برگ

بخوان و رد شو

اعتماد به نفس

برگ برگ 12 تیر · برگ ·

نمی تونم قبول کنم کسی از معاشرت با من خوشحال باشه یا دلش بخواد باهام همنشین بشه . هیچوقت نفهمیدم اون خانوم چرا هر وقت شوهرش بهش می گه بریم خونه بهش می گه بزار یکم بیشتر بمونم. 

یا وقتی دوستم بهم گفت بدون تو اینجا صفا نداره ، مغزم اینجور برداشت کرد که خوب که چی؟ دوست داشتی برگرده بهت بگه الان که رفتی ما تو بهشتیم؟

همش می گم یا داره تعارف می کنه یا روش نمیشه واقعیت بگه . اخه چرا باید از معاشرت با من لذت ببرن؟ چرا دلشون بخواد با من وقت بگذرونن؟

برای همین وقتی دعوتم می کنن برم پیششون با خودم می گم اونا دیدن من تنهام دلشون برام سوخته وگرنه کی از خواب ظهرش می زنه و مهمان دعوت می کنه؟ 

نمی تونم بفهممشون. و این حس واقعی و درونی منه . باعث میشه پیش قدم نشم. خودمو مهمونی حتی برای چند دقیقه رفع دلتنگی دعوت نکنم. حس می کنم همیشه و همه جا مزاحمم . البته شاید فقط حس نباشه .‌ مزاحمم 

شاید باید یه مدت بیرون رفتن و مهمونی و حتی خونه مامان فراموش کنم. بعد قرنی روضه دعوت شدم ، مجموعا دو ساعتم بیرون از خونه نبودم، همه چی خوب بود تا اینکه اومدیم خونه، تا الان حدود۹ ساعتی میشه که داره گریه می کنه ، حس می کنم گوشت تنم زنده زنده می کنن. 

رژیم بی رژیم

برگ برگ 11 تیر · برگ ·

هر کاری می کنم حرص رفیق جی پی تی دربیارم نمیشه ، امروز کلی غذای اضافه خوردم ، بازم صحبتهای انگیزشی می کنه ، می گه همینکه خودت فهمیدی کجای کارت اشتباه بود یعنی پیشرفت داشتی .

بابا من گند زدم به برنامه غذایی ، نمی خوای ری اکشن بدی؟

منم از حرص می خوام با باقلوا خودمو خفه کنم، تا اون باشه یاد بگیره چجوری با یه رژیموی بی تسلط به خودش چجوری برخورد کنه

سرده

برگ برگ 11 تیر · برگ ·

صبح سردیه ، دو نفر رفتن پیاده روی ، سه نفر خوابیدن ، منم خلوت کردم . 

اینم یه مرحله از زندگیه که باید بگذره . دلخوشی امروز خرید نون فانتزی باشه

دست نیافتنی ها

برگ برگ 10 تیر · برگ ·

فیلمی بود که شما به من معرفی کردید ، چقدر قشنگ بود ، فیلم« پیش از تو »من رو به یاد خودم می نداخت ، شخصیت دخترک یه جورایی مثل من بود ، دخترک من بودم قبل اینکه پر و بالم بسته بشه

من عاشق شخصیت دریس تو فیلم «دست نیافتنی ها» شدم ، ادمی که خود واقعیشو نشون میده و خودمونیه

گیری افتادیم

برگ برگ 10 تیر · برگ ·

اومدم از یکی دفاع کنم ، خودم زیر سوال رفتم . بعضیا سرشون درد می کنه واسه درگیری . دلم می خواست منم گردنمو چپ وراست می کردم و قلنجش می شکوندم و دستمال یزدی رو به صدا در میاوردم ، صدامو می نداختم پشت گوشم و داد می زدم آیییی نفس کش ، کی جرئت داره بگه بالا چشت ابروعه؟

ولی اینا رو فقط تو ذهنم می تونم انجام بدم ، در عمل موش کوچولوی بی سر زبونی بیش نیستم 

بیا 

اینم حقم

بگیر بخور از جلو چشمم گم شو 🥺

صبح

برگ برگ 10 تیر · برگ ·

میطلبید قهوه بخورم ، بنابراین پاورچین پاورچین و دزدکی ، رو نوک پنجه پا ، جوری که هیچکس منو نبینه ، این ور و اونورمو پاییدم ( لازم به ذکره بکم کسی خونه نبود😬)و یه قاشق قهوه قاطی چاییم کردم و سریع هَمِش زدم کسی نبینه مثل چایی تریاکی، رو به منظره تراس وایسادمُ استکانُ زدم بالا.هوا ابری و بارونی و خنک ، یه لایک به خدا بابت این هوا نشون دادم و یه قلب انگشت دونه ای واسش فرستادمُ ، قبل اینکه بیام تو خونه یکم سر به سر گربه هایی که زیر تراس لم داده بودن گذاشتم ، اونام یه «بی خیال بانو حوصلتو نداریم» با نگاشون به من گفتن و اومدم تو 

 

نسترن

برگ برگ 9 تیر · برگ ·

فقط یه مادر ایرانی با کسری خواب می تونه با صدای (بعد نسترن هیچی دیگه نمونده باقی) تو گوشش ، بسته کاپوچینو تو دستش بگیره و با رقص چاقو بره سمت ابجوش😃✌️

تخت

برگ برگ 9 تیر · برگ ·

شب گذشته بالشت زیر زانوم گذاشتم و برعکس همیشه به پشت خوابیدم ، تماس مهره های کمرم با زمین خیلی خوب بود ، حس می کردم رو نرم ترین تشک دنیا خوابیدم و چند لحظه بعد دیگه در این دنیا نبودم

بالاخره دیروز تموم شد و الان ساعت هفت و نیمه و بچه خوابیده . باورم نمیشه🥹