تو تاریکی نشستیم ، یه لحظه نور می زنم تو چشماش ، مثل چشمای گربه گردالی و درشت ، نگاهم می کنه. صورتمو به لپ نرمش می کشم و منتظر میمونم بخوابه. صورتشو اونقدر روی لباسم فشار میده انگاری می خواد به کلمن شیر ، تونل بزنه . 

هی بچه جون ! من همون مامان پنج صبحم . بخواب که دارم بیهوش میشم