برای امروزم نمی تونم نقطه شروعی بزارم. شاید فقط همون موقع که خواب دیدم ، خوابیدم و بعدش از ترس تو بغل یار لوله شدم . اولین روز مدرسه بود و من تا همین الان دویدم. بیشتر از نیمی از روز گوشیم رو حالت پرواز بود که حتی دو ثانیه وقت بیشتر داشته باشم. مدت زیادی بچه تو آغوشی و به کمرم وصل بود و الان انگار دارم قطع نخاع میشم. از ساعت ۵ غروب تا همین الان بساط کاردستی ضرب وسط خونه برجاست و حسابی بوی ماه مهر داره خفم می کنه. اصلا شلوغی خونه برنمی تابم .‌ 

چقدر عوض شدم. من این همه سال بچه داشتم ولی هیچوقت نشده بود ظهر نخوابم. بدون قهوه جون نداشتم تکون بخورم ولی الان یه چیزی دور و بر ۲۴ ساعته که بیدارم منهای دو‌سه تا چرت یک ربعه وسطش و کامل سرپام ، مدام با بچه دومی در حال بازی و با بچه اولی در حال کارم ، کارای خونه و غذا و ... این منم؟ همون برگ قدیمی؟ خودمم خودمو نمی شناسم. امروز که برای شروع مدرسه با بچه می رفتم ارایش کردم ، اومدم خونه و بچه بغل از این اتاق به اون اتاق تا اینکه یه لحظه خودمو تو اینه دیدم. مدتی بود به خودم اینجوری نگاه نکرده بودم . به نظرم قشنگ بود . دلم براش تنگ شده برای برگ قدیمی، برگ خوش رنگ و لعاب . منم یه روزی قشنگ بودم .