اندر احوالات برگی برگی
· · خواندن 1 دقیقه همیشه خدا تو عمرم دلم می خواست حتی برای یک روز هم که شده تا ساعت ۹ صبح بخوابم. هیچوقت اتفاق نیفتاد تا اینکه بالاخره به لطف بچه دومی و استراحت زایمان چند روزی این مدلی شده و من به یکی از ارزوهای دیرینه ام رسیدم.😌درسته که سر ساعت ۶ بیدار میشم و یکم می گردم ولی بازم بعدش می خوابم.
امروز احتمالا سومین روز تنبلیه. سه روزه که به جز مرتب کردن خونه و پختن شام و ناهار هیچ کار دیگه ای انجام ندادم . انقده خوبه ، انقده حال میده که نگو.😃
تازه اشم مامانم یه چند دقیقه ای میاد خونمون و بچه اولی از دیروز تشک پهن کرده وسط پذیرایی که هر وقت حسش اومد ژیمناستیک تمرین کنه . منم جمعش نکردم. مامانم اونقده تو خونشون وقتی ما مهمونش هستیم از این چیزا دیده که احتمالا براش عادی سازی شده. حالا یه امروز خونه منو این مدلی ببینه😁
ازون برونها رو مزه دار کردم و یه کپورم انداختم تنگش محض احتیاط اگه بچه اولی خوشش نیومد پلن B آماده باشه و یه بوی سبزی پلویی پیچیده تو خونه و احتمالا به لطف هود تو کوچه و حیاط خونه بغلی که نگم برات ، اوممم🤌😋همچین دون دون و پنبه ای شده ، چشم نواز . برنج هاشمی درجه یکه شالیزار خودمونه که بوی دسترنج باباهامونو میده.
تایم اول خواب پسرک مدتیه شروع شده و کل خونه رو حکومت نظامی اعلام کردم ، اگر شانس با من یار باشه کتاب رنگ آمیزی بزرگسالمو بیارم با ماژیک بیفتم به جونش. 🖍️
امروز اگه سرماخوردگیم خوب نشه اسمشو میزارم خر 🤧