دکتر بهم گفت : بچه رو ببر بیرون ببر پارک ، تو خونه حوصله اش سر میره که نق می زنه می گه بغلم کن. 

منم دست راستمو محکم کوبیدم رو چشم راستم و گفتم چَشششم خانم دکتر ، چاکر و مخلصات بچه دومی هم هستم . بردمشون پارک. تو راه خوابید ، خونه رسیدیم بیدار شد شروع کرد به نق زدن .

الان بعد از یک ساعت و نیم پیاده روی یه مامان خسته ام که بچه اولی تو این مدت جیبشو زده و تنها شانسش برای امروز این بوده ، از قبل شام اماده کرده.