برگ

بخوان و رد شو

جایزه

برگ برگ 4 خرداد · برگ ·

نمی دونم بعد چند بار بیدار شدن بود که تونستم بخوابم. هر بار با گریه هاش عصبانی بیدار شدم و به چهره اش نگاه کردم و گره ابروهام باز شد و خودمو نفرین کردم که چرا عصبی بیدار شدم. دوباره که چشم باز کردم پنج صبح بود و باز هفت صبح . هفت صبح خوشحال و خندون بود با دقت تو بغلم به اطراف نگاه می کرد و برای مامانش لبخند می زد. خونه تمیز ، راه پله شسته شده بود . به خودم اجازه دادم بیشتر بخوابم.‌این جایزه امروز منه تااااا ساعت ده که بچه ها بیان خونمون.

+ به نظر می رسه روز کسل کننده ای باشه

 

بی حواس اعظم

برگ برگ 3 خرداد · برگ ·

این همه راه دو تا بچه رو دست گرفتم که نخود فرنگی بخرم ، زرد آلو خریدم برگشتم😐

+قیمتا دیگه مسخره نیستن ، دقیقا اسمی براش سراغ ندارم . تشک بازی بچه که اسفند ۱۶۰۰ بود الان از ۴ و خورده ای تا الی ماشالله رفته بالا. یادمه سال۹۳ با ۷ تومن پراید خریدیم🤐

 

حس غذا خوردن نیست

برگ برگ 3 خرداد · برگ ·

دیروز روز خوبی بود ، از این جهت که صبحانه نخوردم هر چند تا ناهار بپزم سرگیجه گرفتم . شام هم سوپ خوردم و همون موقعش هم گشنم بود ولی حس غذا خوردن نیست. بین وعده های اصلی هم خوشم نمیاد چیزی بخورم. خیلی وقته نرفتم رو ترازو یعنی ممکنه وزنم از اونی که فکر می کنم کمتر شده باشه؟اگه قضیه شیردهی نبود ناهارم نمی خوردم . 

دلم باشگاه می خواد ولی هیچ ورزشی مد نظرم نیست . اینترنت هم نداریم از یوتیوپ برای ورزش استفاده کنیم اخه من با این بچه کجا باشگاه برم؟

+امروز این دل بی صاحاب چجوری اروم کنم؟

بچه کوچیکه رو بردم حموم و بزرگتره هم کنارم اسکوییشی ها رو برای بار نمی دونم چند میلیاردم شست . دوستام فردا میان پیشم و باید براشون دسر درست کنم. دلم می خواست برای ناهار بیان ولی گذاشتن برای بعدازظهر . 

+ کنسل شد🫤

 

دیروز کسبه مشهوری از شهرمون فوت شد . همه میشناختنش.

یه روزگاری مشهور شدن اسون بود .‌فقط کافی بود کاسب بازار باشی. مثل اولین عطاری شهرمون ، مثل اولین لباس نوزادی فروشی شهرمون و ...

جالبه که جاهایی که الان مغازه هاش خدا تومان قیمت داره اون زمان مفت نمی خریدن. باید ماشین زمان بسازم و پدربزرگامو مجبور کنم اون زمینایی که برکه بود واسه غازای وحشی بخره. اونوقت می تونم خونه بشینم و پول اجاره مغازه هاشو برا سرگرمی ظهرا بشمارم😌

مسافرت محقرانه

برگ برگ 2 خرداد · برگ ·

خواب دیدم مسافرت رفتم گیلان با تاکسی. تک و تنها . به خاطر رانندگی بد راننده تاکسی یه نفر اهل رودسر از من شکایت کرد😐رفتم پاسگاه هیشکی اونجا نبود . پروندمو از کمدشون برداشتم و رفتم خونه دوستم. چند ساعت بعدش با مامان دوستم برگشتیم پاسگاه هنوز کسی اونجا نبود . از بیکاری نشستیم گلدوناشونو اب دادیم و من داشتم فکر می کردم با کالابرگم چجوری سوغاتی بخرم که الارم موبایلم بیدارم کرد.

ای خدا حداقل تو خوابم به مسافرت لاکچری بهم اشانتیون می دادی چی ازت کم میشد ؟ سوغاتی با کالابرگ اخه؟ 

اگه بخوام مثبت اندیش باشم ، باز خوبه خوابیدن خونه دوستم طراحی کردی شبو تو پاسگاه نخوابیدم.سو پیشینه نشد برام. خدایا شکرت ، خدایا توبه

 

خواب

برگ برگ 1 خرداد · برگ ·

بعضی وقتا دلم می خواد بی خبر بیهوش بشم ، بدون وقت قبلی ، بدون اطلاع

دارم از خواب و خستگی می پکم

دلم یه گشت و گذار می خواد بدون اینکه مجبور شم چیزی اماده کنم. یه لباس خوشگل بپوشم و یه ارایش قشنگ داشته باشم با موهایی که پروتیینی کراتینی چیزی داشته باشه با یه رنگ ملیح و قهوه بخورم

اما حالا تی شرت یقه باز مامان به تنمه چون لباس خودم خیس شیر شده ، زیر ابروهامم یکم در اومده ، موهامم قبل زایمان قهوه ای خیلی تیره زدم چون می دونم حالا حالاها ارایشگاه برو نیستم. قهوه هم نمی تونم بخورم . تفریحم شده بلاگیکس وقت خواب بچه 

این روزا زود می گذره و احتمالا تا اخر عمرم تکرار نمی شه. همه لحظاتش حتی بی خوابیهاش قشنگه . تو رو خدا تو ذهنم بمون و فراموش نشو

تموم تنم درد می کنه . اصلا با درد خوابیدم و الان انگار تک تک عضلات تنم با وردنه له کردن . بچه حتما داره خواب شیر خوردن میبینه ، مدام با صدا داره لباشو تکون میده و یه چیزی رو میک می زنه و من خوابم میاد ولی بیدارم . وقت شیرشه ، اینو علائم بدنم می گه ولی ایشون ترجیح میده تو رویا شیر بخوره تا واقعیت