داشت گریه می کرد و لجبازی. دستمال به دست به چشماش نگاه کردم و گفتم این درسته که مادر پیر و مریضتو انقده اذیت کنی؟ 

گریه اش بند اومد ، چشمای خیسش بهم خیره شد 

یهو شیر بالا اورد و بعدش از اون پایین مایینا صداهای مهیبی شنیده شد در حد چی ...🤧