نمی تونم قبول کنم کسی از معاشرت با من خوشحال باشه یا دلش بخواد باهام همنشین بشه . هیچوقت نفهمیدم اون خانوم چرا هر وقت شوهرش بهش می گه بریم خونه بهش می گه بزار یکم بیشتر بمونم. 

یا وقتی دوستم بهم گفت بدون تو اینجا صفا نداره ، مغزم اینجور برداشت کرد که خوب که چی؟ دوست داشتی برگرده بهت بگه الان که رفتی ما تو بهشتیم؟

همش می گم یا داره تعارف می کنه یا روش نمیشه واقعیت بگه . اخه چرا باید از معاشرت با من لذت ببرن؟ چرا دلشون بخواد با من وقت بگذرونن؟

برای همین وقتی دعوتم می کنن برم پیششون با خودم می گم اونا دیدن من تنهام دلشون برام سوخته وگرنه کی از خواب ظهرش می زنه و مهمان دعوت می کنه؟ 

نمی تونم بفهممشون. و این حس واقعی و درونی منه . باعث میشه پیش قدم نشم. خودمو مهمونی حتی برای چند دقیقه رفع دلتنگی دعوت نکنم. حس می کنم همیشه و همه جا مزاحمم . البته شاید فقط حس نباشه .‌ مزاحمم