مطب دکتر که بودم ، یه خانومی با بچه اش نشسته بودن که از راه رسیدم، شروع کرد با بچه تو بغلم بازی کردن ، یه چند لحظه بعد گفت بده بغلش کنم خیلی بچه کوچیک دوست دارم. تو ذهنم هزار تا نه نه نه اومد ولی نتونستم به زبون بیارم. همینکه از بغلم گرفتش لپشو بوسید و یکم بعدش گذاشت تو بغل بچه خودش

من اینجوری بودم😨

اگه اونجا اتفاقی برای بچه ام میفتاد هیچکسی مقصر نبود جز خودم . من حتی نتونستم در برابر خواهش یه غریبه نه بگم . چجوری می تونم در برابر اتفاقات مهم تر ازش مراقبت کنم؟ چجوری می تونم بهش نه گفتن یاد بدم؟ 

چرا انقدر بی زبونم ؟