برگ

بخوان و رد شو

حس غذا خوردن نیست

برگ برگ 3 خرداد · برگ ·

دیروز روز خوبی بود ، از این جهت که صبحانه نخوردم هر چند تا ناهار بپزم سرگیجه گرفتم . شام هم سوپ خوردم و همون موقعش هم گشنم بود ولی حس غذا خوردن نیست. بین وعده های اصلی هم خوشم نمیاد چیزی بخورم. خیلی وقته نرفتم رو ترازو یعنی ممکنه وزنم از اونی که فکر می کنم کمتر شده باشه؟اگه قضیه شیردهی نبود ناهارم نمی خوردم . 

دلم باشگاه می خواد ولی هیچ ورزشی مد نظرم نیست . اینترنت هم نداریم از یوتیوپ برای ورزش استفاده کنیم اخه من با این بچه کجا باشگاه برم؟

+امروز این دل بی صاحاب چجوری اروم کنم؟

بچه کوچیکه رو بردم حموم و بزرگتره هم کنارم اسکوییشی ها رو برای بار نمی دونم چند میلیاردم شست . دوستام فردا میان پیشم و باید براشون دسر درست کنم. دلم می خواست برای ناهار بیان ولی گذاشتن برای بعدازظهر . 

+ کنسل شد🫤

 

دیروز کسبه مشهوری از شهرمون فوت شد . همه میشناختنش.

یه روزگاری مشهور شدن اسون بود .‌فقط کافی بود کاسب بازار باشی. مثل اولین عطاری شهرمون ، مثل اولین لباس نوزادی فروشی شهرمون و ...

جالبه که جاهایی که الان مغازه هاش خدا تومان قیمت داره اون زمان مفت نمی خریدن. باید ماشین زمان بسازم و پدربزرگامو مجبور کنم اون زمینایی که برکه بود واسه غازای وحشی بخره. اونوقت می تونم خونه بشینم و پول اجاره مغازه هاشو برا سرگرمی ظهرا بشمارم😌

مسافرت محقرانه

برگ برگ 2 خرداد · برگ ·

خواب دیدم مسافرت رفتم گیلان با تاکسی. تک و تنها . به خاطر رانندگی بد راننده تاکسی یه نفر اهل رودسر از من شکایت کرد😐رفتم پاسگاه هیشکی اونجا نبود . پروندمو از کمدشون برداشتم و رفتم خونه دوستم. چند ساعت بعدش با مامان دوستم برگشتیم پاسگاه هنوز کسی اونجا نبود . از بیکاری نشستیم گلدوناشونو اب دادیم و من داشتم فکر می کردم با کالابرگم چجوری سوغاتی بخرم که الارم موبایلم بیدارم کرد.

ای خدا حداقل تو خوابم به مسافرت لاکچری بهم اشانتیون می دادی چی ازت کم میشد ؟ سوغاتی با کالابرگ اخه؟ 

اگه بخوام مثبت اندیش باشم ، باز خوبه خوابیدن خونه دوستم طراحی کردی شبو تو پاسگاه نخوابیدم.سو پیشینه نشد برام. خدایا شکرت ، خدایا توبه

 

خواب

برگ برگ 1 خرداد · برگ ·

بعضی وقتا دلم می خواد بی خبر بیهوش بشم ، بدون وقت قبلی ، بدون اطلاع

دارم از خواب و خستگی می پکم

دلم یه گشت و گذار می خواد بدون اینکه مجبور شم چیزی اماده کنم. یه لباس خوشگل بپوشم و یه ارایش قشنگ داشته باشم با موهایی که پروتیینی کراتینی چیزی داشته باشه با یه رنگ ملیح و قهوه بخورم

اما حالا تی شرت یقه باز مامان به تنمه چون لباس خودم خیس شیر شده ، زیر ابروهامم یکم در اومده ، موهامم قبل زایمان قهوه ای خیلی تیره زدم چون می دونم حالا حالاها ارایشگاه برو نیستم. قهوه هم نمی تونم بخورم . تفریحم شده بلاگیکس وقت خواب بچه 

این روزا زود می گذره و احتمالا تا اخر عمرم تکرار نمی شه. همه لحظاتش حتی بی خوابیهاش قشنگه . تو رو خدا تو ذهنم بمون و فراموش نشو

تموم تنم درد می کنه . اصلا با درد خوابیدم و الان انگار تک تک عضلات تنم با وردنه له کردن . بچه حتما داره خواب شیر خوردن میبینه ، مدام با صدا داره لباشو تکون میده و یه چیزی رو میک می زنه و من خوابم میاد ولی بیدارم . وقت شیرشه ، اینو علائم بدنم می گه ولی ایشون ترجیح میده تو رویا شیر بخوره تا واقعیت

لطفا نوزادمو نبوسید

برگ برگ 31 اردیبهشت · برگ ·

روبروی در نشستم ، چهره های اشنا میان و پذیرایی میشن. روحانی پشت میکروفن در حال حرف زدنه و فکر نکنم کسی گوش بده. خانوما کوپه کوپه نشستن و فامیلایی که سال در دوازده ماه همو نمیبینن حرفای انباشته شده رو رد و بدل می کنن . برنج و مرغی خورده میشه و بعدشم خداحافظی . 

سالگرد پدربزرگ هم گذشت ، مادربزرگ مریضه و دیدنش تو این وضعیت ناراحت کننده است. 

+کی فرهنگ سازی میشه نوزاد نبوسن؟ هنوز جوش های بوسه های روزای اول تولدش خوب نشده. وقتی در جواب :بده بچه اتو نگهدارم استراحت کنی ، می گم: ممنون اینجوری راحت ترم فکر نکن تعارف کردم . می ترسم ازت 

خداحافظ روزهای تنهایی

برگ برگ 31 اردیبهشت · برگ ·

این روزا مثل زندانیام. باید موقع خروج از منزل دو تا ضامن و سند ملک گرو بزارم و تعهد نامه بنویسم سر ساعت برمی گردم و محموله رو تحویل می گیرم وگرنه بچه رو گردن نمی گیرن

امروز بعد مدتها چند ساعت تنها بودم و بیرون از خونمون دیدم. همه چیز خیلی عجیب جذاب بود . 

از یک ماه پیش تا اطلاع ثانوی بدنم مال خودم نیست ، حتی اجازه ندارم برا خودم ارزوی مرگ کنم یا برای قربون صدقه بهش بگم الهی بمیرم برات . یه موجود ضعیف و نحیف که حتی نمی تونه ملافه از سر خودش برداره بهم نیاز داره و فکر می کنم بهش می گن ( امید به زندگی )

وصیت نامه جدید

برگ برگ 31 اردیبهشت · برگ ·

با اینکه سنگ مرمر از قبل داشتیم ، هشتاد میلیون هزینه پردازش سنگ قبر بابابزرگ شد.

پاشم

پاشم برم وصیتمو تا دیر نشده بنویسم بقیه بدونن من چقده به گل و گیاه علاقه مندم. اصلا سنگ بزارن رو قبرم تاریک میشه نفسم می گیره. جلو دید منم می گیره نمیبینم کی بیشتر دوسم داره میاد ملاقاتم. کی فقط پیس پیس می کنه فاتحه نمی فرسته. میرم تو خوابش پدرشو در میارم.