روبروی در نشستم ، چهره های اشنا میان و پذیرایی میشن. روحانی پشت میکروفن در حال حرف زدنه و فکر نکنم کسی گوش بده. خانوما کوپه کوپه نشستن و فامیلایی که سال در دوازده ماه همو نمیبینن حرفای انباشته شده رو رد و بدل می کنن . برنج و مرغی خورده میشه و بعدشم خداحافظی . 

سالگرد پدربزرگ هم گذشت ، مادربزرگ مریضه و دیدنش تو این وضعیت ناراحت کننده است. 

+کی فرهنگ سازی میشه نوزاد نبوسن؟ هنوز جوش های بوسه های روزای اول تولدش خوب نشده. وقتی در جواب :بده بچه اتو نگهدارم استراحت کنی ، می گم: ممنون اینجوری راحت ترم فکر نکن تعارف کردم . می ترسم ازت