از خواب عصر در حالی بیدار شدم که هوا تاریک شده بود ، تنم هنوز خستگی حس می کردم ولی مغزم می گفت زیاد خوابیدی شب شده ، ساعت گوشی می گه سه عصره.

آسمون آبی صبح ، جاشو با ابرای طوسی عوض کردن. بوی قهوه تازه اسیاب شده ای که همسر برام اورد تو خونه راه انداختم و با یه لیوان شیر قهوه کفی اومدم لب پنجره. میون سقف های کج و کوله خونه ها دنبال رد پای طبیعت گشتم ، به گذر ابرها نگاه کردم و به صدای ناودون گوش دادم. جای تو خالیه ، درست کنار شونه چپم ، طرح لبخندت تصورم می کنم و با منحنی گوشه لبهام یه لب به قهوه می زنم. بارون شدیدتر میشه.باد سردی می وزه و منو از خیال تو جدا می کنه . تو از کنارم پر می کشی و باهاش میری. دستامو به سمت تصویرت دراز می کنم ولی تو با لبخند رو چهره ات روتو برمی گردونی و پرواز می کنی . تو دیگه کفتر جلد من نیستی. برمی گردم به لیوان قهوه ام. هنوز بارون می باره ...