الحق والانصاف امروز باید برای من به نام دوست ثبت بشه. صبح که یه دوست غافل گیرم کرد .ماچ بهش. بعدش دوست دوران بچگیم که دانشگاه از هم جدامون کرد و رابطه با مهربونی خودش حفظ شده تماس گرفت که البته وقتی گوشی رو گردنت باشه و هم زمان برنجت سر بره و کدوها هم تو روغن آماده پشت و رو شدن باشن و بچه دومی تو بغلت بلند بلند گریه کنه ، خیلی نمی فهمی چی پشت تلفن گفتی . الانم یه لنگه پا منتظرم رفیقای گرمابه و گلستونم زنگ در بزنن و بشینیم با هم یه فصل غیبت کنیم و کیک تولد بخوریم و من بشینم نگاشون کنم تو دلم بگم یعنی میشه تولد شصت سالگیمونو تو خونه ی مصی بگیریم ؟

+ من چرا وبلاگ نویسیم نمیاد؟ کی منو از برق کشیده؟ ثواب کرده