید یا ارسال کنم؟😃]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>شازده نارنگی ژاپنی سبز ولی شیرین مثال قندی هستن که یحتمل می رسن به منازل شما</p><figure class="image"><img style="aspect-ratio:7680/10200;" src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/f781982_IMG_20260903_131257.jpg" width="7680" height="10200"></figure><p>بوی تفت پوستش بهتون رسید یا ارسال کنم؟😃</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://redcherry1.blogix.ir/post/325/comment</comments>
		<dc:creator>برگ</dc:creator>
		<slash:comments>24</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>بوس خطرناک</title>
		<link>https://redcherry1.blogix.ir/post/324</link>
		<guid isPermaLink="true">https://redcherry1.blogix.ir/post/324</guid>
		<pubDate>Thu, 03 Sep 2026 10:41:27 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[گوشیم یه بوس به سرامیک کف اتاق زد و جای بوسه رو حرف ت کیبورد افتاد .
خلاصه که اگه به جای ت نوشتم د ، مثلا به جای( دستت درد نکنه) نوشتم (دسدد درد نکنه) سرما نخوردم ، گلس گوشی شکسته😬]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>گوشیم یه بوس به سرامیک کف اتاق زد و جای بوسه رو حرف ت کیبورد افتاد .</p><p>خلاصه که اگه به جای ت نوشتم د ، مثلا به جای( دستت درد نکنه) نوشتم (دسدد درد نکنه) سرما نخوردم ، گلس گوشی شکسته😬</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://redcherry1.blogix.ir/post/324/comment</comments>
		<dc:creator>برگ</dc:creator>
		<slash:comments>18</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>از امشب</title>
		<link>https://redcherry1.blogix.ir/post/323</link>
		<guid isPermaLink="true">https://redcherry1.blogix.ir/post/323</guid>
		<pubDate>Wed, 02 Sep 2026 22:50:16 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[چقدر خوش گذشت ، برعکس همه که فضای شلوغ دوست نداشتن من از فضا لذت بردم. خودمم نمی دونم چجوری هم تنهایی و سکوت دوست دارم هم شلوغی و درهمی
خیلی مسخره است ولی قد یه عروسی بهم کیف داد.
متاسفم نمی تونم بنویسم کجا بودم.]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>چقدر خوش گذشت ، برعکس همه که فضای شلوغ دوست نداشتن من از فضا لذت بردم. خودمم نمی دونم چجوری هم تنهایی و سکوت دوست دارم هم شلوغی و درهمی</p><p>خیلی مسخره است ولی قد یه عروسی بهم کیف داد.</p><p>متاسفم نمی تونم بنویسم کجا بودم.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://redcherry1.blogix.ir/post/323/comment</comments>
		<dc:creator>برگ</dc:creator>
		<slash:comments>12</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>صبح نَچَرَم</title>
		<link>https://redcherry1.blogix.ir/post/322</link>
		<guid isPermaLink="true">https://redcherry1.blogix.ir/post/322</guid>
		<pubDate>Wed, 02 Sep 2026 09:15:31 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[ویندوزم هنوز بالا نیومده ، اپدیت نشدم ، اپگرید نشدم ، لود نشدم ، دانلود نشدم . پسر همسایه امون تفنگ و کلت و نارنجکشو خونمون جا گذاشته ، جرات دارین بهم بگین بالای چشمت تار موئه .]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>ویندوزم هنوز بالا نیومده ، اپدیت نشدم ، اپگرید نشدم ، لود نشدم ، دانلود نشدم . پسر همسایه امون تفنگ و کلت و نارنجکشو خونمون جا گذاشته ، جرات دارین بهم بگین بالای چشمت تار موئه .</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://redcherry1.blogix.ir/post/322/comment</comments>
		<dc:creator>برگ</dc:creator>
		<slash:comments>24</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>میترا</title>
		<link>https://redcherry1.blogix.ir/post/321</link>
		<guid isPermaLink="true">https://redcherry1.blogix.ir/post/321</guid>
		<pubDate>Tue, 01 Sep 2026 15:01:13 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[نوتیف اسم نغمه اومد رو گوشیم، همکارا با هم ، اینستا گروه ساختن انگاری. جسته گریخته متوجه شدم نغمه خبری آورده .‌حوصله فیلترشکن نداشتم ولی دیدم یهویی تعداد نوتیفا زیاد شد . کاش نمی رفتم سراغ گروه. خبر دادن همکار قدیمیم فوت کرده. سالها دو نفری تو یه اتاق کار کردیم.وقتی هم که برای خودش مطب زد بازم تو پر...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>نوتیف اسم نغمه اومد رو گوشیم، همکارا با هم ، اینستا گروه ساختن انگاری. جسته گریخته متوجه شدم نغمه خبری آورده .‌حوصله فیلترشکن نداشتم ولی دیدم یهویی تعداد نوتیفا زیاد شد . کاش نمی رفتم سراغ گروه. خبر دادن همکار قدیمیم فوت کرده. سالها دو نفری تو یه اتاق کار کردیم.وقتی هم که برای خودش مطب زد بازم تو پروژه ها معرفیش می کردم. اون روزی که تو مه رفتیم ماموریت .روزی که عکس نامزدمو بهش نشون دادم. فیلم خونه در حال ساختمو دید .‌اولین باری که ابرومو گرفتم و منو دید. باکلاسمون بود ، شیک حرف می زد ، لباس پوشیدنش، راه رفتنش ،استایلش ، همه خاطراتش ...</p><p>باورم نمیشه. بچه بیدار بشه زنگ بزنم به گوشیش . اگه خودش برنداره چی؟ اگه خبر درست باشه چی؟چرا امروز اینطوریه؟</p><p>+واقعیت بود. مراسمش یه شهر دیگه است. حتی نمی تونم برم دیدن خانواده اش</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://redcherry1.blogix.ir/post/321/comment</comments>
		<dc:creator>برگ</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>اولین شب بیداری بچه</title>
		<link>https://redcherry1.blogix.ir/post/320</link>
		<guid isPermaLink="true">https://redcherry1.blogix.ir/post/320</guid>
		<pubDate>Tue, 01 Sep 2026 07:20:32 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[دیشب اولین شبی بود که دم دمای صبح بیدار شدن و بعد یک ساعت خوابید. سر شب حدود ساعت هشت و نیم خوابید و چهار صبح برای دومین شیر شبش که تو بغلم بود با صدای خر و پف باباش چشماش باز کرد و نکرد نامردی درجا مردمک چشماش گشاد شد و خندید. پا شدم پوشکشو عوض کردم اب خوردم ، دستشویی رفتم نماز خوندم ولی هنوز نخواب...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>دیشب اولین شبی بود که دم دمای صبح بیدار شدن و بعد یک ساعت خوابید. سر شب حدود ساعت هشت و نیم خوابید و چهار صبح برای دومین شیر شبش که تو بغلم بود با صدای خر و پف باباش چشماش باز کرد و نکرد نامردی درجا مردمک چشماش گشاد شد و خندید. پا شدم پوشکشو عوض کردم اب خوردم ، دستشویی رفتم نماز خوندم ولی هنوز نخوابیده بود. دوبار شیر خورد و مست شد. گذاشتمش روی تخت و یکم تو نت چرخیدم. بعد چند دقیقه برگشتم سمتش دیدم دمر افتاده انچنان رفرش و سرحال می خنده ، روی لپ الوچه ایش عکس چراغ خواب افتاده.این لحظه و این خنده با هیچی تو دنیا عوض نمی کنم. یک ساعتی تو سکوت با هم وقت گذروندیم و باز خوابش برد.</p><p>چند روز طول می کشه تا دوستات بفهمن تو وبلاگت نیستی؟ برای من بعد سه چهار روز احتمالا توکا و نسیم بپرسه کجام</p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://redcherry1.blogix.ir/post/320/comment</comments>
		<dc:creator>برگ</dc:creator>
		<slash:comments>50</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>خصومت شخصی داری؟</title>
		<link>https://redcherry1.blogix.ir/post/319</link>
		<guid isPermaLink="true">https://redcherry1.blogix.ir/post/319</guid>
		<pubDate>Mon, 31 Aug 2026 23:22:23 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[شما هم بعضی وقتا صد بار لایک رو می زنین باز برمی گردین میبینین لایک نشده؟ قبلا یواشکی لایک هام پاک می کرد. الان جلو چشمم هر چی می زنم پاک می کنه .
سرعت نت دو سه پله پایین تر هم اومد. کاش میشد با سرعت نت اون زمونا که دیلینگ دیلینگ صدا میداد مقایسه اش می کردیم. فک کنم اون یکی برنده میشد
+ کاش میشد زما...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>شما هم بعضی وقتا صد بار لایک رو می زنین باز برمی گردین میبینین لایک نشده؟ قبلا یواشکی لایک هام پاک می کرد. الان جلو چشمم هر چی می زنم پاک می کنه .</p><p>سرعت نت دو سه پله پایین تر هم اومد. کاش میشد با سرعت نت اون زمونا که دیلینگ دیلینگ صدا میداد مقایسه اش می کردیم. فک کنم اون یکی برنده میشد</p><p>+ کاش میشد زمان به عقب برگردوند</p><p>+ مثل همیشه از زیاد حرف زدنم پشیمون شدم.</p><p>+ چرا نمی رم سیب زمینی بخرم؟</p><p>+ قطب جنوب برای اونایی که کور رنگی دارن بهشته</p><p>+ باز دارم زیاد حرف می زنم😒</p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://redcherry1.blogix.ir/post/319/comment</comments>
		<dc:creator>برگ</dc:creator>
		<slash:comments>15</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>یه بارونه و چه فکرا</title>
		<link>https://redcherry1.blogix.ir/post/318</link>
		<guid isPermaLink="true">https://redcherry1.blogix.ir/post/318</guid>
		<pubDate>Mon, 31 Aug 2026 17:44:06 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[از خواب عصر در حالی بیدار شدم که هوا تاریک شده بود ، تنم هنوز خستگی حس می کردم ولی مغزم می گفت زیاد خوابیدی شب شده ، ساعت گوشی می گه سه عصره.
آسمون آبی صبح ، جاشو با ابرای طوسی عوض کردن. بوی قهوه تازه اسیاب شده ای که همسر برام اورد تو خونه راه انداختم و با یه لیوان شیر قهوه کفی اومدم لب پنجره. میون...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>از خواب عصر در حالی بیدار شدم که هوا تاریک شده بود ، تنم هنوز خستگی حس می کردم ولی مغزم می گفت زیاد خوابیدی شب شده ، ساعت گوشی می گه سه عصره.</p><p>آسمون آبی صبح ، جاشو با ابرای طوسی عوض کردن. بوی قهوه تازه اسیاب شده ای که همسر برام اورد تو خونه راه انداختم و با یه لیوان شیر قهوه کفی اومدم لب پنجره. میون سقف های کج و کوله خونه ها دنبال رد پای طبیعت گشتم ، به گذر ابرها نگاه کردم و به صدای ناودون گوش دادم. جای تو خالیه ، درست کنار شونه چپم ، طرح لبخندت تصورم می کنم و با منحنی گوشه لبهام یه لب به قهوه می زنم. بارون شدیدتر میشه.باد سردی می وزه و منو از خیال تو جدا می کنه . تو از کنارم پر می کشی و باهاش میری. دستامو به سمت تصویرت دراز می کنم ولی تو با لبخند رو چهره ات روتو برمی گردونی و پرواز می کنی . تو دیگه کفتر جلد من نیستی. برمی گردم به لیوان قهوه ام. هنوز بارون می باره ...</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://redcherry1.blogix.ir/post/318/comment</comments>
		<dc:creator>برگ</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>حوصله ات میشه بخونی؟</title>
		<link>https://redcherry1.blogix.ir/post/317</link>
		<guid isPermaLink="true">https://redcherry1.blogix.ir/post/317</guid>
		<pubDate>Mon, 31 Aug 2026 15:53:31 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[اگه دوست داشتین بخونیدش به کسانی که خودم دنبالشون می کنم رمز میدم]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>اگه دوست داشتین بخونیدش به کسانی که خودم دنبالشون می کنم رمز میدم</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://redcherry1.blogix.ir/post/317/comment</comments>
		<dc:creator>برگ</dc:creator>
		<slash:comments>14</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>فرشید امین بعد نسترن دیگه باقی نموند</title>
		<link>https://redcherry1.blogix.ir/post/316</link>
		<guid isPermaLink="true">https://redcherry1.blogix.ir/post/316</guid>
		<pubDate>Mon, 31 Aug 2026 09:20:19 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[پست توکا جان منو به وجد آورد ، می خوام کل ساختمونو از خواب بپاشونم ، البته ممکنه بعدش با چماغ بیان سراغم چون همه اهل این وریان و من عاشق اون وریا. 
بگذریم ...
بعد نسترن دیگه هیچی دیگه نمونده باقی💃
حتی قهوه امونم تموم شده ، رازقیای خونمون و اقاقیا و عطرشون برام چه فایده داره؟ قهوه جونم به هرگلی که می...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>پست توکا جان منو به وجد آورد ، می خوام کل ساختمونو از خواب بپاشونم ، البته ممکنه بعدش با چماغ بیان سراغم چون همه اهل این وریان و من عاشق اون وریا. </p><p>بگذریم ...</p><p>بعد نسترن دیگه هیچی دیگه نمونده باقی💃</p><p>حتی قهوه امونم تموم شده ، رازقیای خونمون و اقاقیا و عطرشون برام چه فایده داره؟ قهوه جونم به هرگلی که می رسم پیش تو کم میاره.</p><p>برم مثل بچه نی نیا یک سوم باقیمونده نسکافه امو با شیرقاطی کنم بنوشم ، هم من گول بخورم که قهوه خوردم هم نی نی بی خواب نشه</p><p>یه قیمه ی چرب و چیلمون نشه؟😃😉</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://redcherry1.blogix.ir/post/316/comment</comments>
		<dc:creator>برگ</dc:creator>
		<slash:comments>21</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>مهمونی</title>
		<link>https://redcherry1.blogix.ir/post/315</link>
		<guid isPermaLink="true">https://redcherry1.blogix.ir/post/315</guid>
		<pubDate>Mon, 31 Aug 2026 00:04:21 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[روز خوبی گذروندم. هر لحظه به شکلی و به نامی 
کاش هر روز این ور اون ور دعوت بودم.خیلی کیف میده ولی خودم کسی دعوت نمی کردم ، آخه وقتی داشتم میومدم این دنیا خدم و حشمم نیاوردم.تا اطلاع ثانوی مهمون نیاد لطفا تا بچه دومی فهمیده تر شه]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>روز خوبی گذروندم. هر لحظه به شکلی و به نامی </p><p>کاش هر روز این ور اون ور دعوت بودم.خیلی کیف میده ولی خودم کسی دعوت نمی کردم ، آخه وقتی داشتم میومدم این دنیا خدم و حشمم نیاوردم.تا اطلاع ثانوی مهمون نیاد لطفا تا بچه دومی فهمیده تر شه</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://redcherry1.blogix.ir/post/315/comment</comments>
		<dc:creator>برگ</dc:creator>
		<slash:comments>19</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>صفا باشه</title>
		<link>https://redcherry1.blogix.ir/post/314</link>
		<guid isPermaLink="true">https://redcherry1.blogix.ir/post/314</guid>
		<pubDate>Sun, 30 Aug 2026 11:56:32 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[وای چقده خوب بود . اصلا ری استارت شدم. تو این هوا فقط باید نفس کشید .‌معمولی نه ها. عمیییییق.
یکم تو پیچ و خم های کوه روبرو گشتیم و اومدیم هتل . یه چایی زدیم بر بدن و دِه بدو که رفتیم واس مرحله بعد
خداییش این ابرها رو نباید گاز زد و خورد؟ پنبه ای های دوست داشتنی]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>وای چقده خوب بود . اصلا ری استارت شدم. تو این هوا فقط باید نفس کشید .‌معمولی نه ها. عمیییییق.</p><p>یکم تو پیچ و خم های کوه روبرو گشتیم و اومدیم هتل . یه چایی زدیم بر بدن و دِه بدو که رفتیم واس مرحله بعد</p><figure class="image"><img style="aspect-ratio:4080/3072;" src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/a07161_IMG_20260830_094036.jpg" width="4080" height="3072"></figure><p>خداییش این ابرها رو نباید گاز زد و خورد؟ پنبه ای های دوست داشتنی</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://redcherry1.blogix.ir/post/314/comment</comments>
		<dc:creator>برگ</dc:creator>
		<slash:comments>25</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>همه جا غیر جنگل</title>
		<link>https://redcherry1.blogix.ir/post/313</link>
		<guid isPermaLink="true">https://redcherry1.blogix.ir/post/313</guid>
		<pubDate>Sun, 30 Aug 2026 07:24:03 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[هوای خوب امروز با هیچی نمیشه عوض کرد. ابرها اسمون قرق کردن ، یه ذره آبی آسمون به ضرب و به زور خودشو از بین ابرها کشونده جلو و هوا بس ناجوانمردانه عالیست.
 راه مرا می خواند...
تو این هوا خونه بمونی در حق خودت و هفت جد و آبادت گناه کردی
تابستون بداخلاق و ترش رو و بد بوی امسال، بزنم به تخته زود شونه خا...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>هوای خوب امروز با هیچی نمیشه عوض کرد. ابرها اسمون قرق کردن ، یه ذره آبی آسمون به ضرب و به زور خودشو از بین ابرها کشونده جلو و هوا بس ناجوانمردانه عالیست.</p><p> راه مرا می خواند...</p><p>تو این هوا خونه بمونی در حق خودت و هفت جد و آبادت گناه کردی</p><p>تابستون بداخلاق و ترش رو و بد بوی امسال، بزنم به تخته زود شونه خالی کرد. بره دیگه برنگرده</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://redcherry1.blogix.ir/post/313/comment</comments>
		<dc:creator>برگ</dc:creator>
		<slash:comments>7</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>غرغر</title>
		<link>https://redcherry1.blogix.ir/post/312</link>
		<guid isPermaLink="true">https://redcherry1.blogix.ir/post/312</guid>
		<pubDate>Sat, 29 Aug 2026 22:29:32 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[تحمل چند ساعت گریه مداوم اعصابمو ضعیف می کنه . یک ساعتی میشه که روی پام خوابه و اگه بزارمش زمین بیدار میشه. سرفه سرماخوردگیم بیدارش می کنه و جیغ می کشه ، تشنمه و دستشویی دارم. کاش فقط یک نفر تو خونه بود.‌حتی هیچکاری نمی کرد ولی بود تا تحمل این وضعیت راحت تر میشد
+ درسته که دارم غر می زنم ولی دلیل نم...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>تحمل چند ساعت گریه مداوم اعصابمو ضعیف می کنه . یک ساعتی میشه که روی پام خوابه و اگه بزارمش زمین بیدار میشه. سرفه سرماخوردگیم بیدارش می کنه و جیغ می کشه ، تشنمه و دستشویی دارم. <span style="background-color:hsl(0,0%,100%);">کاش فقط یک نفر تو خونه بود.‌حتی هیچکاری نمی کرد ولی بود تا تحمل این وضعیت راحت تر میشد</span></p><p><span style="background-color:hsl(0,0%,100%);">+ درسته که دارم غر می زنم ولی دلیل نمیشه بچه امو دوست نداشته باشم. فقط در این لحظه خسته جسمی ام همین</span></p>]]></content:encoded>
		<comments>https://redcherry1.blogix.ir/post/312/comment</comments>
		<dc:creator>برگ</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>معضلی شده</title>
		<link>https://redcherry1.blogix.ir/post/311</link>
		<guid isPermaLink="true">https://redcherry1.blogix.ir/post/311</guid>
		<pubDate>Sat, 29 Aug 2026 14:14:14 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[یه نگاه سرسری به گالری گوشیم انداختم ، یک عکس پشت حجله ای درست و حسابی ندارم.تو همشون چلپ و چقول افتادم. از اون بدتر اینکه اگه تو هاگیر واگیر بخوان از تو گوشی مامانم عکس منو چاپ بگیرن برا مراسما چه خاکی تو سرم بریزم؟!  در هر حالتی هستی همونجوری ازت عکس می گیره]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>یه نگاه سرسری به گالری گوشیم انداختم ، یک عکس پشت حجله ای درست و حسابی ندارم.تو همشون چلپ و چقول افتادم. از اون بدتر اینکه اگه تو هاگیر واگیر بخوان از تو گوشی مامانم عکس منو چاپ بگیرن برا مراسما چه خاکی تو سرم بریزم؟!  در هر حالتی هستی همونجوری ازت عکس می گیره</p><figure class="image"><img style="aspect-ratio:480/420;" src="https://cdn.nody.ir/files/2024/08/20/nody-%D8%B9%DA%A9%D8%B3-%D8%B2%D9%86-%D8%B2%D8%B4%D8%AA-%D9%85%D8%B3%D8%AE%D8%B1%D9%87-1724123347.jpg" width="480" height="420"></figure>]]></content:encoded>
		<comments>https://redcherry1.blogix.ir/post/311/comment</comments>
		<dc:creator>برگ</dc:creator>
		<slash:comments>18</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>گشت و گذار</title>
		<link>https://redcherry1.blogix.ir/post/310</link>
		<guid isPermaLink="true">https://redcherry1.blogix.ir/post/310</guid>
		<pubDate>Sat, 29 Aug 2026 11:41:31 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[کاش میشد خودمون انتخاب کنیم که تو گشت و گذار بریم یا نه...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>کاش میشد خودمون انتخاب کنیم که تو گشت و گذار بریم یا نه...</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://redcherry1.blogix.ir/post/310/comment</comments>
		<dc:creator>برگ</dc:creator>
		<slash:comments>32</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>وقت خود را تلف نکنید</title>
		<link>https://redcherry1.blogix.ir/post/309</link>
		<guid isPermaLink="true">https://redcherry1.blogix.ir/post/309</guid>
		<pubDate>Sat, 29 Aug 2026 10:02:40 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[شووهر ما امروز نرفت سرکار تا به کارای شخصیش برسه ولی تا الان هنوز خوابه ، خُو بگو حوصله ام نمیشه برم محل کارم چرا بهونه میاری عزیزِجان😁]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>شووهر ما امروز نرفت سرکار تا به کارای شخصیش برسه ولی تا الان هنوز خوابه ، خُو بگو حوصله ام نمیشه برم محل کارم چرا بهونه میاری عزیزِجان😁</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://redcherry1.blogix.ir/post/309/comment</comments>
		<dc:creator>برگ</dc:creator>
		<slash:comments>18</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>دزد اعظم وارد می شود</title>
		<link>https://redcherry1.blogix.ir/post/308</link>
		<guid isPermaLink="true">https://redcherry1.blogix.ir/post/308</guid>
		<pubDate>Fri, 28 Aug 2026 19:14:06 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[سخت ترین کار ورود به جمعیه که پسر مجرد تو چشم خاندانشون دزدیدی. چند نفرشونم که قرار بود دخترشونو بدن بهش . سعی می کنم به جای ورود شکوهمند ، ساده وارد شم. 
+بابت امروز شتر هم بکشم جوابگو نیست. خدا رحم کنه.
 ]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>سخت ترین کار ورود به جمعیه که پسر مجرد تو چشم خاندانشون دزدیدی. چند نفرشونم که قرار بود دخترشونو بدن بهش . سعی می کنم به جای ورود شکوهمند ، ساده وارد شم. </p><p>+بابت امروز شتر هم بکشم جوابگو نیست. خدا رحم کنه.</p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://redcherry1.blogix.ir/post/308/comment</comments>
		<dc:creator>برگ</dc:creator>
		<slash:comments>12</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>روش عجیب خوابوندن بچه</title>
		<link>https://redcherry1.blogix.ir/post/307</link>
		<guid isPermaLink="true">https://redcherry1.blogix.ir/post/307</guid>
		<pubDate>Thu, 27 Aug 2026 17:28:50 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[تایم همکاری بچه دومی تموم شده بود، تموم کوپن هامو تموم کردم. ایکیوسان وار نشستم و با گوشه لپم صدای فکر کردنشو تقلید کردم و ناگهان جی جی جی جینگ ✨ بشکنم رفت هوا . آغوشی بستم و دومی رو زدم به کمر و ریمیکس قرامافون اپیزود نمی دونم چندمشو با اسپیکر پخش کردم قشنگ جیگرم حال بیاد . رفتم سراغ سینک ولی مگه ق...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>تایم همکاری بچه دومی تموم شده بود، تموم کوپن هامو تموم کردم. ایکیوسان وار نشستم و با گوشه لپم صدای فکر کردنشو تقلید کردم و ناگهان جی جی جی جینگ ✨ بشکنم رفت هوا . آغوشی بستم و دومی رو زدم به کمر و ریمیکس قرامافون اپیزود نمی دونم چندمشو با اسپیکر پخش کردم قشنگ جیگرم حال بیاد . رفتم سراغ سینک ولی مگه قر کمر می ذاشت؟ پروژه جابجا کردن میوه ها شروع شده نشده کنسل شد . دستای کوچولوشو تو هوا با ریتم چرخوندم و با هم دور خودمون چرخیدیم و رقصیدیم . جلوی آینه به هم خندیدیم . خواستم از زاویه بالا از نی نی فیلم بگیرم و پستش کنم ولی در جریانید که یه دستی نمیشه رقصید و فیلم گرفت پس این پروژه هم با شکست مواجه شد . بچه دومی هم خوابش گرفت و الان که با نوای دلنشین سشوار در خدمتتونیم. </p><p>آره دیگه ، کسی که جلو یه معامله پر سود گرفته و تازه ۸ تومنم به شوهرش ضرر زده باید پاشه با اهنگ دهه شصتی برقصه</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://redcherry1.blogix.ir/post/307/comment</comments>
		<dc:creator>برگ</dc:creator>
		<slash:comments>4</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>اندر احوالات برگی برگی</title>
		<link>https://redcherry1.blogix.ir/post/306</link>
		<guid isPermaLink="true">https://redcherry1.blogix.ir/post/306</guid>
		<pubDate>Thu, 27 Aug 2026 11:34:57 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[همیشه خدا تو عمرم دلم می خواست حتی برای یک روز هم که شده تا ساعت ۹ صبح بخوابم. هیچوقت اتفاق نیفتاد تا اینکه بالاخره به لطف بچه دومی و استراحت زایمان چند روزی این مدلی شده و من به یکی از ارزوهای دیرینه ام رسیدم.😌درسته که سر ساعت ۶ بیدار میشم و یکم می گردم ولی بازم بعدش می خوابم.
امروز احتمالا سومین ر...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>همیشه خدا تو عمرم دلم می خواست حتی برای یک روز هم که شده تا ساعت ۹ صبح بخوابم. هیچوقت اتفاق نیفتاد تا اینکه بالاخره به لطف بچه دومی و استراحت زایمان چند روزی این مدلی شده و من به یکی از ارزوهای دیرینه ام رسیدم.😌درسته که سر ساعت ۶ بیدار میشم و یکم می گردم ولی بازم بعدش می خوابم.</p><p>امروز احتمالا سومین روز تنبلیه. سه روزه که به جز مرتب کردن خونه و پختن شام و ناهار هیچ کار دیگه ای انجام ندادم . انقده خوبه ، انقده حال میده که نگو.😃</p><p>تازه اشم مامانم یه چند دقیقه ای میاد خونمون و بچه اولی از دیروز تشک پهن کرده وسط پذیرایی که هر وقت حسش اومد ژیمناستیک تمرین کنه . منم جمعش نکردم. مامانم اونقده تو خونشون وقتی ما مهمونش هستیم از این چیزا دیده که احتمالا براش عادی سازی شده. حالا یه امروز خونه منو این مدلی ببینه😁</p><p>ازون برونها رو مزه دار کردم و یه کپورم انداختم تنگش محض احتیاط اگه بچه اولی خوشش نیومد پلن B آماده باشه و یه بوی سبزی پلویی پیچیده تو خونه و احتمالا به لطف هود تو کوچه و حیاط خونه بغلی که نگم برات ، اوممم🤌😋همچین دون دون و پنبه ای شده ، چشم نواز . برنج هاشمی درجه یکه شالیزار خودمونه که بوی دسترنج باباهامونو میده.</p><p>تایم اول خواب پسرک مدتیه شروع شده و کل خونه رو حکومت نظامی اعلام کردم ، اگر شانس با من یار باشه کتاب رنگ آمیزی بزرگسالمو بیارم با ماژیک بیفتم به جونش. 🖍️</p><p>امروز اگه سرماخوردگیم خوب نشه اسمشو میزارم خر 🤧</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://redcherry1.blogix.ir/post/306/comment</comments>
		<dc:creator>برگ</dc:creator>
		<slash:comments>16</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>خرید</title>
		<link>https://redcherry1.blogix.ir/post/305</link>
		<guid isPermaLink="true">https://redcherry1.blogix.ir/post/305</guid>
		<pubDate>Wed, 26 Aug 2026 19:06:09 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[رفتم فروشگاه خرید ، الان که اومدم خونه میبینم مدل به مدل ماهی خریدم😐
این همه ماهی می خواستم چیکار؟اون وقت گوشت قرمز نگرفتم با اینکه می دونم اقا مرغ دوست نداره 🤦چرا یادم رفت؟!
ولی فکر کنم امروز یه فرشته تو خونمون بود ، حیف که موقعیت از دست دادم. اخه تو دلم گفته بودم : یادس بخیر بچه بودیم ازون برون خو...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>رفتم فروشگاه خرید ، الان که اومدم خونه میبینم مدل به مدل ماهی خریدم😐</p><p>این همه ماهی می خواستم چیکار؟اون وقت گوشت قرمز نگرفتم با اینکه می دونم اقا مرغ دوست نداره 🤦چرا یادم رفت؟!</p><p>ولی فکر کنم امروز یه فرشته تو خونمون بود ، حیف که موقعیت از دست دادم. اخه تو دلم گفته بودم : یادس بخیر بچه بودیم ازون برون خوردیم .‌ماهی پر دردسر ولی خوشمزه ای بود . اومدم فروشگاه دیدم همون لحظه تازه تازه شکارش کردن و دارن خوردش می کنن. یه کم ازش خریدم</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://redcherry1.blogix.ir/post/305/comment</comments>
		<dc:creator>برگ</dc:creator>
		<slash:comments>20</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>چند روز ازش گذشته ولی از ذهنم بیرون نرفت</title>
		<link>https://redcherry1.blogix.ir/post/304</link>
		<guid isPermaLink="true">https://redcherry1.blogix.ir/post/304</guid>
		<pubDate>Wed, 26 Aug 2026 10:36:19 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[دورهمی کوچولو که برگزار شد دوستم یه سوالی ازم پرسید که فکر می کردم جوابشو می دونه . تو اون لحظه به نظرم اومد اگر تکرارش کنم یعنی دارم پز میدم . تو چشماش نگاه کردم که ببینم واقعا سوال بود یا از اون مدل سوالایی که فقط ته جمله علامت سوال داره ولی دقیقا نمی خوای بپرسی.
معنی نگاهشو نفهمیدم و جواب سوالشو...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>دورهمی کوچولو که برگزار شد دوستم یه سوالی ازم پرسید که فکر می کردم جوابشو می دونه . تو اون لحظه به نظرم اومد اگر تکرارش کنم یعنی دارم پز میدم . تو چشماش نگاه کردم که ببینم واقعا سوال بود یا از اون مدل سوالایی که فقط ته جمله علامت سوال داره ولی دقیقا نمی خوای بپرسی.</p><p>معنی نگاهشو نفهمیدم و جواب سوالشو ندادم و بقیه حرفمو زدم ولی انگار واقعا سوال پرسیده بود . دختر خیلی فهمیده ایه ، اصلا ناراحت نشد . اونجایی فهمیدم که بعد از نیم ساعت گفت اگر اون سوال پرسیدم منظورم این نبود که بگم وای فلانی همچین موقعیتی داره . </p><p>دیگه دیر شده بود برای دراوردن از دلش . بازم صحبت برنگردوندم سر اون موضوع ، خیلی راحت ازش رد شدیم ولی خودم از رفتارم ناراحت شدم. چرا منظور ادما رو نمی فهمم؟ چرا نمی گیرم مطلبو؟ چرا فکر می کنم اگر بگم کجام و چی دارم و چی شده یعنی دارم پز میدم؟ در حالی که دوستام نصف موقعیت منم نداشتن ولی طلاهاشونو به بدنشون آویزون کرده بودن و حتی همون اول خیلی راحت گفتن گردنبندهای درشت خریدیم چون قشنگه و الان با این مدل استایل حال می کنیم . اصلا هم دلیلش این نیست که بخوایم تو چشم بیایم. به همین قشنگی و راحتی و سادگی </p><p>این همه تفاوت من با طرز فکر بهترین دوستم از کجا میاد؟</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://redcherry1.blogix.ir/post/304/comment</comments>
		<dc:creator>برگ</dc:creator>
		<slash:comments>6</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>ربع چه سرما خوردگی</title>
		<link>https://redcherry1.blogix.ir/post/303</link>
		<guid isPermaLink="true">https://redcherry1.blogix.ir/post/303</guid>
		<pubDate>Tue, 25 Aug 2026 23:59:32 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[چجوری بعضیا بیمار میشن هم خوشگل می مونن؟ یه سرمای کوچولو خوردم. از این سرما الکیا. زیر چشمم انقدر سیاه شده انگاری مردمک چشمم تا لپام رسیده. پوستم کدر و موهام وزوزی شده. آخه یه نفر نیست به موهام بگه اصلا به شما چه؟ مگه قبلا نمرده بودین؟
 ]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>چجوری بعضیا بیمار میشن هم خوشگل می مونن؟ یه سرمای کوچولو خوردم. از این سرما الکیا. زیر چشمم انقدر سیاه شده انگاری مردمک چشمم تا لپام رسیده. پوستم کدر و موهام وزوزی شده. آخه یه نفر نیست به موهام بگه اصلا به شما چه؟ مگه قبلا نمرده بودین؟</p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://redcherry1.blogix.ir/post/303/comment</comments>
		<dc:creator>برگ</dc:creator>
		<slash:comments>22</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>آره تو محشری</title>
		<link>https://redcherry1.blogix.ir/post/302</link>
		<guid isPermaLink="true">https://redcherry1.blogix.ir/post/302</guid>
		<pubDate>Tue, 25 Aug 2026 18:54:59 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[بچه اولی لپامو گرفت و گفت تو محشری و من کشیده شدم به تونل زمان و پرت شدم  به سال ۱۳۸۱. عروسی دختر خاله بود ، از اون عروسیایی که تو حیاط خونه برگزار میشد ، برای هدیه یه کاسه ابگوشت خوری انگشتر طلا جمع شده بود و انقدر بی ارزش بود همینطوری با کاسه اینور اونور می گردوندنش.به جای دامن ، بولیز و شلوار و ر...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>بچه اولی لپامو گرفت و گفت تو محشری و من کشیده شدم به تونل زمان و پرت شدم  به سال ۱۳۸۱. عروسی دختر خاله بود ، از اون عروسیایی که تو حیاط خونه برگزار میشد ، برای هدیه یه کاسه ابگوشت خوری انگشتر طلا جمع شده بود و انقدر بی ارزش بود همینطوری با کاسه اینور اونور می گردوندنش.به جای دامن ، بولیز و شلوار و روسری سبز خوشگلی پوشیده بودم . هنوزم به خوبی یادمه چقدر از داشتن اون لباس خوشحال بودم . مدام جنس بولیزشو با دستام چک می کردم. الان که دقت می کنم از همون مدل پارچه تو کمد لباس بچه اولی هم هست . چقدرم دوستش داره. و آهنگ تو محشری از امید که تازه رو بورس اومده بود. </p><p>بگذریم. اون جشن عروسی اولین تجربه زندگیم نسبت به جنس مخالف بود و من متوجه نگاه های پسری از خانواده داماد شدم . ترسیده بودم . خودمو پشت جمعیت قایم می کردم . تموم کیف عروسی از بین رفت . یادمه فرداش از ترس تو دفتر خاطراتم رمزگونه درموردش نوشتم. همش از خودم می پرسیدم چه کار اشتباهی کردم که نگاهم کرد؟! هنوزم که هنوزه بعد بیست و اندی سال از ذهنم نرفته . الان بچه ام حول و حوش سن اون موقع منه و من باید برای اون موقعیت اماده شم. تا الان نسبت به مادرم حداقل تو این زمینه موفق تر بودم. چند روز قبل اتفاقی براش افتاد ، نشست کنارم و گفت چون تو می تونی احساسمو درک کنی برات تعریف می کنم و چقدر این جمله اش به دلم نشست. من با تمام بدیهام تو مادر بودن ، حداقل نقطه امن زندگیشم. اگه اون زمان از مادرم نمی ترسیدم ، اولین باری که  متوجه توجه جنس مخالف شدم برام انقدر ترسناک نمیشد. </p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://redcherry1.blogix.ir/post/302/comment</comments>
		<dc:creator>برگ</dc:creator>
		<slash:comments>26</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>روز دوستی</title>
		<link>https://redcherry1.blogix.ir/post/301</link>
		<guid isPermaLink="true">https://redcherry1.blogix.ir/post/301</guid>
		<pubDate>Mon, 24 Aug 2026 15:08:09 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[الحق والانصاف امروز باید برای من به نام دوست ثبت بشه. صبح که یه دوست غافل گیرم کرد .ماچ بهش. بعدش دوست دوران بچگیم که دانشگاه از هم جدامون کرد و رابطه با مهربونی خودش حفظ شده تماس گرفت که البته وقتی گوشی رو گردنت باشه و هم زمان برنجت سر بره و کدوها هم تو روغن آماده پشت و رو شدن باشن و بچه دومی تو بغ...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>الحق والانصاف امروز باید برای من به نام دوست ثبت بشه. صبح که یه دوست غافل گیرم کرد .ماچ بهش. بعدش دوست دوران بچگیم که دانشگاه از هم جدامون کرد و رابطه با مهربونی خودش حفظ شده تماس گرفت که البته وقتی گوشی رو گردنت باشه و هم زمان برنجت سر بره و کدوها هم تو روغن آماده پشت و رو شدن باشن و بچه دومی تو بغلت بلند بلند گریه کنه ، خیلی نمی فهمی چی پشت تلفن گفتی . الانم یه لنگه پا منتظرم رفیقای گرمابه و گلستونم زنگ در بزنن و بشینیم با هم یه فصل غیبت کنیم و کیک تولد بخوریم و من بشینم نگاشون کنم تو دلم بگم یعنی میشه تولد شصت سالگیمونو تو خونه ی مصی بگیریم ؟</p><p>+ من چرا وبلاگ نویسیم نمیاد؟ کی منو از برق کشیده؟ ثواب کرده</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://redcherry1.blogix.ir/post/301/comment</comments>
		<dc:creator>برگ</dc:creator>
		<slash:comments>16</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>عصر حجر</title>
		<link>https://redcherry1.blogix.ir/post/300</link>
		<guid isPermaLink="true">https://redcherry1.blogix.ir/post/300</guid>
		<pubDate>Sat, 22 Aug 2026 22:11:42 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[چه با افتخار هم می گه قراره سه استان شمالی کشور در فصول سرد سال بین شصت تا نود روز قطعی گاز داشته باشن . آره دیگه ، راه میفتیم تو جنگل چوب جمع می کنیم خودمونو گرم می کنیم دیگه.ما چیمون از انسانهای اولیه کمتره؟
نیم قرن پیش هم استاندار یکی از این استانهای شمالی گفت استان ما خوش اب و هواست ، کپن نفتشو...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>چه با افتخار هم می گه قراره سه استان شمالی کشور در فصول سرد سال بین شصت تا نود روز قطعی گاز داشته باشن . آره دیگه ، راه میفتیم تو جنگل چوب جمع می کنیم خودمونو گرم می کنیم دیگه.ما چیمون از انسانهای اولیه کمتره؟</p><p>نیم قرن پیش هم استاندار یکی از این استانهای شمالی گفت استان ما خوش اب و هواست ، کپن نفتشو قطع کردن و مردم به خاک سیاه کشوند. </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://redcherry1.blogix.ir/post/300/comment</comments>
		<dc:creator>برگ</dc:creator>
		<slash:comments>8</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>من ادم آرومیم ، بازی نکن با روحیه ام</title>
		<link>https://redcherry1.blogix.ir/post/299</link>
		<guid isPermaLink="true">https://redcherry1.blogix.ir/post/299</guid>
		<pubDate>Sat, 22 Aug 2026 20:14:53 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[من ادم نصیحت و مشاوره نیستم ، با من باشی شاد که باشی شادترت می کنم ، غم که داشته باشی پا به پات میام ولی از من مشاوره نخواه. الان خودم ته استرسم ، اگه لب واکنم جز حرفای منفی که دوست نداری ، از من نمی شنوی . می دونم که تو هم فقط همراهی می خوای ، اینکه هر کاری کردی فقط تشویقت کنم . الان چه کنم این وسط...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>من ادم نصیحت و مشاوره نیستم ، با من باشی شاد که باشی شادترت می کنم ، غم که داشته باشی پا به پات میام ولی از من مشاوره نخواه. الان خودم ته استرسم ، اگه لب واکنم جز حرفای منفی که دوست نداری ، از من نمی شنوی . می دونم که تو هم فقط همراهی می خوای ، اینکه هر کاری کردی فقط تشویقت کنم . الان چه کنم این وسط؟ وقتی خودت برای خودت اتیش به پا کردی ، وقتی می گی تو مغزت هیاهو به پاست ، من چه کاری از دستم برمیاد؟ </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://redcherry1.blogix.ir/post/299/comment</comments>
		<dc:creator>برگ</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>خیر باشه ان شاالله</title>
		<link>https://redcherry1.blogix.ir/post/298</link>
		<guid isPermaLink="true">https://redcherry1.blogix.ir/post/298</guid>
		<pubDate>Fri, 21 Aug 2026 22:01:30 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[باید بهم تبریک گفت ولی من حس می کنم بدبخت شدم. تحمل ریسک به هیچ وجه ندارم . می ترسم مثل دفعه قبل با دعا و نذر و نیاز مسئله حل بشه. 
چطوری می تونی اینکار بکنی آخه؟! من چه کنم از دست تو؟ ]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>باید بهم تبریک گفت ولی من حس می کنم بدبخت شدم. تحمل ریسک به هیچ وجه ندارم . می ترسم مثل دفعه قبل با دعا و نذر و نیاز مسئله حل بشه. </p><p>چطوری می تونی اینکار بکنی آخه؟! من چه کنم از دست تو؟ </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://redcherry1.blogix.ir/post/298/comment</comments>
		<dc:creator>برگ</dc:creator>
		<slash:comments>16</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>بلاگیکس پاشو بیا علتشو بگو</title>
		<link>https://redcherry1.blogix.ir/post/297</link>
		<guid isPermaLink="true">https://redcherry1.blogix.ir/post/297</guid>
		<pubDate>Fri, 21 Aug 2026 19:12:03 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[یه ویژگی بد پیدا کردم تو بلاگیکس . تعداد پستهای ارشیو و پیش نویست محدوده. نمی دونم چند تا ولی به من که اخطار داد. 
یعنی چی آخه؟ چرا باید محدودیت داشته باشه؟]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>یه ویژگی بد پیدا کردم تو بلاگیکس . تعداد پستهای ارشیو و پیش نویست محدوده. نمی دونم چند تا ولی به من که اخطار داد. </p><p>یعنی چی آخه؟ چرا باید محدودیت داشته باشه؟</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://redcherry1.blogix.ir/post/297/comment</comments>
		<dc:creator>برگ</dc:creator>
		<slash:comments>20</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>آینده نگری رو داشته باش</title>
		<link>https://redcherry1.blogix.ir/post/296</link>
		<guid isPermaLink="true">https://redcherry1.blogix.ir/post/296</guid>
		<pubDate>Fri, 21 Aug 2026 17:05:22 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[از صبح هر غذای سالم و ناسالمی دم دستم اومد بهش رحم نکردم،قشنگ قیمه ها رو ریختم تو ماستا . سبزی پلو و مرغ مجلسی ، نوشابه، کیک ، ژله بستنی ، آش ،فقط میوه ها از دست مبارکم در رفت . Mp3 ظرف پنج ساعت باید کار جمع میشد ، دیگه منم هر چه در توانم بود و در چنته داشتم از سهم خودم رو کردم. 
باشد که رفتیم اونور...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>از صبح هر غذای سالم و ناسالمی دم دستم اومد بهش رحم نکردم،قشنگ قیمه ها رو ریختم تو ماستا . سبزی پلو و مرغ مجلسی ، نوشابه، کیک ، ژله بستنی ، آش ،فقط میوه ها از دست مبارکم در رفت . Mp3 ظرف پنج ساعت باید کار جمع میشد ، دیگه منم هر چه در توانم بود و در چنته داشتم از سهم خودم رو کردم. </p><p>باشد که رفتیم اونور دهنشو قفل و چفت نگه داره ، یه جورایی رشوه میدم بهش .بالاخره این شکم براش خرج شده ، سختی که ندادمش ببرمش باشگاه مثل بقیه هر روز بهش فشار بیاد، گشنگی که نکشید ، حتی وقتی از چتی رژیم گرفته بودم هر روز خدا یه بهونه ای میاوردم و زیر سیبیلی یه کیکی شکلاتی چیزی رد می کردم.</p><p>فقط می خوام بدونم این شیکمی که انقده نون و نمک منو خورده چجوری روش میشه اون دنیا زیراب منو بزنه</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://redcherry1.blogix.ir/post/296/comment</comments>
		<dc:creator>برگ</dc:creator>
		<slash:comments>10</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>🐓 بی محل</title>
		<link>https://redcherry1.blogix.ir/post/295</link>
		<guid isPermaLink="true">https://redcherry1.blogix.ir/post/295</guid>
		<pubDate>Fri, 21 Aug 2026 05:28:11 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[صدای من رو می شنوید از بغل حلقوم خروس خونه مامانم اینا . لامذهب بلندگو قورت داده . مرد حسابی هوا به این خنکی ، زمین به این گِلی ، همه دوست و رفیقاتم که خوابن تو هم بگیر بخواب دیگه چیکار داری پنج تا کوچه اونورتر ، خروس ندیده و نشناخته چه ناسزایی داره می گه که دهن به دهن داری جوابشو میدی؟ کظم غیض کن ....]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>صدای من رو می شنوید از بغل حلقوم خروس خونه مامانم اینا . لامذهب بلندگو قورت داده . مرد حسابی هوا به این خنکی ، زمین به این گِلی ، همه دوست و رفیقاتم که خوابن تو هم بگیر بخواب دیگه چیکار داری پنج تا کوچه اونورتر ، خروس ندیده و نشناخته چه ناسزایی داره می گه که دهن به دهن داری جوابشو میدی؟ کظم غیض کن . بزرگی گفتن کوچیکی گفتن ، تو اقایی کن ،از زن ها و بچه هات خجالت بکش </p><p>+ می گم این مرغ و خروسا زبونشون با هم فرق می کنه می خوان با هم حرف بزنن چجوری میشه؟ انگاری یکی انگلیسی حرف می زنه یکی به فغانسه</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://redcherry1.blogix.ir/post/295/comment</comments>
		<dc:creator>برگ</dc:creator>
		<slash:comments>20</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>بارون تابستون یه چیز دیگه است.</title>
		<link>https://redcherry1.blogix.ir/post/294</link>
		<guid isPermaLink="true">https://redcherry1.blogix.ir/post/294</guid>
		<pubDate>Thu, 20 Aug 2026 17:32:37 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[ از اینجایی که ایستادم می تونم حرکت ابرهای دور دست ببینم. بارون خوبی باریدن گرفته ، بوته های بادمجون حسابی سیر آب شدن. بوی خاک بارون خورده میاد.کوه ها از این فاصله ، پشت دونه های بارون کمرنگ شدن . دستمو زیر بارون می برم و منتظرم رعد و برق بزنه ولی نمی زنه که!]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p> از اینجایی که ایستادم می تونم حرکت ابرهای دور دست ببینم. بارون خوبی باریدن گرفته ، بوته های بادمجون حسابی سیر آب شدن. بوی خاک بارون خورده میاد.کوه ها از این فاصله ، پشت دونه های بارون کمرنگ شدن . دستمو زیر بارون می برم و منتظرم رعد و برق بزنه ولی نمی زنه که!</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://redcherry1.blogix.ir/post/294/comment</comments>
		<dc:creator>برگ</dc:creator>
		<slash:comments>16</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>از این بیل بیلکا 💎</title>
		<link>https://redcherry1.blogix.ir/post/293</link>
		<guid isPermaLink="true">https://redcherry1.blogix.ir/post/293</guid>
		<pubDate>Thu, 20 Aug 2026 14:10:25 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[برقش چشاتونو نزنه؟ عینک جوشکاری بزنین موقع ورود🕶️
حاجی تون ارتقا گرفت . دیروز که اونجور پول پارو کردم . امروز که اینجور الماس گرفتم ، بشکن زنان و کِل کشان دیگه مِره نَنشِنه داشتن😃
حالا چه بدرد می خوره اینا؟🤔به خدا من همون برگ قبلیم ، یه وقت فکر نکنین با بالادستیا دم خور شدم فراموشتون می کنم. نه . هر...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>برقش چشاتونو نزنه؟ عینک جوشکاری بزنین موقع ورود🕶️</p><p>حاجی تون ارتقا گرفت . دیروز که اونجور پول پارو کردم . امروز که اینجور الماس گرفتم ، بشکن زنان و کِل کشان دیگه مِره نَنشِنه داشتن😃</p><figure class="image"><img style="aspect-ratio:400/346;" src="https://cdn.nody.ir/files/2021/06/30/nody-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%DB%8C%DA%A9%D8%B1-%D8%B1%D9%82%D8%B5-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1%D9%88%D9%86%D9%87-1625043928.gif" width="400" height="346"></figure><p>حالا چه بدرد می خوره اینا؟🤔به خدا من همون برگ قبلیم ، یه وقت فکر نکنین با بالادستیا دم خور شدم فراموشتون می کنم. نه . هرگز ‌ 🤭</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://redcherry1.blogix.ir/post/293/comment</comments>
		<dc:creator>برگ</dc:creator>
		<slash:comments>12</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>چالش نقاشی</title>
		<link>https://redcherry1.blogix.ir/post/292</link>
		<guid isPermaLink="true">https://redcherry1.blogix.ir/post/292</guid>
		<pubDate>Thu, 20 Aug 2026 11:30:53 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[از اونجایی که عاشق رنگم ماژیک انتخاب می کنم برای چالش پارادوکس عزیز بلاگفا😊
مدیون منین اگه فکر کنین خلاقیت ذهن خودم بود 🫣]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>از اونجایی که عاشق رنگم ماژیک انتخاب می کنم برای چالش پارادوکس عزیز بلاگفا😊</p><figure class="image"><img style="aspect-ratio:3072/4080;" src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/p572211_IMG_20260820_112831.jpg" width="3072" height="4080"></figure><p>مدیون منین اگه فکر کنین خلاقیت ذهن خودم بود 🫣</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://redcherry1.blogix.ir/post/292/comment</comments>
		<dc:creator>برگ</dc:creator>
		<slash:comments>28</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>درامد دلاری</title>
		<link>https://redcherry1.blogix.ir/post/291</link>
		<guid isPermaLink="true">https://redcherry1.blogix.ir/post/291</guid>
		<pubDate>Thu, 20 Aug 2026 00:12:23 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[دقیقا همین امروز که تصمیم گرفته بودم دیگه بلاگیکس ننویسم باید به درامد می رسیدم؟ ۱۱۲۷ ریال درامد داشتم که البته قابل برداشت نیست . وام خواستین در خدمت باشیم
چاکر داداش 🙋]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>دقیقا همین امروز که تصمیم گرفته بودم دیگه بلاگیکس ننویسم باید به درامد می رسیدم؟ ۱۱۲۷ ریال درامد داشتم که البته قابل برداشت نیست . وام خواستین در خدمت باشیم</p><p>چاکر داداش 🙋</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://redcherry1.blogix.ir/post/291/comment</comments>
		<dc:creator>برگ</dc:creator>
		<slash:comments>28</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>مورچه</title>
		<link>https://redcherry1.blogix.ir/post/290</link>
		<guid isPermaLink="true">https://redcherry1.blogix.ir/post/290</guid>
		<pubDate>Wed, 19 Aug 2026 22:55:08 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[خونمون داره توسط مورچه ها تسخیر میشه ، تو اشپزخونه ، بالای دیوار ، تو کمد ، تو دستشویی و حموم ، رو تخت خواب ، میون لباسامون ، اینجا ، اونجا ، همه جا
اگه دیوارامونو بشکنیم جای گچ و خاک مورچه میریزه زمین
خونمون هیچوقت غذارو زمین نمی مونه ، اصلا نمی فهمم چرا هستن؟! از دو سال قبل تا الان انقدر سم خوردم...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>خونمون داره توسط مورچه ها تسخیر میشه ، تو اشپزخونه ، بالای دیوار ، تو کمد ، تو دستشویی و حموم ، رو تخت خواب ، میون لباسامون ، اینجا ، اونجا ، همه جا</p><p>اگه دیوارامونو بشکنیم جای گچ و خاک مورچه میریزه زمین</p><p>خونمون هیچوقت غذارو زمین نمی مونه ، اصلا نمی فهمم چرا هستن؟! از دو سال قبل تا الان انقدر سم خوردم خود مورچه ها نخوردن. هر ماه یه مبلغی بابت سموم براشون در نظر می گیریم ، کمک هزینه خرید سم مورچه</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://redcherry1.blogix.ir/post/290/comment</comments>
		<dc:creator>برگ</dc:creator>
		<slash:comments>20</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>فقط دلم می خواست بنویسم و بنویسم</title>
		<link>https://redcherry1.blogix.ir/post/289</link>
		<guid isPermaLink="true">https://redcherry1.blogix.ir/post/289</guid>
		<pubDate>Wed, 19 Aug 2026 20:25:38 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[امروز از اون روزایی بود که از چند روز قبل شوق شروعش داشتم و همچنین استرس . صبح ما از شش شروع شد با گرسنگی نی نی ، صبحانه همسر و بعدش بچه دوم بیدار شد و دیگه نشد بخوابم. الان دیگه مثل قبل نیاز به خواب چند ساعته ندارم تا خستگیم در بره. یه ربع هم بخوابم حالم خوب میشه . پیام دادن یکم زودتر بیا تا همه بب...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>امروز از اون روزایی بود که از چند روز قبل شوق شروعش داشتم و همچنین استرس . صبح ما از شش شروع شد با گرسنگی نی نی ، صبحانه همسر و بعدش بچه دوم بیدار شد و دیگه نشد بخوابم. الان دیگه مثل قبل نیاز به خواب چند ساعته ندارم تا خستگیم در بره. یه ربع هم بخوابم حالم خوب میشه . پیام دادن یکم زودتر بیا تا همه ببیننت . بعد مدتها دست به وسایلم زدم و سعی کردم خوش پوش و خوش قیافه باشم ، هر چند بچه اولی منو تو امتیازدهی تو نفر اخر خوش قیافه های امروز هم نذاشت ‌. در مورد یه نفر هم که می دونستم نباید ازش چیزی بگم حرف زدم ، می دونم ناراحت میشه اگه بفهمه چرا گفتم خودمم نمی دونم. موقع گفتنش ذهنم مدام ارور میداد ولی بازم گفتم متاسفانه.</p><p>یه عالمه شیرینی خوردم ، همزمان شماره باشگاه هم تو گوشیم سیو کردم . بچه ها می گفتن نه وزن و نه سایز تغییری نکردم ولی من دوست دارم خیلی لاغر شم که متاسفانه این دهن دین سوخته نمی زاره</p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://redcherry1.blogix.ir/post/289/comment</comments>
		<dc:creator>برگ</dc:creator>
		<slash:comments>14</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>تافته جدا بافته</title>
		<link>https://redcherry1.blogix.ir/post/288</link>
		<guid isPermaLink="true">https://redcherry1.blogix.ir/post/288</guid>
		<pubDate>Wed, 19 Aug 2026 16:48:48 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[حق با اون بود ولی نمی دونم چرا من ناراحت شدم! لحن بعضی حرفا به دل نمیشینه.]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>حق با اون بود ولی نمی دونم چرا من ناراحت شدم! لحن بعضی حرفا به دل نمیشینه.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://redcherry1.blogix.ir/post/288/comment</comments>
		<dc:creator>برگ</dc:creator>
		<slash:comments>2</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>ارتباط روحی</title>
		<link>https://redcherry1.blogix.ir/post/287</link>
		<guid isPermaLink="true">https://redcherry1.blogix.ir/post/287</guid>
		<pubDate>Wed, 19 Aug 2026 13:01:23 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[به نظرتون چی میشد ادما با یه نخ نامریی به هم وصل میشدن؟ مثلا دو تا ادم رندوم و بی ربط هر حسی داشتن طرف مقابل متوجه میشد فارغ از بعد مکان . یکی یمین بود یکی یسار .‌به نظرتون تو دنیای واقعی و غیر فیلم همچین چیزی وجود داره؟ بعد اگه این دو تا ادم همو پیدا کنن و بفهمن همچین ارتباطی بینشونه بعدش چی میشه؟...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>به نظرتون چی میشد ادما با یه نخ نامریی به هم وصل میشدن؟ مثلا دو تا ادم رندوم و بی ربط هر حسی داشتن طرف مقابل متوجه میشد فارغ از بعد مکان . یکی یمین بود یکی یسار .‌به نظرتون تو دنیای واقعی و غیر فیلم همچین چیزی وجود داره؟ بعد اگه این دو تا ادم همو پیدا کنن و بفهمن همچین ارتباطی بینشونه بعدش چی میشه؟ قراره چه اتفاقی بیفته بینشون؟ اصلا چرا باید به هم وصل شن؟ چه حکمتی پشتش بود؟</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://redcherry1.blogix.ir/post/287/comment</comments>
		<dc:creator>برگ</dc:creator>
		<slash:comments>23</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>آخر شبی</title>
		<link>https://redcherry1.blogix.ir/post/286</link>
		<guid isPermaLink="true">https://redcherry1.blogix.ir/post/286</guid>
		<pubDate>Tue, 18 Aug 2026 23:05:00 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[برای من شبانه روز به اخر رسیده و دیگه وقت خوابه ، بلاگفا مثل شهر مردگان شده ، امروز بازدید وبلاگ حتی به صد تا هم نرسید ، از دوستام تعداد کمیشون پست می زارن ، هم نت ضعیفه هم اکثرا پشت کنکورین ، وبلاگ منم برای خیلیا بالا نمیاد . دلم برای چند نفرشون تنگ شده ، یه سریا بعد جنگ اصلا برنگشتن . 
بلاگفا چند...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>برای من شبانه روز به اخر رسیده و دیگه وقت خوابه ، بلاگفا مثل شهر مردگان شده ، امروز بازدید وبلاگ حتی به صد تا هم نرسید ، از دوستام تعداد کمیشون پست می زارن ، هم نت ضعیفه هم اکثرا پشت کنکورین ، وبلاگ منم برای خیلیا بالا نمیاد . دلم برای چند نفرشون تنگ شده ، یه سریا بعد جنگ اصلا برنگشتن . </p><p>بلاگفا چند تا ایراد بزرگ داره که احتمالا هم هیچوقت رفع نشه. یکیش کدهای کامنت نویسیه ، یکیشم اینکه نمی دونی جواب کامنتت چی شد تا اینکه دوباره بری همون وبلاگ و همون پست سربزنی و این بده و اینکه نمی دونم چرا ولی تو بلاگفا ...</p><p>ولش نگم بهتره</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://redcherry1.blogix.ir/post/286/comment</comments>
		<dc:creator>برگ</dc:creator>
		<slash:comments>4</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>گرخیدم</title>
		<link>https://redcherry1.blogix.ir/post/284</link>
		<guid isPermaLink="true">https://redcherry1.blogix.ir/post/284</guid>
		<pubDate>Tue, 18 Aug 2026 13:37:15 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[خونه خالی بود ، نه بچه اولی بود نه همسر ، فقط بچه دومی بود که داشت گریه می کرد و من که غرغر می کردم که چرا خلق شدم و چرا زن شدم و نونم نبود و ابم نبود ، ادم شدنم چی بود که با یه صدای بچگونه گرخیدم ، چشمام زد بیرون و سر جام خشک شدم ، مثل تو فیلم های ترسناک که موقع هیجان فیلم میرن سمت خطر خودمو ننداخت...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>خونه خالی بود ، نه بچه اولی بود نه همسر ، فقط بچه دومی بود که داشت گریه می کرد و من که غرغر می کردم که چرا خلق شدم و چرا زن شدم و نونم نبود و ابم نبود ، ادم شدنم چی بود که با یه صدای بچگونه گرخیدم ، چشمام زد بیرون و سر جام خشک شدم ، مثل تو فیلم های ترسناک که موقع هیجان فیلم میرن سمت خطر خودمو ننداختم وسط که مثل داستان اقای اوقات همون اول بی برگ بشین ، تو لحظه از تموم گناهانم استغفار کردم و مثل یه مادر نمونه نی نی مو بغل کردم که اگه جن خواست حمله کنه منو بخوره ، اصلا نمی دونم ادم می خوره یا نه ولی به هر حال خواستم یه فداکاری کرده باشم بعد بمیرم که دوباره همون صدا اومد ، اینبار ولی همه شجاعتمو جمع کردم تو مشتم ، اینکه بچه بغلم بود و خلاصه تو اتاق تنها نبودم هم کم بی تاثیر نبود . اینبار شیش دنگ حواسمو جمع کردم ببینم صدا صدای جن دختره یا پسر و چند صد سالشه ؟ پیره؟ جوونه ؟ میشه باهاش گلاویز شد یا نه ؟ که همون لحظه دوباره صدا اومد و شناختمش ، در خونه رو که باز کردم کله ی بچه ی چهار ساله ی همسایه افتاد تو خونه . نیم وجبی برای اینکه بفهمه بچه اولی تو خونه است یا نه سرشو چسبونده بود به در خونه ما و با صدای بلند با مادرش که طبقه بالا بود حرف می زد ، صداش می پیچید میومد خونه ما شبیه صداهای خوفناک فیلم ترسناک میشد</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://redcherry1.blogix.ir/post/284/comment</comments>
		<dc:creator>برگ</dc:creator>
		<slash:comments>18</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>دست</title>
		<link>https://redcherry1.blogix.ir/post/283</link>
		<guid isPermaLink="true">https://redcherry1.blogix.ir/post/283</guid>
		<pubDate>Tue, 18 Aug 2026 10:33:16 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[یک دستی انجام دادن کارها راحت نیست ولی غیر ممکن هم نیست ، یه دستی لباسا رو از رو بند جمع کنی، تاکنی بزاری سرجاش ، غذا بپزی ، در رب باز کنی ، ظرف اب بکشی ، خونه جارو بزنی ، دستمال زدنا ولی خوب دستت می پوکه دیگه
ولی خوب]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>یک دستی انجام دادن کارها راحت نیست ولی غیر ممکن هم نیست ، یه دستی لباسا رو از رو بند جمع کنی، تاکنی بزاری سرجاش ، غذا بپزی ، در رب باز کنی ، ظرف اب بکشی ، خونه جارو بزنی ، دستمال زدنا ولی خوب دستت می پوکه دیگه</p><p>ولی خوب</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://redcherry1.blogix.ir/post/283/comment</comments>
		<dc:creator>برگ</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>با نمره ۱۹/۷۵موفق شدم</title>
		<link>https://redcherry1.blogix.ir/post/282</link>
		<guid isPermaLink="true">https://redcherry1.blogix.ir/post/282</guid>
		<pubDate>Mon, 17 Aug 2026 23:04:45 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[مهمونام همگی خسته از یک روز پرتلاش و پر کار بودن زودی رفتن ولی نمی دونم چرا من از کت و کول افتادم . فقط پنج دقیقه بعد رفتنشون نی نی خوابید .‌باید یه برنامه بزارم بهش یاد بدم بدون کمک من بخوابه ، از دیشب شروع کردم ، کلا این بچه برام یه تجربه جدیده انگاری تا الان بچه نداشتم. هر چی بچه اولی تر و تمیز و...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>مهمونام همگی خسته از یک روز پرتلاش و پر کار بودن زودی رفتن ولی نمی دونم چرا من از کت و کول افتادم . فقط پنج دقیقه بعد رفتنشون نی نی خوابید .‌باید یه برنامه بزارم بهش یاد بدم بدون کمک من بخوابه ، از دیشب شروع کردم ، کلا این بچه برام یه تجربه جدیده انگاری تا الان بچه نداشتم. هر چی بچه اولی تر و تمیز و بدون کمک بزرگ شد ، این بچه برعکسه . از جنسیتشون بگیر تا نحوه خندیدن و خوابیدن و غذا خوردن و اصلا همه چی</p><p>شام قورمه سبزی بود ، تنها غذایی که به فکرم رسید بپزم و مجلسیه و دردسر کمتری برای منه مادر داره و البته مهمونام عاشق قورمه سبزی های دست پخت منن .صبح سرگذاشتم تا شب حسابی جا افتاد . غذای برادرم رو هم براش فرستادم قربونش برم نتونست بیاد . جاتون سبز غذا خوشمزه شد. ترکیب سبزیجاتش دسترنج مادرشوهر عزیزه که هر کی از سبزی قورمه چشیده عاشقش شده . حالا متوجه شدین چرا قورمه سبزی دست پخت منو دوست دارن؟😃</p><p>تو این مهمونیای هر چند کوچیک ،نوزاد صاحب خونه اذیت میشه . مادر خونه نمی تونه سر ساعت بهش شیر بده ، نمی تونه به اندازه دلخواه نوزادش بغل کنه، هر چقدرم بقیه کمک کنن اون بچه مامانشو می خواد. از دور با یه نگاه معصومی نگام می کرد جیگرم می سوخت بنده خدا</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://redcherry1.blogix.ir/post/282/comment</comments>
		<dc:creator>برگ</dc:creator>
		<slash:comments>26</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>پازل ، قسمت اخر</title>
		<link>https://redcherry1.blogix.ir/post/281</link>
		<guid isPermaLink="true">https://redcherry1.blogix.ir/post/281</guid>
		<pubDate>Mon, 17 Aug 2026 18:13:05 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[چند تا دونه مونده به پایان پازل جمعش کردم. اشتباه محاسباتیم برای رعایت نکردن چند میل فاصله بین پازل ها سر اخر تبدیل به فاجعه شد و تا ثریا رفت این پازل کج 
با اینکه مغزم برای کارای نیمه تموم ارور ۴۰۴میده ولی جمعش کردم. 
مهمونا رو به زور کشوندم بیان. امروز نی نی حسابی گل کاشت ، حدود سه ساعته که خوابه...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>چند تا دونه مونده به پایان پازل جمعش کردم. اشتباه محاسباتیم برای رعایت نکردن چند میل فاصله بین پازل ها سر اخر تبدیل به فاجعه شد و تا ثریا رفت این پازل کج </p><p>با اینکه مغزم برای کارای نیمه تموم ارور ۴۰۴میده ولی جمعش کردم. </p><figure class="image"><img style="aspect-ratio:2916/4079;" src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/j1596_IMG__.jpg" width="2916" height="4079"></figure><p>مهمونا رو به زور کشوندم بیان. امروز نی نی حسابی گل کاشت ، حدود سه ساعته که خوابه و من جز شستن میوه ها که هنوز بدستم نرسیده کار دیگه ای برام نمونده. بعد چند روز گریه و بی قراری امروز برای من جایزه به حساب میاد😌</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://redcherry1.blogix.ir/post/281/comment</comments>
		<dc:creator>برگ</dc:creator>
		<slash:comments>18</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>بر طبل شادانه بکوب</title>
		<link>https://redcherry1.blogix.ir/post/280</link>
		<guid isPermaLink="true">https://redcherry1.blogix.ir/post/280</guid>
		<pubDate>Mon, 17 Aug 2026 12:19:21 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[چه اتفاقی می تونه بهتر از این باشه؟ اون روزی که مهمون داری بچه ات تا ده صبح بخوابه و اون دسته از مهمونات که باهاشون رودروایسی داشتی کنسل کنن؟ 
دست راستم رو سر همه آرزومندا
این تصویر متحرک انتخاب کردم چون کارگردان قبلا مجوزهاشو گرفته ، حرکات موزون هم توسط یه اقا انجام شده ، منشوری به حساب نمیاد😁]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>چه اتفاقی می تونه بهتر از این باشه؟ اون روزی که مهمون داری بچه ات تا ده صبح بخوابه و اون دسته از مهمونات که باهاشون رودروایسی داشتی کنسل کنن؟ </p><p>دست راستم رو سر همه آرزومندا</p><figure class="image"><img style="aspect-ratio:300/292;" src="https://gifgif.ir/giffiles/%DA%AF%DB%8C%D9%81%20%D8%B1%D9%82%D8%B5%20%D8%AE%D9%86%D8%AF%D9%87%20%D8%AF%D8%A7%D8%B1%20%D8%AC%D9%88%D8%A7%D8%AF%20%D8%B9%D8%B2%D8%AA%DB%8C.gif" width="300" height="292"></figure><p>این تصویر متحرک انتخاب کردم چون کارگردان قبلا مجوزهاشو گرفته ، حرکات موزون هم توسط یه اقا انجام شده ، منشوری به حساب نمیاد😁</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://redcherry1.blogix.ir/post/280/comment</comments>
		<dc:creator>برگ</dc:creator>
		<slash:comments>24</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>گیج</title>
		<link>https://redcherry1.blogix.ir/post/279</link>
		<guid isPermaLink="true">https://redcherry1.blogix.ir/post/279</guid>
		<pubDate>Mon, 17 Aug 2026 00:58:07 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[گیج خوابم ولی خوابم نمی بره ، الان هاست که نی نی از گرسنگی با داد و هوار بیدارشه ، فردا هم که مهمانی دارم و نمیشه تو روز استراحت کنم ، پس عزیزم بدن قشنگم بگیر بخواب تا نخوابوندمت👋
یه مدته دارم فکر می کنم چقدر افت کردم چقدر از خودم جدا شدم ، حتی نوشته هامم تک بعدی شده ، امروز کلی با چتی حرف زدم ببینم...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>گیج خوابم ولی خوابم نمی بره ، الان هاست که نی نی از گرسنگی با داد و هوار بیدارشه ، فردا هم که مهمانی دارم و نمیشه تو روز استراحت کنم ، پس عزیزم بدن قشنگم بگیر بخواب تا نخوابوندمت👋</p><p>یه مدته دارم فکر می کنم چقدر افت کردم چقدر از خودم جدا شدم ، حتی نوشته هامم تک بعدی شده ، امروز کلی با چتی حرف زدم ببینم اصلا زندگیم غیر از بچه چیز دیگه ای برای گفتن داره؟ به زور یه مطلب در مورد محل کارم نوشتم که بازم نتیجه اش برمی گشت به بچه. </p><p>از این حالت خوشم نمیاد . از این که دو تا وبلاگ دارم خوشم نمیاد. از اینکه انگار یکی مجبورم کرده که هر روز بنویسم خوشم نمیاد. چرا یه مدت وبلاگ نویسی رو کنار نمی زارم نمی دونم . مثل ولع سیری ناپذیر وبلاگ می خونم و این ازارم میده . سالهای قبل چه خوب می گذشت وبلاگ داشتم ولی نمی نوشتم. اگر می نوشتم برای خونده شدن نبود ، صرفا نوشته میشد همین و چقدر قشنگ بود اون روزا . ازاد و رها از بدبختی و خوشبختی می نوشتم . از تفریحات کوچولو موچولوی دل خوش کنک خودم . نه اینکه روزی چند ده بار بیام وبلاگ. که چی بشه؟ اقا این کنترل من کو؟ دکمه خاموشم کو؟</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://redcherry1.blogix.ir/post/279/comment</comments>
		<dc:creator>برگ</dc:creator>
		<slash:comments>10</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>مهمان داریم چه مهمانی!</title>
		<link>https://redcherry1.blogix.ir/post/278</link>
		<guid isPermaLink="true">https://redcherry1.blogix.ir/post/278</guid>
		<pubDate>Sun, 16 Aug 2026 20:44:40 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[امیدوارم بتونم از پسِ فردا بربیام. مهمون دارم و واقعا نمی دونم چطوری باید انجامش بدم. وقتی به سه روز گذشته نگاه می کنم تنم ریس می زنه . وووویییی یعنی بچه همکاری می کنه؟ 
ای خورشید و فلک و همسایه ها یاری کنین ، من می خوام شوهرداری و بچه داری و مهمان داری کنم🥲]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>امیدوارم بتونم از پسِ فردا بربیام. مهمون دارم و واقعا نمی دونم چطوری باید انجامش بدم. وقتی به سه روز گذشته نگاه می کنم تنم ریس می زنه . وووویییی یعنی بچه همکاری می کنه؟ </p><p>ای خورشید و فلک و همسایه ها یاری کنین ، من می خوام شوهرداری و بچه داری و مهمان داری کنم🥲</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://redcherry1.blogix.ir/post/278/comment</comments>
		<dc:creator>برگ</dc:creator>
		<slash:comments>21</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>لطفا لبخند نه ! قهقهه بزنین</title>
		<link>https://redcherry1.blogix.ir/post/277</link>
		<guid isPermaLink="true">https://redcherry1.blogix.ir/post/277</guid>
		<pubDate>Sun, 16 Aug 2026 13:22:04 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[یه اتفاق خنده داری افتاد که منشوریه نمیشه نوشت بی زحمت خودتون بخندین 😂]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>یه اتفاق خنده داری افتاد که منشوریه نمیشه نوشت بی زحمت خودتون بخندین 😂</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://redcherry1.blogix.ir/post/277/comment</comments>
		<dc:creator>برگ</dc:creator>
		<slash:comments>15</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>اولی یا دومی ، مسئله اینست</title>
		<link>https://redcherry1.blogix.ir/post/276</link>
		<guid isPermaLink="true">https://redcherry1.blogix.ir/post/276</guid>
		<pubDate>Sun, 16 Aug 2026 10:30:05 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[محل کارم تغییر کرده .باید بعد از ۱۴ سال صبح به جای حرکت به سمت غرب ، به شرق برم. دو تا راه دارم برای رسیدن به مقصد یکیش درختای بلند و پیاده روی سنگ فرش و مغازه های رنگی رنگی داره و تاکسی خور ، یکیش پیاده روی سینوسی و خونه های قد و نیم قد و احتمالا سگ ولگرد و بدون سرسبزی و تاکسی و انتخاب من کدومه؟ 
ب...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>محل کارم تغییر کرده .باید بعد از ۱۴ سال صبح به جای حرکت به سمت غرب ، به شرق برم. دو تا راه دارم برای رسیدن به مقصد یکیش درختای بلند و پیاده روی سنگ فرش و مغازه های رنگی رنگی داره و تاکسی خور ، یکیش پیاده روی سینوسی و خونه های قد و نیم قد و احتمالا سگ ولگرد و بدون سرسبزی و تاکسی و انتخاب من کدومه؟ </p><p>بله کاملا غلط گفتی . مسیر دومیه 😐</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://redcherry1.blogix.ir/post/276/comment</comments>
		<dc:creator>برگ</dc:creator>
		<slash:comments>10</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>قبوله یا نه؟</title>
		<link>https://redcherry1.blogix.ir/post/275</link>
		<guid isPermaLink="true">https://redcherry1.blogix.ir/post/275</guid>
		<pubDate>Sat, 15 Aug 2026 19:06:10 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[امیدوارم بدنم پارک رفتن جزو ورزش حساب کنه ، حسابی موش اب کشیده شدم تو این گرما، بازوهامم به نظر قوی تر شده از این غده ورزشکاریا زده 😁]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>امیدوارم بدنم پارک رفتن جزو ورزش حساب کنه ، حسابی موش اب کشیده شدم تو این گرما، بازوهامم به نظر قوی تر شده از این غده ورزشکاریا زده 😁</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://redcherry1.blogix.ir/post/275/comment</comments>
		<dc:creator>برگ</dc:creator>
		<slash:comments>16</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>موجا چرا رفتی؟</title>
		<link>https://redcherry1.blogix.ir/post/274</link>
		<guid isPermaLink="true">https://redcherry1.blogix.ir/post/274</guid>
		<pubDate>Sat, 15 Aug 2026 14:27:27 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[موجا جون بعد اینکه وبلاگت حذف کردی دیدمت ، نمی دونم تو پستت چی نوشتی ولی امیدوارم زود برگردی 🥺]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>موجا جون بعد اینکه وبلاگت حذف کردی دیدمت ، نمی دونم تو پستت چی نوشتی ولی امیدوارم زود برگردی 🥺</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://redcherry1.blogix.ir/post/274/comment</comments>
		<dc:creator>برگ</dc:creator>
		<slash:comments>16</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>جان سخت ۲</title>
		<link>https://redcherry1.blogix.ir/post/273</link>
		<guid isPermaLink="true">https://redcherry1.blogix.ir/post/273</guid>
		<pubDate>Sat, 15 Aug 2026 09:47:08 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[داشتم سرویس بهداشتی رو با مواد شوینده می شستم یه پشه جلو چشمم حین پرواز ، یهو ویژژژژژ تاااااخخخخ افتاد مرد .توجه کردی؟ پشه با بوی شوینده مرد اونوقت من هنوز داشتم در و دیوار میشستم.]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>داشتم سرویس بهداشتی رو با مواد شوینده می شستم یه پشه جلو چشمم حین پرواز ، یهو ویژژژژژ تاااااخخخخ افتاد مرد .توجه کردی؟ پشه با بوی شوینده مرد اونوقت من هنوز داشتم در و دیوار میشستم.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://redcherry1.blogix.ir/post/273/comment</comments>
		<dc:creator>برگ</dc:creator>
		<slash:comments>14</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>این دیگه از کجا پیداش شد؟!</title>
		<link>https://redcherry1.blogix.ir/post/272</link>
		<guid isPermaLink="true">https://redcherry1.blogix.ir/post/272</guid>
		<pubDate>Fri, 14 Aug 2026 23:08:04 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[زیاد پیش اومده پاهام یا ساعد و بازوم به جایی بخوره و‌ کبود شه و من ندونم به کجا خوردم و کی اتفاق افتاد ولی اینکه تا همین چند لحظه قبل چونه ام سالم بود و الان که تو اینه نگاه می کنم یه کبودی پتو پهن داره که دردم می کنه عجیبه.‌مگه میشه سرت به جایی بخوره و متوجه نشی؟
نکته بعدی اینکه امروز و امشب خیلی ن...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>زیاد پیش اومده پاهام یا ساعد و بازوم به جایی بخوره و‌ کبود شه و من ندونم به کجا خوردم و کی اتفاق افتاد ولی اینکه تا همین چند لحظه قبل چونه ام سالم بود و الان که تو اینه نگاه می کنم یه کبودی پتو پهن داره که دردم می کنه عجیبه.‌مگه میشه سرت به جایی بخوره و متوجه نشی؟</p><p>نکته بعدی اینکه امروز و امشب خیلی نَخوب بود و در عین حال یه جوری پر مشغله گذشت که نفهمیدم چطو مطو شد و من اینو دوست داشتم . </p><p>یه عالمه چیزمیز می خواستم بگم ولی میزارمش واسه بلاگفا . آخه یه حرف که دو یار تکرار نمی کنن🙂</p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://redcherry1.blogix.ir/post/272/comment</comments>
		<dc:creator>برگ</dc:creator>
		<slash:comments>16</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>از دست تو</title>
		<link>https://redcherry1.blogix.ir/post/271</link>
		<guid isPermaLink="true">https://redcherry1.blogix.ir/post/271</guid>
		<pubDate>Fri, 14 Aug 2026 16:22:38 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[از اون روزهاست که دلت می خواد هیچی نگی و ساکت یه گوشه بشینی و فقط نگاه کنی . از اون روزایی که حرف نمی زنی حتی گوش هم نمیدی . از اون روزایی که دلت می خواد یه اهنگ بزاری باهاش زجه بزنی ، وسطش خواننده یه چی می گه ولی تو برمی گردی به دختر خیالی مخاطب آهنگ می گی گولشو نخور داره مختو می زنه.  ]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>از اون روزهاست که دلت می خواد هیچی نگی و ساکت یه گوشه بشینی و فقط نگاه کنی . از اون روزایی که حرف نمی زنی حتی گوش هم نمیدی . از اون روزایی که دلت می خواد یه اهنگ بزاری باهاش زجه بزنی ، وسطش خواننده یه چی می گه ولی تو برمی گردی به دختر خیالی مخاطب آهنگ می گی گولشو نخور داره مختو می زنه.  </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://redcherry1.blogix.ir/post/271/comment</comments>
		<dc:creator>برگ</dc:creator>
		<slash:comments>10</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>بیا با هم به هم بخندیم</title>
		<link>https://redcherry1.blogix.ir/post/269</link>
		<guid isPermaLink="true">https://redcherry1.blogix.ir/post/269</guid>
		<pubDate>Fri, 14 Aug 2026 10:11:13 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[قیمت بنز، این نیست که تا الان به ما لطف کردن صدقه دادن . حتی این قیمتی هم که قراره کمرمونو بشکنه نیست بازم دارن محبت می کنن ، قبول زحمت می کنن. کم از اول سال افزایش قیمت داشتیم قیمت بنز هم زیاد بشه دیگه فبها
گُل بباره تو این یه ذره خاک
دل آشوبه گرفتم ، یعنی چی می خواد بشه ها تو زندگی ما تمومی نداره....]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>قیمت بنز، این نیست که تا الان به ما لطف کردن صدقه دادن . حتی این قیمتی هم که قراره کمرمونو بشکنه نیست بازم دارن محبت می کنن ، قبول زحمت می کنن. کم از اول سال افزایش قیمت داشتیم قیمت بنز هم زیاد بشه دیگه فبها</p><p>گُل بباره تو این یه ذره خاک</p><p>دل آشوبه گرفتم ، یعنی چی می خواد بشه ها تو زندگی ما تمومی نداره. یاد کلیپ های اوایل جنگ میفتم که از ما بهترون نت داشتن و از توییتر و این استغفراللهی ها برامون تو اخبار پخش می کردن که قیمت بنز اون سر دنیا زیاد شده و مردمش به گریه افتادن و استاد و پروفسورشون داشتن تحلیل می کردن و اینجا یه پسره بنز رو زمین میریخت و هرهر کرکر بهشون می خندید . همون موقعش هم گفتم بخند بعد ببین چجوری مثل کارتن سِگارو اشک از چشمات فواره می زنه بیرون. بیا حالا تحویل بگیر</p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://redcherry1.blogix.ir/post/269/comment</comments>
		<dc:creator>برگ</dc:creator>
		<slash:comments>10</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>چپکی ها مبارک</title>
		<link>https://redcherry1.blogix.ir/post/268</link>
		<guid isPermaLink="true">https://redcherry1.blogix.ir/post/268</guid>
		<pubDate>Thu, 13 Aug 2026 18:08:09 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[دو سه قطره از امروز باقی مونده تا تموم بشه و باید خدمتتون عرض کنم که روز چپ دستها ،همون اقلیتهای گناهکی که ۱۲سال به زور یه ورکی رو صندلی های تکی مدرسه نشستن ، با چاقو راست دستها میوه پوست کندن و خودشون با موس وقف دادن ، در اتاق ها رو برعکسی باز کردن و اون قدیم ندیما برای نوشتن با دست چپ از بزرگترها...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>دو سه قطره از امروز باقی مونده تا تموم بشه و باید خدمتتون عرض کنم که روز چپ دستها ،همون اقلیتهای گناهکی که ۱۲سال به زور یه ورکی رو صندلی های تکی مدرسه نشستن ، با چاقو راست دستها میوه پوست کندن و خودشون با موس وقف دادن ، در اتاق ها رو برعکسی باز کردن و اون قدیم ندیما برای نوشتن با دست چپ از بزرگترها چوب خوردن و مجبور شدن قاشق با دست راست بگیرن و به زور می خواستن فقط به خاطر دستشویی اجازه ندن از دست غالبشون استفاده کنن مبارک</p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://redcherry1.blogix.ir/post/268/comment</comments>
		<dc:creator>برگ</dc:creator>
		<slash:comments>36</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>قهوه و دارچین</title>
		<link>https://redcherry1.blogix.ir/post/267</link>
		<guid isPermaLink="true">https://redcherry1.blogix.ir/post/267</guid>
		<pubDate>Thu, 13 Aug 2026 10:50:20 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[صبح زود بیدار شدم تا جایی که تونستم اطراف مرتب کردم وقهوه خوردم که با نخوابیدی شب بتونم از دو تا بچه نوزاد مراقبت کنم که مادر بچه پیام داد نمی خواد بیای مامانم اومد کمک
و حالا من موندم و بچه ای که احتمالا سه چهار ساعت دیگه قهوه درش اثر می کنه🥴
+ عطر ترکیب قهوه و دارچین خونه رو برمی داره
+این روزا در...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>صبح زود بیدار شدم تا جایی که تونستم اطراف مرتب کردم وقهوه خوردم که با نخوابیدی شب بتونم از دو تا بچه نوزاد مراقبت کنم که مادر بچه پیام داد نمی خواد بیای مامانم اومد کمک</p><p>و حالا من موندم و بچه ای که احتمالا سه چهار ساعت دیگه قهوه درش اثر می کنه🥴</p><p>+ عطر ترکیب قهوه و دارچین خونه رو برمی داره</p><p>+این روزا در تفی ترین حالت ممکنم ، شالم ، شونه ام ، تی شرتم ، انگشت دستم ، پشت دستم ، لپم ، هر جا رو گیر بیاره تفی می کنه🤤</p><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1086/1448;" src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/w551275_file_00000000308c81f7a4147bc04a303924.png" width="1086" height="1448"></figure>]]></content:encoded>
		<comments>https://redcherry1.blogix.ir/post/267/comment</comments>
		<dc:creator>برگ</dc:creator>
		<slash:comments>16</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>تعطیلات مادرانه</title>
		<link>https://redcherry1.blogix.ir/post/264</link>
		<guid isPermaLink="true">https://redcherry1.blogix.ir/post/264</guid>
		<pubDate>Wed, 12 Aug 2026 08:53:23 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[صبح یه روز تعطیله و من دو ساعتی هست که دارم با بچه بازی می کنم تا بقیه بتونن بخوابن. شیرش خورده ، جاش عوض شده ، بازی کرده و الان با صدای کم پنکه داره سعی می کنه بخوابه و من مدام کارهایی که بعد خوابش باید انجام بدم تو ذهنم مرور می کنم. چایی بخورم ، گلها رو قلمه بزنم ، چند تکه اخر پازل تموم کنم ، کیک...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>صبح یه روز تعطیله و من دو ساعتی هست که دارم با بچه بازی می کنم تا بقیه بتونن بخوابن. شیرش خورده ، جاش عوض شده ، بازی کرده و الان با صدای کم پنکه داره سعی می کنه بخوابه و من مدام کارهایی که بعد خوابش باید انجام بدم تو ذهنم مرور می کنم. چایی بخورم ، گلها رو قلمه بزنم ، چند تکه اخر پازل تموم کنم ، کیک بپزم تا بریم برای عیادت بیمار ، مقدمات ناهار اماده کنم </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://redcherry1.blogix.ir/post/264/comment</comments>
		<dc:creator>برگ</dc:creator>
		<slash:comments>15</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>آش پزی تو کوچه</title>
		<link>https://redcherry1.blogix.ir/post/263</link>
		<guid isPermaLink="true">https://redcherry1.blogix.ir/post/263</guid>
		<pubDate>Tue, 11 Aug 2026 16:05:04 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[فوریه از آش نوشت یاد بچگیام افتادم . اون زمونا که خیابونا امنیت داشت و ما از صبح مثل جوجه اردکا از لونه می زدیم بیرون تا اذون غروب که خرکشون و گوش پیچون برمون می گردوندن خونه هامون . غروب که میشد و هوا رو به خنکی می رفت ، خانم های اعضای پنج بعلاوه یک کوچه ما که اون یکش ما بودیم و از همه دیرتر به اون...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>فوریه از آش نوشت یاد بچگیام افتادم . اون زمونا که خیابونا امنیت داشت و ما از صبح مثل جوجه اردکا از لونه می زدیم بیرون تا اذون غروب که خرکشون و گوش پیچون برمون می گردوندن خونه هامون . غروب که میشد و هوا رو به خنکی می رفت ، خانم های اعضای پنج بعلاوه یک کوچه ما که اون یکش ما بودیم و از همه دیرتر به اون محله اومده بودیم ، نفری یه مورد از وسایل آش از یخچال بیرون میاوردیم و با شاخه های خشک درختا تو همون کوچه بساط آش ترش و اش رشته و اش ماست ، بسته به موجودی یخچال هامون راه می نداختیم. هنوز پخته نپخته پای همون اتیش به بهونه اینکه تست کنیم آش پخته یا نه ، نفری یه بشقاب ورمیداشتیم و کنار دیگ در حال قل زدن صف می ایستادیم. تو کوچه پر میشد از بچه هایی که یه اجر پیدا می کردن واسه بلندی تا از دست گرگ فرار کنن و هر کسی هم که گچ داشت واسه کشیدن خط های لی لی یا گردو برای گردو بازی واسه خودش برو بیایی داشت.هنوز مزه آش های عمه زری که سیب زمینی های ریز با پوست می نداخت داخلش تو دهنم مونده، خدا بیامرز آش هاش سبک خودشو داشت</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://redcherry1.blogix.ir/post/263/comment</comments>
		<dc:creator>برگ</dc:creator>
		<slash:comments>12</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>کنترل تلویزیون گم شده</title>
		<link>https://redcherry1.blogix.ir/post/262</link>
		<guid isPermaLink="true">https://redcherry1.blogix.ir/post/262</guid>
		<pubDate>Tue, 11 Aug 2026 11:28:08 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[از یابنده تقاضا می شود کنترل به ادرس ایران اولین کوچه سمت چپ ارسال کنه. پای مرگ و زندگی درمیونه. جواب اعضای خونه رو چی بدم؟!اصلا اب شده رفته تو زمین. نیست که نیست
+پیدا شد 🤦]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>از یابنده تقاضا می شود کنترل به ادرس ایران اولین کوچه سمت چپ ارسال کنه. پای مرگ و زندگی درمیونه. جواب اعضای خونه رو چی بدم؟!اصلا اب شده رفته تو زمین. نیست که نیست</p><p>+پیدا شد 🤦</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://redcherry1.blogix.ir/post/262/comment</comments>
		<dc:creator>برگ</dc:creator>
		<slash:comments>10</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>خانم دکتر بیا تحویل بگیر</title>
		<link>https://redcherry1.blogix.ir/post/261</link>
		<guid isPermaLink="true">https://redcherry1.blogix.ir/post/261</guid>
		<pubDate>Mon, 10 Aug 2026 22:12:32 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[دکتر بهم گفت : بچه رو ببر بیرون ببر پارک ، تو خونه حوصله اش سر میره که نق می زنه می گه بغلم کن. 
منم دست راستمو محکم کوبیدم رو چشم راستم و گفتم چَشششم خانم دکتر ، چاکر و مخلصات بچه دومی هم هستم . بردمشون پارک. تو راه خوابید ، خونه رسیدیم بیدار شد شروع کرد به نق زدن .
الان بعد از یک ساعت و نیم پیاده...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>دکتر بهم گفت : بچه رو ببر بیرون ببر پارک ، تو خونه حوصله اش سر میره که نق می زنه می گه بغلم کن. </p><p>منم دست راستمو محکم کوبیدم رو چشم راستم و گفتم چَشششم خانم دکتر ، چاکر و مخلصات بچه دومی هم هستم . بردمشون پارک. تو راه خوابید ، خونه رسیدیم بیدار شد شروع کرد به نق زدن .</p><p>الان بعد از یک ساعت و نیم پیاده روی یه مامان خسته ام که بچه اولی تو این مدت جیبشو زده و تنها شانسش برای امروز این بوده ، از قبل شام اماده کرده.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://redcherry1.blogix.ir/post/261/comment</comments>
		<dc:creator>برگ</dc:creator>
		<slash:comments>14</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>مشکوکم مشکوکم به تو</title>
		<link>https://redcherry1.blogix.ir/post/259</link>
		<guid isPermaLink="true">https://redcherry1.blogix.ir/post/259</guid>
		<pubDate>Sun, 09 Aug 2026 22:58:03 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[به دستگاه دماسنج بچه شک دارم. بدنش گرمه ولی دماسنج ۳۶/۹ نشون میده. باید گوشیمو بزارم رو تایمر هر نیم ساعت تا صبح زنگ بزنه می ترسم خوابم ببره.
+بچه بیچاره این چند روز چقدر درد داشت گریه می کرد🥲]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>به دستگاه دماسنج بچه شک دارم. بدنش گرمه ولی دماسنج ۳۶/۹ نشون میده. باید گوشیمو بزارم رو تایمر هر نیم ساعت تا صبح زنگ بزنه می ترسم خوابم ببره.</p><p>+بچه بیچاره این چند روز چقدر درد داشت گریه می کرد🥲</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://redcherry1.blogix.ir/post/259/comment</comments>
		<dc:creator>برگ</dc:creator>
		<slash:comments>18</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>چتی جون چتی ، بغلم کن چتی</title>
		<link>https://redcherry1.blogix.ir/post/258</link>
		<guid isPermaLink="true">https://redcherry1.blogix.ir/post/258</guid>
		<pubDate>Sun, 09 Aug 2026 20:29:12 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[یه دفعه به سرم زد از چتی بخوام برام فال بگیره. بهش گفتم اینم کف دستم بیا فالم بگیر
مثل فالگیرا هیجانی نگفت ، نگفت یکی داره پشت سرت یه کارایی می کنه، قراره دو روز دیگه بمیری ، پول تو راه داری ، خبر خوش می شنوی، مسافرت میری.
فقط گفت یه شبه پولدار نمیشی ، ااااااگر شغل خودمو دست و پا کنم و کارمند نباشم...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>یه دفعه به سرم زد از چتی بخوام برام فال بگیره. بهش گفتم اینم کف دستم بیا فالم بگیر</p><p>مثل فالگیرا هیجانی نگفت ، نگفت یکی داره پشت سرت یه کارایی می کنه، قراره دو روز دیگه بمیری ، پول تو راه داری ، خبر خوش می شنوی، مسافرت میری.</p><p>فقط گفت یه شبه پولدار نمیشی ، ااااااگر شغل خودمو دست و پا کنم و کارمند نباشم شااااییید تو ۴۰ تا۴۵ سالگیم از زندگیم لذت ببرم. پول با مهارت و یوخده یوخده به دستم می رسه. حالا میگم من هیچ مهارتی ندارم پولم ندارم تو بگو از کجا شروع کنم می گه پول بده تا بهت بگم😐همینجور مستقیم هم نگفتا ، گفت نسخه پرمیوم نصب کن ، زیاد حرف زدی تا فردا صبح جوابتو نمی دم🫤</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://redcherry1.blogix.ir/post/258/comment</comments>
		<dc:creator>برگ</dc:creator>
		<slash:comments>18</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>ارایشگری به سبک مامان بزرگ</title>
		<link>https://redcherry1.blogix.ir/post/256</link>
		<guid isPermaLink="true">https://redcherry1.blogix.ir/post/256</guid>
		<pubDate>Sun, 09 Aug 2026 08:01:52 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[صبح که موهامو شونه می کردم یهو فرق وسط باز شد ، یاد بچگیام افتادم که مادربزرگم اصرار داشت به گفته خودش یه زمانی ارایشگر دوران خودش بود .اصرار می کرد من بلد نیستم موهامو شونه کنم و بعد از مدل دادن به موهام شبیه سوگلی ناصرالدین شاه میشدم]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>صبح که موهامو شونه می کردم یهو فرق وسط باز شد ، یاد بچگیام افتادم که مادربزرگم اصرار داشت به گفته خودش یه زمانی ارایشگر دوران خودش بود .اصرار می کرد من بلد نیستم موهامو شونه کنم و بعد از مدل دادن به موهام شبیه سوگلی ناصرالدین شاه میشدم</p><figure class="image"><img style="aspect-ratio:873/1024;" src="https://up.jirjirk.com/newsmedia/2025/03/31/178741371743420906.webp" width="873" height="1024"></figure>]]></content:encoded>
		<comments>https://redcherry1.blogix.ir/post/256/comment</comments>
		<dc:creator>برگ</dc:creator>
		<slash:comments>18</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>دیگه گشنم نیست ،پس یعنی غذا خوردم</title>
		<link>https://redcherry1.blogix.ir/post/255</link>
		<guid isPermaLink="true">https://redcherry1.blogix.ir/post/255</guid>
		<pubDate>Sat, 08 Aug 2026 22:41:49 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[خدا پدر و مادر مخترع غذای فست فودی بیامرزه وگرنه امشب هم خودم می مردم هم خانواده رو به کشتن میدادم . اخرشم نفهمیدم غذای خودم چجوری خوردم اصلا چقدر خوردم فقط یادم میاد وسط گریه های بچه دو سه بار رفتم سراغ قابلمه سوسیس بندری و برگشتم نمی دونم دستم خورد به قاشق یا نه؟
دلم کباب میشه اشک تو چشماش جمع میش...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>خدا پدر و مادر مخترع غذای فست فودی بیامرزه وگرنه امشب هم خودم می مردم هم خانواده رو به کشتن میدادم . اخرشم نفهمیدم غذای خودم چجوری خوردم اصلا چقدر خوردم فقط یادم میاد وسط گریه های بچه دو سه بار رفتم سراغ قابلمه سوسیس بندری و برگشتم نمی دونم دستم خورد به قاشق یا نه؟</p><p>دلم کباب میشه اشک تو چشماش جمع میشه این یعنی گریه اش واقعیه .‌بیشتر وقتا این بند انگشتی بچه لای چشماش بازه موقع گریه چپ و راست نگاه می کنه ببینه کسی هست نازشو بیشتر بخره؟ ارتفاع مقبول ایستاده ؟ غذاش در حال اماده شدن هست یا نه؟ اگه نه ولوم بده</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://redcherry1.blogix.ir/post/255/comment</comments>
		<dc:creator>برگ</dc:creator>
		<slash:comments>6</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>پازل</title>
		<link>https://redcherry1.blogix.ir/post/254</link>
		<guid isPermaLink="true">https://redcherry1.blogix.ir/post/254</guid>
		<pubDate>Sat, 08 Aug 2026 07:16:18 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[برم تا بچه ها بیدار نشدن یکم از پازلم انجام بدم . دیشب بعد خواب نوزاد یکم نشستم پای پازل و می دونی چیه؟ من حس می کنم تا خود پازل نخواد یه قسمتهاییش حل نمیشه . مثلا من دو سه روز نشستم پای یه تیکه اش ، هر چی گشتم پیدا نشد . بعد مثل معجزه پیدا میشه . چجوری اخه؟ هنوز این تموم نکردم کرمم گرفته یکی دیگه ب...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>برم تا بچه ها بیدار نشدن یکم از پازلم انجام بدم . دیشب بعد خواب نوزاد یکم نشستم پای پازل و می دونی چیه؟ من حس می کنم تا خود پازل نخواد یه قسمتهاییش حل نمیشه . مثلا من دو سه روز نشستم پای یه تیکه اش ، هر چی گشتم پیدا نشد . بعد مثل معجزه پیدا میشه . چجوری اخه؟ هنوز این تموم نکردم کرمم گرفته یکی دیگه بخرم. </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://redcherry1.blogix.ir/post/254/comment</comments>
		<dc:creator>برگ</dc:creator>
		<slash:comments>28</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>بگو مامانی ، بدون اینکه بگی مامانی</title>
		<link>https://redcherry1.blogix.ir/post/253</link>
		<guid isPermaLink="true">https://redcherry1.blogix.ir/post/253</guid>
		<pubDate>Sat, 08 Aug 2026 06:07:35 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<figure class="image"><img style="aspect-ratio:1254/1254;" src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/y674771_file_000000008f3081f49e213b28d27fb77e.png" width="1254" height="1254"></figure>]]></content:encoded>
		<comments>https://redcherry1.blogix.ir/post/253/comment</comments>
		<dc:creator>برگ</dc:creator>
		<slash:comments>12</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>می خوام بشناسمتون</title>
		<link>https://redcherry1.blogix.ir/post/252</link>
		<guid isPermaLink="true">https://redcherry1.blogix.ir/post/252</guid>
		<pubDate>Fri, 07 Aug 2026 22:57:14 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[همیشه دلم می خواست بدونم کیا میان وبلاگم؟ همین الان چک کردم شش نفر اون طرف تو اون وبلاگم انلاین بودن ولی نه کامنتی نه چیزی . شاید یکی از دلایل کامنت ننوشتن همون کدهای کامنت باشه ولی چطوری میشه یکیو همیشه دنبال می کنی ولی حتی یکبار هم بهش سلام ندی؟خوب بیا خودتو معرفی کن با هم دوست بشیم دیگه]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>همیشه دلم می خواست بدونم کیا میان وبلاگم؟ همین الان چک کردم شش نفر اون طرف تو اون وبلاگم انلاین بودن ولی نه کامنتی نه چیزی . شاید یکی از دلایل کامنت ننوشتن همون کدهای کامنت باشه ولی چطوری میشه یکیو همیشه دنبال می کنی ولی حتی یکبار هم بهش سلام ندی؟خوب بیا خودتو معرفی کن با هم دوست بشیم دیگه</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://redcherry1.blogix.ir/post/252/comment</comments>
		<dc:creator>برگ</dc:creator>
		<slash:comments>16</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>ارسال در سراسر کشور رایگان می باشد</title>
		<link>https://redcherry1.blogix.ir/post/251</link>
		<guid isPermaLink="true">https://redcherry1.blogix.ir/post/251</guid>
		<pubDate>Fri, 07 Aug 2026 14:06:50 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[همه همه یک هفته خونه نبودن. وسط حیاط بوته خربزه دراومده و گوجه. گوجه و خربزه ی سم نزده و ارگانیک خواستید در خدمتیم. تازه یه درخت گنده انجیر هم بالای دیوار دراومده  میوه هم داده، اون دیگه کار یکی دو سالی هست . برای اطلاع از نحوه دریافت کلمه صادرات کامنت کنین. خرید کیلویی نداریم ، فقط نیسانی]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>همه همه یک هفته خونه نبودن. وسط حیاط بوته خربزه دراومده و گوجه. گوجه و خربزه ی سم نزده و ارگانیک خواستید در خدمتیم. تازه یه درخت گنده انجیر هم بالای دیوار دراومده  میوه هم داده، اون دیگه کار یکی دو سالی هست . برای اطلاع از نحوه دریافت کلمه صادرات کامنت کنین. خرید کیلویی نداریم ، فقط نیسانی</p><figure class="image"><img style="aspect-ratio:3072/4080;" src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/t172636_IMG_20260806_190737.jpg" width="3072" height="4080"></figure><figure class="image"><img style="aspect-ratio:4080/3072;" src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/z123713_IMG_20260806_190808.jpg" width="4080" height="3072"></figure>]]></content:encoded>
		<comments>https://redcherry1.blogix.ir/post/251/comment</comments>
		<dc:creator>برگ</dc:creator>
		<slash:comments>12</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>ماشین نخریدم🫤</title>
		<link>https://redcherry1.blogix.ir/post/250</link>
		<guid isPermaLink="true">https://redcherry1.blogix.ir/post/250</guid>
		<pubDate>Fri, 07 Aug 2026 07:24:16 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[همین الان پیش پای شما خواب دیدم با ذوق و شوق کارت دوستمو گرفتم ، دوتایی رفتیم نمایندگی ماشین بخریم. اولا کارتش ده هزار تومان پول بود. ما یه صفر اضافه دیده بودیم( نمی دونم خوابش مال چند سال پیش بود که دیر از تو ارشیو درش اورده بودن ، اخه تو این زمونه کی با ده میلیون ماشین می خره) دوما اقاهه انگاری دل...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>همین الان پیش پای شما خواب دیدم با ذوق و شوق کارت دوستمو گرفتم ، دوتایی رفتیم نمایندگی ماشین بخریم. اولا کارتش ده هزار تومان پول بود. ما یه صفر اضافه دیده بودیم( نمی دونم خوابش مال چند سال پیش بود که دیر از تو ارشیو درش اورده بودن ، اخه تو این زمونه کی با ده میلیون ماشین می خره) دوما اقاهه انگاری دلش نمی خواست ماشین بفروشه تحویلمون نمی گرفت حداقل لیست اسم ماشینا با قیمت هاشونو بهمون نشون بده. تازه اشم شرط گذاشت باید تعهدنامه بدی بابات برات پر کنه .</p><p>تو خوابم نزدیک اذان مغرب بود ، قرار بود چند دقیقه دیگه بنزین مثل برق دو ساعت قطع بشه ، ما ذوق داشتیم که اخ جون خوش به حالمون ماشین نداریم وگرنه تو ترافیک گیر می افتادیم دیر می رسیدیم به افطار😐</p><p>تو خوابم شانس نیاوردم. </p><p>مردم خواب میبینن سوار اسانسور میشن میرن امریکا و روستاهای اروپا ، دغدغه اشون اینه که چرا جنس نیاوردن این ور بفروشن ، حالا خواب ما رو نگاه کن. </p><p>یعنی مغز عزیزم ، خاک🙌</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://redcherry1.blogix.ir/post/250/comment</comments>
		<dc:creator>برگ</dc:creator>
		<slash:comments>12</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>ولتاژ شما چند؟</title>
		<link>https://redcherry1.blogix.ir/post/249</link>
		<guid isPermaLink="true">https://redcherry1.blogix.ir/post/249</guid>
		<pubDate>Fri, 07 Aug 2026 07:16:38 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[کولر خونه اشون محافظ داره ، از اون مدلا که ولتاژ نشون میده. دیشب تا صبح بین ۲۵۰ تا ۵۵ در نوسان بود . ناموسا چیکار می کنین با وسایل برقی مردم؟ نکنین بالاخره میون این ۹۰ میلیون جمعیت یه مومن پیدا میشه آهش شما رو بگیره .
 اداره برق مهربون، قطع نکن برق ما رو. وقتی که برقا قطع میشه ، ما فحش میدیم شما رو(...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>کولر خونه اشون محافظ داره ، از اون مدلا که ولتاژ نشون میده. دیشب تا صبح بین ۲۵۰ تا ۵۵ در نوسان بود . ناموسا چیکار می کنین با وسایل برقی مردم؟ نکنین بالاخره میون این ۹۰ میلیون جمعیت یه مومن پیدا میشه آهش شما رو بگیره .</p><p> اداره برق مهربون، قطع نکن برق ما رو. وقتی که برقا قطع میشه ، ما فحش میدیم شما رو( انقده از این شعر ادبی که با ریتم تو اینستا خونده میشه خوشم میاد)</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://redcherry1.blogix.ir/post/249/comment</comments>
		<dc:creator>برگ</dc:creator>
		<slash:comments>2</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>از کجا به کجا</title>
		<link>https://redcherry1.blogix.ir/post/246</link>
		<guid isPermaLink="true">https://redcherry1.blogix.ir/post/246</guid>
		<pubDate>Wed, 05 Aug 2026 11:57:04 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[الان که دارم می نویسم صدای نویز گیر پنکه ای که دانلود کردم داره ناخن می کشه به مغز و روانم ولی انگاری بچه رو اروم نگه داشت ولی اوکیم بهتر از اون چند ساعتیه که تو بغلم بود دستم سر شده. خواب دیشبش تکمیل نشده بود و از شش صبح لجبازش کرده بود. با هم رفتیم دَدَ تا تتمه کارِ مدرسه بچه اولی رو انجام بدم . ت...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>الان که دارم می نویسم صدای نویز گیر پنکه ای که دانلود کردم داره ناخن می کشه به مغز و روانم ولی انگاری بچه رو اروم نگه داشت ولی اوکیم بهتر از اون چند ساعتیه که تو بغلم بود دستم سر شده. خواب دیشبش تکمیل نشده بود و از شش صبح لجبازش کرده بود. با هم رفتیم دَدَ تا تتمه کارِ مدرسه بچه اولی رو انجام بدم . تو این گرما ، با آغوشی بیرون بردن بچه ، جدای از وزنش ، خیلی سخته . اداره بیمه لطف کردن و مبلغی واریز کردن و منم مثل ندید پدیدا بساط بریز بپاش راه انداختم و برای بچه از این بیل بیلکا خریدم که می تونی تو یه حرکت ۶۰ تا بادکنک کوچولو رو پر اب کنی ، قراره دایی جانش رو تو حیاط خیس آب کنیم . احتمالا که بیشتر خودمون خیس بشیم دایی جان شیلنگ آب بگیره همه رو تا رو مار می کنه . یه چند تا وسیله برای کاردستی و چیز میزای دیگه ام که به بچه قول داده بودم خریدم که ولش، مهم نیست ولی گفتم که بدونین بریز بپاش بود واقعا😅راهمو دور کردم تا از قصابی قلم بخرم نداشت . حس می کنم غذای بچه قوت نداره که مثل قبلا شب تا صبح یه کله نمی خوابه . دلم می خواست یه جا کلیدی هم می خریدم ، به این چیزا باور ندارم ولی یکی بهم گفت بخر خونه دار میشی ، خونه که دارم ولی خواستم امتحان کنم، </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://redcherry1.blogix.ir/post/246/comment</comments>
		<dc:creator>برگ</dc:creator>
		<slash:comments>14</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>یه روز پر از هیجان 😑</title>
		<link>https://redcherry1.blogix.ir/post/245</link>
		<guid isPermaLink="true">https://redcherry1.blogix.ir/post/245</guid>
		<pubDate>Tue, 04 Aug 2026 15:47:54 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[حسابی خودمو برای یه دوش عالی آماده کرده بودم. آب داغ و دون دون قطره های آب رو به سرم تصور می کردم . می خواستم یه نیم ساعتی از دنیا دل بکنم و برای خودم زندگی کنم . تو همین فکر و خیالات واهی بودم که چشمای بچه بعد اون شیر سنگینی که خورده بود با صدای باز شدن شیر آب قده در قابلمه شد و با خنده ای که لپاشو...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>حسابی خودمو برای یه دوش عالی آماده کرده بودم. آب داغ و دون دون قطره های آب رو به سرم تصور می کردم . می خواستم یه نیم ساعتی از دنیا دل بکنم و برای خودم زندگی کنم . تو همین فکر و خیالات واهی بودم که چشمای بچه بعد اون شیر سنگینی که خورده بود با صدای باز شدن شیر آب قده در قابلمه شد و با خنده ای که لپاشو برق می نداخت به چشمام زل زد ، دقیقا اینجوری😃</p><p>ولی در نهایت تلاش معکوسِ کائنات و آسمانها و نیروهای یینگ و یانگ من رفتم . باید بگم وقتی با توجه و حوصله زیاد و با دقت بین انگشتهای دست و پاهات کف می زنی ، دقیقا همون پوست مابین انگشتهات وقتی لیف می خوره خیلی حس خوب و ارامش بخشیه. </p><p>+نسیم من نتونستم انتخاب کنم شینیون بالا یا موی باز. هر دوشون بهم شدید میاد😁</p><p>+اگه روزی بفهمم کسی رفته سراغ تحقیق راجع به اینکه این تصویری که آینه سرویس بهداشتی و حموم نشون میده تصویر خودمون نیست و خود واقعیمون به این قشنگی نیستم ، خونش پای خودشه. گفته باشم😠</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://redcherry1.blogix.ir/post/245/comment</comments>
		<dc:creator>برگ</dc:creator>
		<slash:comments>23</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>ما کجا و بچه های الان کجا</title>
		<link>https://redcherry1.blogix.ir/post/244</link>
		<guid isPermaLink="true">https://redcherry1.blogix.ir/post/244</guid>
		<pubDate>Sun, 02 Aug 2026 17:37:21 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[بچه های این دوره زمونه دیگه براشون مسئله دوستی تعریف دیگه ای نسبت به زمان ما داره. زمان ما مامانمون به نیابت از پدر خانواده دونه دونه سیبیلامون می شمرد که خدای نکرده ذره ای ازش کم نشه اسلام به خطر بیفته ، جاتون خالی این چند وقته هر بار منزل یکی از اشنایان رفتیم با یه دختر خانوم جدیدی آشنا شدیم ، از...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>بچه های این دوره زمونه دیگه براشون مسئله دوستی تعریف دیگه ای نسبت به زمان ما داره. زمان ما مامانمون به نیابت از پدر خانواده دونه دونه سیبیلامون می شمرد که خدای نکرده ذره ای ازش کم نشه اسلام به خطر بیفته ، جاتون خالی این چند وقته هر بار منزل یکی از اشنایان رفتیم با یه دختر خانوم جدیدی آشنا شدیم ، از دسته گل های پسر خانواده بود که از کنترل خارج شده و خانواده برای اینکه حداقل جلو چشمشون باشه اجازه داده بودن دوستهاشو بیاره تو جمع خانوادگیشون . من متاهل مجبور بودم سر به زیر لب گزیده ، با یه دست آماده که بذارم جلو چشم بچه اولی و نقش سانسور چی داشته باشم تا اون چند ساعت بگذرونم. اینم پیرو پست اقای واتوره که متعجب شده بودن</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://redcherry1.blogix.ir/post/244/comment</comments>
		<dc:creator>برگ</dc:creator>
		<slash:comments>4</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>یک عدد شهروند الی هستم ساکن ایران</title>
		<link>https://redcherry1.blogix.ir/post/243</link>
		<guid isPermaLink="true">https://redcherry1.blogix.ir/post/243</guid>
		<pubDate>Sun, 02 Aug 2026 14:53:17 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[در واقع هممون ثروتمندایی هستیم که مال و اموالمون خلاصه شده تو خونه و زمین و ماشین و لباسای مارک و گوشی انچنانی و غذاهای گرون ولی ته جیب خالی و صورت قرمز شده با سیلی . ما با پوست کلفتی که داریم قطعا از پس هزینه های زندگی تو شهری مثل اِلِی برمیایم ولی داریم تو امکانات اتیوپی زندگی می کنیم.( البته غیر...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>در واقع هممون ثروتمندایی هستیم که مال و اموالمون خلاصه شده تو خونه و زمین و ماشین و لباسای مارک و گوشی انچنانی و غذاهای گرون ولی ته جیب خالی و صورت قرمز شده با سیلی . ما با پوست کلفتی که داریم قطعا از پس هزینه های زندگی تو شهری مثل اِلِی برمیایم ولی داریم تو امکانات اتیوپی زندگی می کنیم.( البته غیر از سرعت و کیفیت اینترنتشون) شمع ماشین۲۷تومان اخه؟ خرج کرد ماه قبل خونه ۲۰۰ تومان؟ خدایا خودت ظهور نمی کنی حداقل یه کاری کن من عروج کنم</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://redcherry1.blogix.ir/post/243/comment</comments>
		<dc:creator>برگ</dc:creator>
		<slash:comments>2</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>آپولو ۱۶</title>
		<link>https://redcherry1.blogix.ir/post/242</link>
		<guid isPermaLink="true">https://redcherry1.blogix.ir/post/242</guid>
		<pubDate>Sun, 02 Aug 2026 12:04:35 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[سلطان سفره ناهارهای وقت و بی وقت امروز در خدمت شماست. هنوز ظهر نشده سه بار سفره چیدم . ولی خوشم اومد که درست وقتی سرزده می رسن خونم غذا اماده است. اخه معمولا اینجوری نیست . مهمون های ناخونده هم از غذای الکی پلکیم خوششون اومد مخصوصا که بد غذا هم بودن . دو تا فسقل که اول موشکافی کردن تو کوکویی که درست...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>سلطان سفره ناهارهای وقت و بی وقت امروز در خدمت شماست. هنوز ظهر نشده سه بار سفره چیدم . ولی خوشم اومد که درست وقتی سرزده می رسن خونم غذا اماده است. اخه معمولا اینجوری نیست . مهمون های ناخونده هم از غذای الکی پلکیم خوششون اومد مخصوصا که بد غذا هم بودن . دو تا فسقل که اول موشکافی کردن تو کوکویی که درست کردم چی می تونه باشه و کلی از غذا خوردن و فکر کردن فقط کوکو سیب زمینی بود😏</p><p>یادم باشه با همین قیافه به مامانشون بگم که موفق شدم آپولو هوا کنم.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://redcherry1.blogix.ir/post/242/comment</comments>
		<dc:creator>برگ</dc:creator>
		<slash:comments>8</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>کار دستی</title>
		<link>https://redcherry1.blogix.ir/post/241</link>
		<guid isPermaLink="true">https://redcherry1.blogix.ir/post/241</guid>
		<pubDate>Sun, 02 Aug 2026 09:48:00 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[مثلا می خواد چی بشه اگه تو حال و پذیرایی یه بخش اختصاص بدم برای کاردستی بچه ها؟ یه چیزی مثل نمایشگاه ، تو یکی از طبقات دکور خونه . اتفاقا خیلی هم کار قشنگیه ، اعتماد به نفس بچه هم بیشتر میشه]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>مثلا می خواد چی بشه اگه تو حال و پذیرایی یه بخش اختصاص بدم برای کاردستی بچه ها؟ یه چیزی مثل نمایشگاه ، تو یکی از طبقات دکور خونه . اتفاقا خیلی هم کار قشنگیه ، اعتماد به نفس بچه هم بیشتر میشه</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://redcherry1.blogix.ir/post/241/comment</comments>
		<dc:creator>برگ</dc:creator>
		<slash:comments>14</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>حقیقت اینه</title>
		<link>https://redcherry1.blogix.ir/post/240</link>
		<guid isPermaLink="true">https://redcherry1.blogix.ir/post/240</guid>
		<pubDate>Sat, 01 Aug 2026 23:23:38 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[خجالت اوره ولی من هر روز صبح به امید اینکه زودتر شب بشه و وقت خواب برسه چشمامو باز می کنم#مادر بد
ناراحت کننده اینه که چهره شرمنده همسرتو ببینی که چجوری زحمت یک ماهش ده روزه تموم میشه و کاری از دستت برنیاد#زن و خرجی
تاسف انگیز اینه که تمام وقتتو بچه دومی بگیره و چهره مظلوم بچه اولی رو ببینی که اخر ش...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>خجالت اوره ولی من هر روز صبح به امید اینکه زودتر شب بشه و وقت خواب برسه چشمامو باز می کنم#مادر بد</p><p>ناراحت کننده اینه که چهره شرمنده همسرتو ببینی که چجوری زحمت یک ماهش ده روزه تموم میشه و کاری از دستت برنیاد#زن و خرجی</p><p>تاسف انگیز اینه که تمام وقتتو بچه دومی بگیره و چهره مظلوم بچه اولی رو ببینی که اخر شبا بهش یه بغل می رسه و دم نمی زنه # مادر خیلی خیلی بد</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://redcherry1.blogix.ir/post/240/comment</comments>
		<dc:creator>برگ</dc:creator>
		<slash:comments>14</slash:comments>
	</item>
</channel>
</rss>