فوریه از آش نوشت یاد بچگیام افتادم . اون زمونا که خیابونا امنیت داشت و ما از صبح مثل جوجه اردکا از لونه می زدیم بیرون تا اذون غروب که خرکشون و گوش پیچون برمون می گردوندن خونه هامون . غروب که میشد و هوا رو به خنکی می رفت ، خانم های اعضای پنج بعلاوه یک کوچه ما که اون یکش ما بودیم و از همه دیرتر به اون محله اومده بودیم ، نفری یه مورد از وسایل آش از یخچال بیرون میاوردیم و با شاخه های خشک درختا تو همون کوچه بساط آش ترش و اش رشته و اش ماست ، بسته به موجودی یخچال هامون راه می نداختیم. هنوز پخته نپخته پای همون اتیش به بهونه اینکه تست کنیم آش پخته یا نه ، نفری یه بشقاب ورمیداشتیم و کنار دیگ در حال قل زدن صف می ایستادیم. تو کوچه پر میشد از بچه هایی که یه اجر پیدا می کردن واسه بلندی تا از دست گرگ فرار کنن و هر کسی هم که گچ داشت واسه کشیدن خط های لی لی یا گردو برای گردو بازی واسه خودش برو بیایی داشت.هنوز مزه آش های عمه زری که سیب زمینی های ریز با پوست می نداخت داخلش تو دهنم مونده، خدا بیامرز آش هاش سبک خودشو داشت