بچه اولی لپامو گرفت و گفت تو محشری و من کشیده شدم به تونل زمان و پرت شدم  به سال ۱۳۸۱. عروسی دختر خاله بود ، از اون عروسیایی که تو حیاط خونه برگزار میشد ، برای هدیه یه کاسه ابگوشت خوری انگشتر طلا جمع شده بود و انقدر بی ارزش بود همینطوری با کاسه اینور اونور می گردوندنش.به جای دامن ، بولیز و شلوار و روسری سبز خوشگلی پوشیده بودم . هنوزم به خوبی یادمه چقدر از داشتن اون لباس خوشحال بودم . مدام جنس بولیزشو با دستام چک می کردم. الان که دقت می کنم از همون مدل پارچه تو کمد لباس بچه اولی هم هست . چقدرم دوستش داره. و آهنگ تو محشری از امید که تازه رو بورس اومده بود. 

بگذریم. اون جشن عروسی اولین تجربه زندگیم نسبت به جنس مخالف بود و من متوجه نگاه های پسری از خانواده داماد شدم . ترسیده بودم . خودمو پشت جمعیت قایم می کردم . تموم کیف عروسی از بین رفت . یادمه فرداش از ترس تو دفتر خاطراتم رمزگونه درموردش نوشتم. همش از خودم می پرسیدم چه کار اشتباهی کردم که نگاهم کرد؟! هنوزم که هنوزه بعد بیست و اندی سال از ذهنم نرفته . الان بچه ام حول و حوش سن اون موقع منه و من باید برای اون موقعیت اماده شم. تا الان نسبت به مادرم حداقل تو این زمینه موفق تر بودم. چند روز قبل اتفاقی براش افتاد ، نشست کنارم و گفت چون تو می تونی احساسمو درک کنی برات تعریف می کنم و چقدر این جمله اش به دلم نشست. من با تمام بدیهام تو مادر بودن ، حداقل نقطه امن زندگیشم. اگه اون زمان از مادرم نمی ترسیدم ، اولین باری که  متوجه توجه جنس مخالف شدم برام انقدر ترسناک نمیشد.