صبح
10 تیر · · خواندن 1 دقیقه میطلبید قهوه بخورم ، بنابراین پاورچین پاورچین و دزدکی ، رو نوک پنجه پا ، جوری که هیچکس منو نبینه ، این ور و اونورمو پاییدم ( لازم به ذکره بکم کسی خونه نبود😬)و یه قاشق قهوه قاطی چاییم کردم و سریع هَمِش زدم کسی نبینه مثل چایی تریاکی، رو به منظره تراس وایسادمُ استکانُ زدم بالا.هوا ابری و بارونی و خنک ، یه لایک به خدا بابت این هوا نشون دادم و یه قلب انگشت دونه ای واسش فرستادمُ ، قبل اینکه بیام تو خونه یکم سر به سر گربه هایی که زیر تراس لم داده بودن گذاشتم ، اونام یه «بی خیال بانو حوصلتو نداریم» با نگاشون به من گفتن و اومدم تو