این روزا مثل زندانیام. باید موقع خروج از منزل دو تا ضامن و سند ملک گرو بزارم و تعهد نامه بنویسم سر ساعت برمی گردم و محموله رو تحویل می گیرم وگرنه بچه رو گردن نمی گیرن

امروز بعد مدتها چند ساعت تنها بودم و بیرون از خونمون دیدم. همه چیز خیلی عجیب جذاب بود . 

از یک ماه پیش تا اطلاع ثانوی بدنم مال خودم نیست ، حتی اجازه ندارم برا خودم ارزوی مرگ کنم یا برای قربون صدقه بهش بگم الهی بمیرم برات . یه موجود ضعیف و نحیف که حتی نمی تونه ملافه از سر خودش برداره بهم نیاز داره و فکر می کنم بهش می گن ( امید به زندگی )