دیگه دلم نمی سوزه
19 خرداد · · خواندن 1 دقیقه دلم برای پسربچه هایی که رو زمین نشسته بودن و غذا می خوردن و ادامس میفروختن سوخت .گفتم چند؟ گفت ۱۰۰. پنجاه بیشتر همرام نبود . راموکشیدم که برم ، اومد جلوم و گفت کارتخوان دارم.گفتم پس یکی بده.
اون یکی پسره گفت باید از منم بخری ، گفتم پول ندارم. گفت از اون خریدی بابد از منم بخری و ادامس انداخت تو وسایلم. برش گردوندم ولی قبول نکرد و بعد کش مکش و اینکه به خدا پول ندارم ، گذاشتم تو وسایلش که از لج پرت کرده بود یه گوشه. ( قبلش می خواستم پول خوردی که تو کیفمه همینطوری بدم بهش ولی برخورد بدش پشیمونم کرد)
این حین اون یکی پسره گفت کارتخوان جواب نداد ، یه بار دیگه بکش، منم دیدم اینا یه مدلین گفتم پس پشیمون شدم نمی خرم . واقعا هم پولی نداشتم که اگه دوبار کارت کشید دلم نسوزه.
یکدفعه دستمو کشید و از یکطرف دستگیره ماشین غریبه ای رو گرفت و راه منو بست که الا و بلله باید بخری . منم لجم گرفت وقتی رفتار زشتشو دیدم گفتم نمی خرم . به زور خودمو نجات دادم. یه بچه کوچیک بود ولی خیلی زور داشت. دستم هنوز درد می کنه.
بعدش هم تو محله امون بلند داد کشید ایشالله مریضت بمیره هیچوقت درمان نشه.
خیلی خجالت کشیدم و به خودمم قول دادم دیگه دلم برای هیچ بچه ای و هیچ گدایی نسوزه
ولی نفرینش منو به فکر فرو برد ، اون مریضی که داروهاشو تو دستم دیده بود خودم بودم. مدتیه منتظر خشم خدا بابت کارهام بودم . با اینکه کار اشتباهی نسبت به این دو تا بچه انجام ندادم و قربانی بودم ولی منتظرم کارما بزنه به کمرم.
این غمه تو دلم هر بار دلمه می کنه و من هر بار دلم می خواد بلایی به سرم بیاد تا شاید گناهانم شسته شه